<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://al-amin.loxblog.com</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com</link>
<description>نگاهی به سبک زندگی و شخصیت پیامبر مهربانی</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>بعثت از دیدگاه امام خمینی (ره)</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/بعثت-از-دیدگاه-امام-خمینی-ره</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/بعثت-از-دیدگاه-امام-خمینی-ره</guid>

<description><![CDATA[

انگیزه بعثت این است که ما را از این طغیان ها نجات دهد و ما خودمان را تزکیه کنیم، نفوس خودمان را صفا دهیم و نفوس خودمان را ازاین ظلمات نجات بدهیم. اگر این توفیق برای همگان حاصل شد ، دنیا یک نوری می شود نظیر نور قرآن و جلوه نور حق.
&nbsp;


بزرگترین حادثه عالم
&nbsp;
زمان ها خودشان هیچ مزیتی ندارند بعضی بر بعضی، زمان یک موجود ساری متحرک است و متعین و هیچ فرقی ما بین قطعه ای با قطعه ای دیگر نیست. شرافت زمان ها یا نحوست زمان ها به واسطه قضایائی است که در آنها واقع می شود. اگر چنانچه شرافت زمان به واسطه حادثه ای است که در آن زمان واقع می شود، باید عرض کنم که روز بعثت رسول اکرم(ص) در سرتاسر دهر " من الازل الی الابد" روزی شریفتر از آن نیست، برای اینکه حادثه ای بزرگتر از این حادثه اتفاق نیفتاده است . حوادث بسیار بزرگی در دنیا اتفاق افتاده است. بعثت انبیا بزرگ، انبیاء اولوالعزم و بسیاری از حوادث بسیار بزرگ، لکن حادثه ای بزرگتر از رسول اکرم در عالم وجود نیست غیر از ذات مقدس حق تعالی و حادثه ای بزرگتر از بعثت او هم نیست. بعثتی که بعثت رسول ختمی است و بزرگترین شخصیت های عالم امکان و بزرگترین قوانین الهی، و این حادثه در یک همچو روزی اتفاق افتاده است و این روز را بزرگ کرده است و شریف، و همچو روزی ما دیگر درازل و ابد نداریم و نخواهیم داشت.&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
تزکیه نفوس
&nbsp;
اول آیه ای که به رسول اکرم (ص) به حسب روایات و تواریخ وارد شده است ، آیه " اقرا باسم ربک" است و این آیه اولین آیه ای است که به حسب نقل، جبرئیل بر رسول اکرم خوانده است و از اول به قرائت و به تعلم دعوت شده است " اقرا باسم ربک الذی خلق" و در همین سوره است که " ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" این سوره اولین مورد وحی (است) و دراولین نزول وحی این آیه دراین سوره وارد شده است که " کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" معلوم می شود که طغیان و طاغوت بودن از اموری است که در راس اموراست. و برای طاغوت زدائی باید تعلیم کتاب و حکمت و تعلم کتاب و حکمت کرد و تزکیه کرد. انسان اینطوری است، وضع روحی همه انسان ها اینطور است که تا یک استغنائی پیدا می کند طغیان می کنند.&nbsp;
&nbsp;
(آدمی) استغنای مالی که پیدا می کند به حسب همان مقدار طغیان پیدا می کند، استغنای علمی که پیدا می کند به همان مقدار طغیان می کند، مقام که پیدا می کند به مقدار طغیان می کند، مقام که پیدا می کند به مقداری که مقام پیدا کرده است طغیان می کند. فرعون را که خدای تبارک وتعالی می گوید طاغی است ، برای همین است که مقام پیدا کرده بود و انگیزه الهی در او نبود و این مقام او را به طغیان کشیده بود. کسانی که چیزهائی که مربوط به دنیاست آنها را بدون تزکیه نفس پیدا می کنند، اینها هر چه پیدا بکنند طغیانشان زیادتر خواهد شد و وبال این مال و این منال و این مقام و این جاه و این مسند از چیزهایی است که موجب گرفتاری های انسان است در اینجا و بیشتر در آنجا .&nbsp;
&nbsp;
انگیزه بعثت این است که ما را از این طغیان ها نجات دهد و ما خودمان را تزکیه کنیم، نفوس خودمان را صفا دهیم و نفوس خودمان را ازاین ظلمات نجات بدهیم. اگر این توفیق برای همگان حاصل شد ، دنیا یک نوری می شود نظیر نور قرآن و جلوه نور حق.&nbsp;
&nbsp;
تمام اختلافاتی که بین بشر هست، اختلافاتی که بین سلاطین هست، اختلافاتی که بین قدرتمندان هست ریشه اش همان طغیانی است که در نفس هست ریشه این است که انسان دیده است که خودش یک مقام دارد طغیان کرده است و چون قانع نمی شود به آن مقام، این طغیان اسباب تجاوز می شود، تجاوز که شد اختلاف حاصل می شود و این فرق نمی کند. از آن مرتبه نازلش طغیان است تا آن مرتبه عالی آن. از مرتبه نازلی که در یک روستا بین افراد اختلاف حاصل می شود ، ریشه اش همین طغیان است تا مرتبه بالاتر و هر چه بالاتر برود طغیان زیادتر می شود. فرعونی که طغیان کرد و" انا ربکم الاعلی" گفت، این انگیزه در همه است فقط در فرعون نیست . اگر انسان را سر خود بگذارند" انا ربکم الاعلی" خواهد گفت:&nbsp;
&nbsp;
انگیزه بعثت این است که این نفوس سرکش را این نفوس طاغی و یاغی را از آن سرکشی و از آن طغیان و از آن یاغیگری نجات دهد و تزکیه کند نفوس را.&nbsp;
&nbsp;
همه اختلافاتی که در بشر هست برای این است که تزکیه نشده است. غایت بعثت این است که تزکیه کند مردم را تا به واسطه تزکیه، هم تعلم حکمت کند و هم تعلم قرآن و کتاب و اگر چنانچه تزکیه بشوند طغیان پیش نمی آید. کسی که تزکیه کرد خود را هیچ گاه خودش را مستغنی نمی داند " ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" وقتی که خودش را می بیند و برای خودش مقام قائل است وبرای خودش عظمت قائل است این خودبینی اسباب طغیان است.&nbsp;
&nbsp;
اختلافاتی که بین هم بشر هست، اختلافاتی که بر سر دنیا بین همه بشر هست این اختلافات ریشه اش طغیانی است که در نفس هاست و گرفتاریی است که انسان در گرفتاری به خود دارد و به هواهای نفسانیه. اگر انسان تزکیه بشود و نفس انسان تربیت بشود ، این اختلافات برداشته می شود.&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
تحول عرفانی در جهان
&nbsp;
مساله مبعث و ماهیت آن و برکاتش چیزی نیست که بتوان با زبان های الکن ما از آن ذکری کرد و به قدری ابعاد آن زیاد است و جهات معنوی و مادی آن زیاد است که گمان ندارم حتی بتوان حول آن صحبتی کرد.&nbsp;
&nbsp;
مساله بعثت یک تحول علمی- عرفانی در عالم ایجاد کرد که آن فلسفه های خشک یونانی را که به دست یونانی ها تحقق پیدا کرده بود و ارزش هم داشت و دارد، مبدل کرد به یک عرفان عینی و یک شهود واقعی برای ارباب شهود...&nbsp;
&nbsp;
اگر کسی سیر کند در فلسفه های قبل ازاسلام و فلسفه های بعد از اسلام و خصوصاً قرن های آخر و عرفای قبل از اسلام و آن کسانی که در هندوستان و امثال آن یک همچو مسائلی داشتند، و عرفای بعد از اسلام که به تعلم اسلام در این امر وارد شده اند، می فهمد که چه تحولی بعد (از آن ) حاصل شده است. در صورتی که عرفای بزرگ اسلام هم راجل هستند در کشف حقایق قرآن. لسان قرآن که از برکات بعثت، از برکات بزرگ بعثت رسول خداست، لسانی است که سهل و ممتنع است. بسیاری شاید گمان کنند که قرآن را می توانند بهفمند، از باب اینکه به نظرشان سهل است. بسیاری از ارباب معرفت و ارباب فلسفه گمان می کنند که قرآن را می توانند بفهمند، برای اینکه آن بعدی که برای آنها جلوه کرده است و آن بعدی که درپس این ابعاد است ، برای آنها معلوم نشده است. قرآن دارای ابعادی است که تا رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم مبعوث نشده بودند و قرآن متنزل نشده بود از آن مقام غیب ، نازل نشده بود از آنجا ، و با آن جلوه نزولی اش در قلب رسول خدا جلوه نکرده بود، برای احدی از موجودات ملک و ملکوت ظاهر نبود بعد از آنکه اتصال پیدا کرد مقام مقدس نبوی ولی اعظم با مبدأ فیض به آن اندازه ای که قبل اتصال بود، قرآن را نازلتاً و منزلتاً کسب کرد. در قلب مبارکش جلوه کرد و با نزول به مراتب هفتگانه به زبان مبارکش جاری شد.&nbsp;
&nbsp;
قرآنی که الان در دست ماست ، نازله هفتم قرآن است و این از برکات بعثت است و همین نازله هفتم آنچنان تحولی در عرفان اسلامی، درعرفان جهانی بوجود آورد که اهل معرفت شمه ای از آن را می دانند و همه ابعاد آن و جمیع ابعاد آن برای بشر( هنوز) معلوم نشده است و معلوم نیست معلوم شود. و این از برکات بعثت است اینقدری که معرفت برای اهل معرفت حاصل شده است. این ازنازله کتاب خداست به وسیله نزول بر قلب رسول الله که آن هم از اسرار بزرگ است. کیفیت وحی از اموری است که غیر از خود رسول خدا و کسانی که در خلوت با رسول خدا بودند ، یا اینکه از او الهام گرفته اند کسی آنرا نمی تواند بفهمد و لهذا هر وقت خواستند معرفی هم بکنند با زبان ما عامی ها معرفی کردند، چنانچه خدای تبارک و تعالی با زبان آن بشرعامی خودش را با شتر معرفی می کند، با آسمان معرفی می کند، با زمین معرفی می کند، با خلق امثال اینها، برای این است که بیان قاصر است از اینکه آن مطالبی که هست ادا بشود و تا آن حدی که بیان می توانسته اداکند قرآن ادا کرده است و هیچ کتاب معرفتی ادا نکرده است، آنهایی که ادا کردند به تبع قرآن ادا کردند.&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
اگر قرآن نبود باب معرفت الله بسته بود الی الابد، و آن فلسفه یونانی یک باب دیگری است که در محل خودش بسیار ارجمند است برای اینکه با استدلال ثابت می کند، نه معرفت حاصل می شود، وجود خدای تبارک و تعالی از باب دلیل اثبات می شود و معرفت غیر اثبات وجود است و قرآن آمده است که هم اثبات بکند به همان طریقه های متعارف و طریقه های بلکه گاهی نازل تر از آن و هم پرده دیگرش عرفان قرآن است که آن را... در هیچ کتابی نمی یابید، حتی در کتب عرفانی اسلامی که متحول شده است و با عرفان قبل از اسلام بسیار فرق دارد. و تعبیرات قرآنی غیر از آنی است که آنها دارند.&nbsp;
&nbsp;
یک نحوه دیگری هست، یک لطایف دیگری در قرآن هست و اینها همه از برکات بعثت است و برکات بعثت آن مقداری که در معنویات هست ، در مادیات ظاهر نشده است، لکن آن مقداری هم که در مادیات ظاهر شده است ، قبل از اسلام نبوده است. اتصال معنویت به مادیت و انعکاس معنویت در همه جهات مادیت از خصوصیات قرآن است که افاضه فرموده است.&nbsp;
&nbsp;
رفع ظلم
&nbsp;
بعثت رسول خدا برای این است که راه رفع ظلم را به مردم بفهماند، راه اینکه مردم بتوانند با قدرت های بزرگ مقابله کنند به مردم بفهماند. بعثت برای این است که اخلاق مردم را، نفوس مردم را، ارواح مردم را و اجسام مردم را، تمام اینها را از ظلمت ها نجات بدهد، ظلمات را بکلی کنار بزند و به جای او نور بنشاند، ظلمت جهل را کنار بزند و به جای او نورعمل بیاورد، ظلمت ظلم را به کنار بزند و به جای او عدالت بگذارد، نور عدالت را به جای او بگذارد و راه او را به ما فهمانده است. فهمانده است که تمام مردم، تمام مسلمین برادر هستند و باید با هم وحدت داشته باشند، تفریق نداشته باشند.&nbsp;
&nbsp;
ختم نبوت
&nbsp;
انبیاء سلف هم کشف داشتند و هم بسط، اما نه بطوراطلاق بلکه فی الجمله. اگر چه در این معنی مختلف بودند؛ چنانچه اولوالعزم ها، کشف و بسط حقایق را بیشتر داشتند و وجود نازنین احمدی(ص) که کشف تام و بسط تمام و تام داشت، خاتم شد و خاتم پیامبران گردید؛ یعنی به آن نحوی که ممکن است حقیقت کشف شود، برای حضرت محمد(ص) کشف بود و به آن قدری که ممکن است حقایق بسط شود برای حضرت بسط نمود. لذا دیگر ممکن نیست کشف و بسط ، اَتـَم ازاین باشد تا نبوت دیگری حاصل آید.

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آغاز هفته دولت</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/آغاز-هفته-دولت</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/آغاز-هفته-دولت</guid>

<description><![CDATA[

هفته دولت، هفته اقتدار و پیروزى دولتى است که حمایت و پشتیبانى میلیونها تن از ملت خود را همراه دارد. هفته دولت، هفته سپاس و قدردانى از دولتى است که هدفش اجراى حدود الهى و احکام آسمانى اسلام و ایجاد جامعه اى سرشار از عدالت، نظم و امنیت است. این هفته مبارک بر همه دولت مردانى که وجود خویش را وقف خدمت به اسلام و جامعه کرده اند، خجسته و فرخنده باد.]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آیا خداوند از روح خود در آدم دمیده و تکه ای از وجود خود را در ما قرار داده است؟</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/آیا-خداوند-از-روح-خود-در-آدم-دمیده-و-تکه-ای-از-وجود-خود-را-در-ما-قرار-داده-است</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/آیا-خداوند-از-روح-خود-در-آدم-دمیده-و-تکه-ای-از-وجود-خود-را-در-ما-قرار-داده-است</guid>

<description><![CDATA[
آیا با استناد به این آیه از قرآن که می&zwnj;فرماید:&nbsp;&nbsp;&laquo;نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی&raquo;&nbsp;[1]&nbsp;به این&nbsp;نتیجه می رسیم که:
خداوند از روح خود در کالبد آدم دمیده و روح انسان&zwnj;ها تکّه&zwnj;ای&nbsp;از وجود خداست؟
&nbsp;
پاسخ اجمالی:
با مراجعه به مبیّن قرآن &ndash; رسول خدا و 12 جانشین او - در می یابیم آیه ی مورد بحث، اشتباه ترجمه و استنباط شده است. چنین نیست که خداوند دارای روح باشد و تکه ای از روح خود را در وجود آدم قرار داده باشد؛ بلکه مقصود آن است که خداوند متعال از روحی که خود خلق کرده و مالک آن بوده، در جسم آدم دمیده است. در واقع &laquo;ی&raquo; در &laquo;روحی&raquo;، &laquo;یایِ مالکیت&raquo; است و از آن جهت که خداوند خالق و مالک &laquo;روح&raquo; بوده و آن را از میان سایر ارواح برای جسم آدم علیه السلام برگزیده، درباره اش فرموده: &laquo;روح من&raquo;.
&nbsp;
مقدمه
برخی معتقدند خداوند از روح خود در آدمی دمیده و تکه ای از وجود خویش را درون ما قرار داده است. ایشان دلیل برتری انسان و مسجود ملائک شدن او را نیز بر همین اساس تفسیر می کنند و معتقدند تمامی این شرافت ها به این دلیل است که تکه ای از وجود خداوند در درون آدمی قرار گرفته است. طرفداران این عقیده، در اثبات ادعای خود به این آیه از قرآن کریم استناد می کنند که می فرماید:
&laquo;نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی&raquo;[2]
اما این عده در ترجمه و فهم آیه ی فوق دچار خطای بزرگی شده اند. همان طور که پیشتر نیز تذکر داده شد، بهترین راه برای درک هر پیام، مراجعه به گوینده &zwnj;ی پیام و یا افرادی است که مورد تایید وی هستند. بارها اتفاق افتاده کسی سخنی گفته و از طرف اطرافیانش به گونه های متفاوتی تعبیر و برداشت شده است. طبیعی است منطقی&zwnj;ترین راه رفع اختلاف در این&nbsp; موارد،&nbsp;ارجاع پیام به گوینده ی پیام است؛ نه اینکه هر کس طبق سلیقه و فهم خود، نظری بدهد و سپس همگان بر سر نظرات خود با یکدیگر بحث کنند.قرآن هم از این امر مستثنی نیست[3]&nbsp;. خصوصا اینکه کلام خدا به صورت ایجاز و به اختصار بیان شده و معنای ظاهری آیات،&nbsp;لزوما نشان دهنده ی مقصود حقیقی خدا نیست[4]. تبیین و توضیح این کلام نزد جانشین خدا قرار داده شده تا مردمان برای فهم آن مقید به مراجعه به وی &ndash; مبیّن قرآن - باشند. به همین دلیل یکی از شئون پیامبر خدا، تبیین و شفاف نمودن منظور خدا از کلامش است[5]. حتی مردم عرب زبان نیز برای درک پیام خدا نیاز به توضیح پیامبر دارند. وگرنه چه دلیلی داشت خداوند به پیامبرش بفرماید قرآنی را که به زبان عربی و در سرزمین اعراب نازل شده برای مردم توضیح دهد و تبیین کند؟ به آیات زیر توجه فرمایید:&nbsp;
-&nbsp;وَأَنزَلْنَا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ&nbsp;[6]
ما این ذكر (قرآن) را بر تو نازل كردیم&nbsp;تا آنچه به سوى مردم نازل شده را براى آنها تبیین كنى، شاید &zwnj;اندیشه كنند.&nbsp;
-&nbsp;وَمَا أَنزَلْنَا عَلَیْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُواْ فِیهِ ...&nbsp;[7]
و ما این کتاب را بر تو نازل نکردیم&nbsp;مگر برای این که آنچه را در آن اختلاف دارند برای ایشان تبیین کنی.
&nbsp;از همین روست که آنان که خود عرب زبان بودند و معنای آیات را متوجه می شدند، باز هم به مبیّن قرآن -یعنی رسول خدا و جانشینانش- مراجعه می کردند و مقصود خدا را از کلامش می&zwnj;پرسیدند[8]&nbsp;.
روشن است که مردم در نیل به معارف و درک حقایق قرآن با هم تفاوت دارند. اگر قرار بود هرکس به میزان فهم و درک خویش و از روی سلیقه ی شخصی، کلام وحی را تفسیر کند، دیگر فرستادن هدایتگران و معلمان الهی کاری بیهوده می شد.
بنابراین از نظر عقل، وجودیک معلم الهی که از&nbsp;جانب خدای متعال برای تبیین کلامش&nbsp;تعیین&nbsp;و&nbsp;تایید&nbsp;شده باشد، ضروری می&zwnj;نماید. به فرموده&zwnj;ی پروردگار، مبیّن قرآن، رسول اکرم است و ایشان این علم را به جانشینان خود یعنی امامان دوازده گانه &ndash; نخستین شان علی بن ابیطالب و آخرین آنها مهدی علیهم السلام - داده اند[9]&nbsp;. اگر بدون توضیح و تبیینِ مبیّن قرآن سراغ این کتاب برویم، نه تنها متوجه مقصود اصلی خدا نخواهیم شد؛ بلکه چنان که خدا در قرآن فرموده ممکن است به جای هدایت، دچار گمراهی شویم[10].
در شبهه&zwnj;ی مذکور نیز اگر به جای مراجعه به مبیّن آیات، بر مبنای درک و سلیقه ی شخصی خود، کلام خدا را ترجمه و تأویل نماییم، کاری غیر عاقلانه و غیر علمی انجام داده ایم.
&nbsp;با این مقدمه&zwnj;ی نسبتا طولانی اما مهم، به بررسی آیه ی مورد بحث در این سوال می&zwnj;پردازیم:
&nbsp;
شرح مسئله:
گفتیم عده ای با استناد به آیه ی&nbsp;&laquo;نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی&raquo;&nbsp;&nbsp;معتقدند خداوند از روح خودش در ما دمیده و چنین نتیجه می گیرند که: همه ی انسان ها تکه ای از خدا هستند و به همین دلیل، شایسته ی سجده ی ملائک شدند. وگرنه سجده شدن، فقط و فقط از آنِ خداست و&nbsp; اگر ما تکه ای از خدا نبودیم خداوند به ملائکه نمی فرمود به انسان سجده کنند[11]&nbsp;و نمی فرمود&nbsp;فتبارک الله احسن الخالقین[12]&nbsp;.
برخی پا را از این نیز فراتر گذاشته، می گویند: از آنجا که همگان تکه ای از خدا هستیم، افعال مان نیز متصل به خداست. بنابراین اینکه بگوییم کدام فعل آدمی خوب است و کدام بد، حرف بی معنایی است. چراکه ما آدمیان همگی وجودی خدایی داریم و خدا نیز هرگز مرتکب فعلی ناشایست نمی شود. پس هرچه انجام می دهیم، همه متصل به خدا و مورد تایید و رضایت اوست. بدین ترتیب چه آنان که در حق سایرین ظلم می کنند و چه آنان که به دیگران محبت می کنند، فعل شان خدایی است. در واقع دست خدا از آستین انسان ها بیرون می آید و افعال و رفتار مختلف رقم می خورد:
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; موسی با موسی در جنگ شد
و یا درباره ی ابن ملجم که امیرمومنان را به شهادت رساند، گفته می شود:
آلت حقی و فاعل دست حق &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;کی زنم بر آلت حق طعن و دق
بر اساس این فرضیه، گناه و آلودگی معنا نخواهد داشت. چراکه اگر کسی مرتکب عملی ناشایست و فعلی قبیح شود، در واقع روحش آلوده به گناه می شود. اما از سوی دیگر روح آدمی، همان روح خداست و روح خداوند پاک و منزه از آن است که به پلیدی و گناه آلوده شود. در نتیجه، &laquo;گناه&raquo; وجود خارجی ندارد و هیچ کس به سبب رفتار و اعمالش مجازات نخواهد شد. لذا جهنمی نیز در کار نیست. مگر اینکه بپذیریم جهنم برای خدا و مجازات روح خدا خلق شده باشد!
غافل از اینکه ریشه ی تمامی این اشکالات، عدم مراجعه به معلم و مبیّن قرآن و برداشت ناصحیح از کلام وحی است. در ادامه، مقصود حقیقی خدا از این آیه را از طریق مبیّن و مفسر حقیقی کلامش &ndash; یعنی رسول اکرم و 12 جانشین او&nbsp; -&nbsp; می خوانیم:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
پاسخ تفصیلی:
&nbsp;
با مراجعه به مبیّنین قرآن &ndash; یعنی رسول خدا و امامان دوازده&zwnj;گانه &nbsp;&ndash; متوجه می شویم که &laquo;ی&raquo; در &laquo;روحی&raquo;، &laquo; یای مالکیت&raquo; است و چنین نیست که خداوند قطعه ای از وجود خود را کنده باشد و در وجود آدم قرار داده باشد. بلکه خداوند موجودی را خلق فرموده به نام &laquo;روح&raquo; و از آن مخلوق &ndash; یعنی روح &ndash; در کالبد آدم دمیده شده است. لذا وقتی خداوند می فرماید: &laquo;روح من&raquo;، منظور این است که روحی که خود خلقش کردم و مالکش هستم؛ وچون خداوند این روح را بنا بر حکمتی بر سایر ارواح، برگزیده آن را به گونه ای ویژه معرفی نموده و فرموده: روح من. همچنانکه مثلا مکان ویژه ای را برگزیده و درباره اش فرموده &laquo;بیتی&raquo; (خانه ی من) و یا درباره ی رسولی برگزیده از فرستادگانش فرموده &laquo;خلیلی&raquo; (خلیل من). وگرنه اگر چنین فرض کنیم که مقصود از &laquo;روح من&raquo; این است که ذات خداوند دارای &laquo;روح&raquo; است، درواقع خدا را مرکّب و شامل اجزای مختلف فرض کرده ایم. اما این فرض آشکارا با مبانی اعتقادی و توحیدی در اسلام مغایر است. خداوند، &laquo;احد&raquo; و &laquo;صمد&raquo; است و از چیزی زاده نشده و هیچ چیز از او زاده نمی شود. (لم یلد و لم یولد)[13]&nbsp;&nbsp;. پس چگونه ممکن است از جزیی مثل روح تشکیل شده باشد و با تکه ای از وجودش، موجود دیگری پدید آورده باشد؟
در ادامه به چند نمونه از کلام مبیّن قرآن درباره ی آیه ی مورد بحث اشاره می نماییم:
&nbsp;
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;امام باقر علیه السلام &ndash; امام پنجم شیعیان و مبیّن قرآن &ndash; درباره ی آیه ی مذکور می فرمایند: "خداوند روحی را خلق فرموده و از آن در آدم علیه السلام دمید"&nbsp;[14].
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;امام صادق علیه السلام &ndash; امام ششم شیعیان و مبیّن قرآن - در ذیل این آیه ی شریفه می فرمایند: "خداوند موجودی را خلق كرد و روحی را هم آفرید، آنگاه به فرشته ای دستور داد آن روح را در كالبد بدمد، نه اینكه بعد از نفخ، چیزی از خدای متعال كم شده باشد و این از قدرت خدا است"&nbsp;[15]. و نیز می فرمایند: "آن روح، مخلوق است همان طور که روحى که در عیسى بود مخلوق بود"&nbsp;[16].
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;فردی از امام صادق علیه السلام پرسید درباره ی سخن خدای بزرگ و والا که &laquo;و از روح خود در او دمیدم&raquo;، آن دمیدن چگونه بود؟ امام پاسخ دادند: همانا روح مانند باد در جنبش است و از آن جهت نام روح از لفظ ریح (باد) مشتق شده است ... و آن روح را به خود نسبت داد،&nbsp; چرا که آن را بر ارواح دیگر برگزید، همان گونه که به&nbsp;خانه ای از میان همه ی خانه ها فرمود: خانه ی من (&nbsp;که کعبه است) و نسبت به پیغمبری از میان پیامبران فرمود: خلیل من (حضرت ابراهیم علیه السلام) و مانند اینها و همه ی اینها آفریده، ساخته شده، پدید آمده، پروریده و تدبیر شده هستند[17]&nbsp;.
&nbsp;
نتیجه&zwnj;گیری:
بنابراین خداوند، پاک و منزه است از آنکه مرکّب از اجزای مختلف - مانند روح - باشد و تکه ای از وجود خود را در کالبد آدمی قرار داده باشد. نسبت ما با خداوند متعال، تنها نسبت &laquo;مخلوق&raquo; با &laquo;خالق&raquo; است و ذات ما&nbsp;هیچ&nbsp;سنخیت و مشابهتی با ذات آفریدگار ندارد. ما فقر مطلق و خداوند، غنای مسلّم است. ما خلق شده ی دست او و او مالکی احد، صمد و بی همتاست که نه زاده شده و نه کسی زاده ی اوست. پس آنجا که می فرماید &laquo;از روح خود در آدم دمیدم&raquo;، مقصود این نیست که خداوند تکه ای از وجود خود را در وجود آدم قرار داده؛ بلکه بنا به فرموده ی مبیّن و مفسّر قرآن، خداوند از روحی که خود خلق کرده و مالک آن بوده در آدم دمیده و از آن جهت که خالق و مالکش بوده و آن را از میان سایر ارواح برگزیده درباره اش فرموده: &laquo;روح من&raquo;.

&nbsp;


[1]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;قرآن کریم، سوره حجر، آیه 29.



[2]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;بنگرید به پاورقی شماره 1.


[3]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;علاقمندان، می&zwnj;توانند به مقاله "راه بهره مندی از هدایت قرآن" نوشته&zwnj;ی &laquo;مسعود بسیطی&raquo; مراجعه کنند.


[4]&nbsp;-&nbsp;خداوند می&zwnj;فرماید این قرآن دارای آیات محکم و متشابه است که فقط خدا و راسخون علم تاویل آن را می دانند (هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی&rlm; قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ: سوره آل عمران، آیه 5). ؛ بسیاری از آیات قرآن نیز به صورت مجمل بیان شده تا مردم برای فهم آن به مبیّن قرآن مراجعه کنند. به عنوان نمونه امام صادق علیه السلام فرموده&zwnj;اند: "دستور اقامه نماز بر پیامبر(ص) نازل شد؛ ولى خداوند این مطلب را که سه یا چهار ركعت بخوانند (كیفیت اقامه آن) بیان نکرد، تا اینكه پیامبر خود این فرمان را براى مردم تشریح كرد": اصول کافی، ج 1، ص 286 و 287.


[5]&nbsp;-&nbsp;قرآن کریم،&nbsp;سوره نحل، آیات 44 و 64.


[6]&nbsp;-&nbsp;قرآن کریم،&nbsp;سوره نحل، آیه 44.


[7]&nbsp;-&nbsp;قرآن کریم،&nbsp;سوره نحل، آیه 64.


[8]&nbsp;-&nbsp;به عنوان نمونه بنگرید به:&nbsp; اصول کافی، ج 8، کتاب الروضه، ص 50.


[9]&nbsp;-&nbsp;خوانندگان گرامی به عنوان نمونه می توانند به احادیث مرتبط در کتاب وسائل الشیعه، ج 27، باب 13 (عدم جواز استنباط الأحكام النظریة من ظواهر القرآن إلا بعد معرفة تفسیرها من الأئمة ع) و یا کتاب بحارالانوار، ج 26، باب 1 (جهات علومهم ع و ما عندهم من الكتب ...) مراجعه نمایند. در ادامه به 4 نمونه از این روایات اشاره می کنیم:
- امام صادق (ع) می فرمایند: "همانا خدا تنزیل و تأویل قرآن کریم را به رسول اکرم (ص) آموخت و رسول خدا (ص) به امیر المومنین (ع) تعلیم داد ... و به خدا سوگند علم آن را به ما (نیز) داد": وسائل الشیعه، ج 27، باب 13، ص182. ؛
- امام رضا (ع) از پیامبر (ص) نقل می&zwnj;کنند که خداوند در حدیثی قدسی چنین فرموده: "منم خدایی که جز من معبودی نیست، مخلوقات را با قدرت خود آفریدم، از بین آن ها پیامبرانی را برگزیدم و از میان پیامبران نیز محمد (ص) را به عنوان حبیب و خلیل و صفی انتخاب کردم آن گاه او را به سوی مردم فرستادم و علی (ع) را به عنوان برادر و وصی و وزیر او قرار دادم تا بعد از محمد، پیام رسان او به مردم و جانشین من باشد و قرآن مرا برای آنها بیان نماید و حکم مرا در میان آن ها اجرا کند": همان، ص 187. ؛
- امام صادق ذیل این آیه شریفه که می فرماید &laquo;فقط خدا و راسخون علم تأویل محکم و متشابهات قرآن را می دانند (سوره آل عمران، آیه 5)&raquo; چنین گفته اند: "راسخون در علم ما اهل بیت هستیم و ما هستیم که تأویل قرآن را می دانیم": همان، ص 179. ؛
- امیر مومنان فرموده اند: "هیچ آیه ای از قرآن بر پیامبر (ص) نازل نشد مگر این که قرائت آن را به من آموخت و آن را بر من املا کرد و من آن را با خط خودم نوشتم و تأویل و تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من تعلیم داد ...": بحارالانوار، ج 26، ص 65.


[10]&nbsp;-&nbsp;یُضِلُّ بِهِ كَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ كَثِیراً&nbsp;یعنی: (خداوند) بسیاری را با آن (قرآن) گمراه و بسیاری را هدایت می&zwnj;کند: سوره بقره، آیه 26. ؛ مبیّن قرآن - امام ششم شیعیان در توضیح این آیه فرموده آنانی که گمراه می شوند کسانی هستند که قرآن و تأویل آن را از مبیّن قرآن نگرفته اند؛ از این رو معنای حقیقی کلام خدا را متوجه نشدند و خود و دیگران را به گمراهی کشیدند: وسائل الشیعه، ج 27، ح 33593، ص 201.


[11]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;"وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَم" ، قرآن کریم، سوره بقره آیه 34- سوره اسرا آیه 61- سوره کهف آیه 50- سوره طه آیه 116


[12]&nbsp;-&nbsp;قرآن کریم، سوره مومنون آیه 14


[13]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;اشاره به سوره توحید در قرآن کریم


[14]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;"سألته عن قول الله:&nbsp;&laquo;وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ&rlm;&raquo;&nbsp;قال: روح خلقها الله فنفخ فی آدم منها": بحارالأنوار، ج ۴، ص 13 حدیث 11.


[15]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;"فی قوله&nbsp;&laquo;فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی&rlm;&raquo;&nbsp;قال: خلق خلقا و خلق روحا، ثم أمر الملك فنفخ فیه- و لیست بالتی نقصت من الله شیئا، هی من قدرته تبارك و تعالى&rlm;": تفسیر العیاشی ؛ محمد بن مسعود، ج&rlm;2، ص 241 ؛ &nbsp;المطبعة العلمیة - تهران، چاپ: اول، 1380 ق. البحار ج 4 ص 12. البرهان ج 3: 364.


[16]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;"سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنِ الرُّوحِ الَّتِی فِی آدَمَ ع قَوْلِهِ&rlm; فَإِذا سَوَّیْتُهُ&rlm; وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی&rlm;قَالَ هَذِهِ رُوحٌ مَخْلُوقَةٌ وَ الرُّوحُ الَّتِی فِی عِیسَى مَخْلُوقَة": اصول کافی، ج ۱، ص ۱۳۳.


[17]&nbsp;-&nbsp;&nbsp;"سأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:&nbsp;&laquo;وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی&rlm;&raquo;: كَیْفَ هذَا النَّفْخُ؟ فَقَالَ: &laquo;إِنَّ الرُّوحَ مُتَحَرِّكٌ كَالرِّیحِ، وَ إِنَّمَا سُمِّیَ رُوحاً لِأَنَّهُ اشْتَقَّ اسْمَهُ مِنَ الرِّیحِ&rlm; وَ إِنَّمَا أَخْرَجَهُ عَنْ&rlm; لَفْظَةِ الرِّیحِ&rlm; لِأَنَّ الْأَرْوَاحَ&rlm;مُجَانِسَةٌ لِلرِّیحِ&rlm; وَ إِنَّمَا أَضَافَهُ إِلى&rlm; نَفْسِهِ لِأَنَّهُ اصْطَفَاهُ عَلى&rlm; سَائِرِ الْأَرْوَاحِ، كَمَا قَالَ لِبَیْتٍ مِنَ الْبُیُوتِ&rlm;: بَیْتِی، وَ لِرَسُولٍ مِنَ الرُّسُلِ:خَلِیلِی، وَ أَشْبَاهِ ذلِكَ، وَ كُلُّ ذلِكَ مَخْلُوقٌ، مَصْنُوعٌ، مُحْدَثٌ، مَرْبُوبٌ، مُدَبَّرٌ&raquo;":&nbsp;كافی، ج 1، ص327.
&nbsp;


]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کافی است لب تر کنی</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/کافی-است-لب-تر-کنی</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/کافی-است-لب-تر-کنی</guid>

<description><![CDATA[
وقتی رسول خدا می&zwnj;گوید &laquo;هیچ ماهی در حُرمت و برتری نزد خدا به پای &laquo;رجب&raquo; نمی&zwnj;رسد&raquo;[1]، آدم وسوسه می&zwnj;شود که ببیند &laquo;رجب&raquo; چگونه ماهی است؟
&nbsp;
نویسنده: زهرا مرادی&nbsp;(&nbsp;&nbsp;کارشناس ارشد MBA؛&nbsp;z.moradi@mohammadivu.org&nbsp;)
&nbsp;
وقتی رسول خدا می&zwnj;گوید &laquo;هیچ ماهی در حُرمت و برتری نزد خدا به پای &laquo;رجب&raquo; نمی&zwnj;رسد&raquo;[1]، آدم وسوسه می&zwnj;شود که ببیند &laquo;رجب&raquo; چگونه ماهی است؟
هر چه بیشتر می&zwnj;گردی و بیشتر درباره اش می&zwnj;فهمی تعجبت هم بیشتر می&zwnj;شود.
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;در رجب، رحمت الهی بر بندگان می&zwnj;بارد![2]
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، در روز قیامت خداوند به او پاداشی می&zwnj;دهد که نه چشمی دیده باشد، نه گوشی شنیده باشد و نه به خاطر بشری خطور کرده باشد.[3]
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;هر کس در ماه رجب یک روز را روزه بدارد و یک شب را به عبادت خدا بپردازد از عذاب قبر ایمن می&zwnj;شود![4]
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;هر کس روز آخر رجب روزه بدارد، از پادشاهان بهشت شود و خداوند شفاعتش را درباره&zwnj;ی پدر، مادر و همه&zwnj;ی بستگان و آشنايان و همسايگان بپذيرد، گرچه در ميان آنها کسی مستحق دوزخ باشد![5]
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;و یا اینکه خداوند درباره&zwnj;ی این ماه فرموده:
&laquo;ماه [رجب]، ماه من است، بنده، بنده&zwnj;ی من است و رحمت، رحمت من است. پس هر كه مرا در این ماه بخواند، او را اجابت می&zwnj;كنم و هر كه از من درخواست نماید به او می&zwnj;بخشم و هر كه از من طلب هدایت نماید، او را هدایت خواهم كرد. من این ماه را رشته و ریسمانی میان خود و بندگانم قرار داده&zwnj;ام پس هر كه به این ریسمان بیاویزد به من خواهد رسید.&raquo;[6]
از فضایل رجب که می&zwnj;گذری، به دعاهایی می&zwnj;رسی که مخصوص همین ماه است. دعاهایی با مضامینی عمیق که از هدایتگران الهی به یادگار مانده. یکی را انتخاب می&zwnj;کنی و دل می&zwnj;سپاری:
&nbsp;
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ[7]
اى كه براى [گرفتن] همه&zwnj;ی خير به او اميد دارم
&laquo;كُلِّ خَيْرٍ&raquo; که می&zwnj;گویی مبهوت معنای حرفت می&zwnj;مانی. تأمل می&zwnj;کنی. یک بار دیگر زمزمه که نه مَزمَزه می&zwnj;کنی تا ببینی درست خوانده ای؟ به راستی خدا در این ماه همه&zwnj;ی همه&zwnj;ی آنچه &laquo;خیر&raquo; است به تو می&zwnj;بخشاید؟!
مطمئن که می&zwnj;شوی، فهرستی بلند از همه&zwnj;ی آنچه &laquo;خیر&raquo; می&zwnj;دانی در ذهنت نقش می&zwnj;بندد. نباید فرصت را از دست دهی. مگر یک سال چند ماه رجب دارد که بتوانی توقع &laquo;همه&zwnj;ی&raquo; خیر را از خالقت داشته باشی؟ می&zwnj;ترسی تمام رجب برای شمردن همه&zwnj;ی خیر، کم بیاید. به فکر می&zwnj;افتی که گلچین کنی. یکدفعه این کلام خدا را به یاد می&zwnj;آوری که فرمود &laquo;بَقِيَّةُ اللّهِ&nbsp;خَيْرٌ&nbsp;لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ&raquo;[8]&nbsp;(اگر ایمان داشته باشید، &laquo;بَقِيَّةُ اللّهِ&raquo; برای شما خیر است). لبخند آرامشی بر روحت نقش می&zwnj;بندد و با همه&zwnj;ی وجود &laquo;بَقِيَّةُ اللّهِ&raquo; را تمنا می&zwnj;کنی.
&nbsp;
وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ
و در هر شرّى از خشمش ايمنى جويم
هنوز در اُبُهت &laquo;كُلِّ خَيْرٍ&raquo; مانده&zwnj;ای که به &laquo;كُلِّ شَرٍّ&raquo; می&zwnj;رسی. یاد بچگی&zwnj;اَت می&zwnj;افتی. آن وقتهایی که مهمان عزیزی در خانه بود و مادر به حرمت او، دعوایت نمی&zwnj;کرد و شیطنت هایت را پاسخ نمی&zwnj;داد.
و اکنون به سبب حرمت &laquo;رجب&raquo;، از خشم خدا در برابر هر شرّ و نافرمانی و افسارگسیختگی ایمن هستی. بی اختیار از این که زنده&zwnj;ای و در این ماه، نفس می&zwnj;کشی حس برنده بودن پیدا می&zwnj;کنی.
&nbsp;
يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ
اى كه در برابر [طاعت] اندک، [پاداش] بسیار می&zwnj;&rlm;دهد
از این جمله جا نمی&zwnj;خوری. تا بوده همین بوده. همیشه به کاهی، کوهی داده. اصلا انگار دنبال بهانه می&zwnj;گردد تا جایزه&zwnj;ای بزرگ بدهد. و اکنون چه بهانه&zwnj;ای برتر از &laquo;رجب المُرَجَّب&raquo;؟
&nbsp;
يا مَنْ يُعْطى&rlm; مَنْ سَئَلَهُ
اى كه عطا كنى به هركه از تو طلب کند
ماه رجب که می&zwnj;آید کافی است لب تر کنی.
می گویند رمضان، ماه مهمانی خداست. میزبان که خدا باشد آب در دل مهمان تکان نمی&zwnj;خورد. اما در رجب&nbsp; بحث صاحبخانه و مهمان نیست. آنقدر خدا در &laquo;رجب&raquo; با تو راه می&zwnj;آید که هوا برت می&zwnj;دارد تو صاحبخانه&zwnj;ای. انگار که گفته باشد &laquo;خانه، خانه&zwnj;ی خودت است؛ تعارف نکن؛ هرچه خواستی بگو تا مهیا شود&raquo;.
&nbsp;
يا مَنْ يُعْطى&rlm; مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ
اى كه عطا كنى به كسى كه [حتی] از تو نخواهد
به اینجا که می&zwnj;رسی همه&zwnj;ی معادلاتت به هم می&zwnj;خورد. تا حالا فکر می&zwnj;کردی اگر کسی دست نیازش را به سوی خدا دراز کند و به بی نیازی خالق و نیازمندی خود معترف شود، خدا هم از روی لطف و کرمش اجابت می&zwnj;کند. اما حالا ...
دست و پا می&zwnj;زنی تا این رفتار خدا را تحلیل کنی و معادله&zwnj;ی دیگری بسازی. اما جمله&zwnj;ی بعد تمام بافته&zwnj;هایت را پنبه می&zwnj;کند!
&nbsp;
وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ&rlm; تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً
و [اى كه عطا كنى به كسى كه حتی] تو را نمی&zwnj;شناسد، از روى نعمت بخشى و مهرورزى
و تو دیگر نمی&zwnj;دانی چه بگویی. ترجیح می&zwnj;دهی بی خیالِ تحلیل و معادله و فهمیدن شوی. چشمانت را به آسمان می&zwnj;دوزی و می&zwnj;گویی:
ای رازقی که به آنها که از تو هیچ طلب نکرده&zwnj;اند هم می&zwnj;بخشایی؛
و ای خالقی که رحمتت را از مخلوقاتی که حتی تو را به خدایی نمی&zwnj;شناسند دریغ نمی&zwnj;کنی؛
اینک من تو را به بی نیازی و قدرت می&zwnj;ستایم و دستان خالی&zwnj;ام را به سویت بالا می&zwnj;آورم تا بدانی برای رفع نیازم تنها به درگاه تو آمده&zwnj;ام.
پس بگذار از رحمت و فضلت بهره مند شوم و در این ماه شریف از تو بخواهم ...
&nbsp;
اَعْطِنى&rlm; بِمَسْئَلَتى&rlm; اِيَّاكَ، جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَ جَميعَ خَيْرِ الْأخِرَةِ
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه&zwnj;ی خیر دنيا و همه&zwnj;ی خير آخرت را به من عطا کنی
&nbsp;
وَ اصْرِفْ عَنّى&rlm; بِمَسْئَلَتى&rlm; اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا، وَ شَرِّ الْأخِرَةِ
و از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه&zwnj;ی شر دنيا و شر آخرت را رویگردان سازی
&nbsp;
فَاِنَّهُ&rlm; غَيْرُ مَنْقُوصٍ مااَعْطَيْتَ
پس آنچه تو دهى چيزى كم ندارد
&nbsp;
وَ زِدْنى&rlm; مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
و بر من از فضلت اى بزرگوار بیفزا.
&nbsp;
پروردگارا شهادت می&zwnj;دهم که تو را آنگونه که در این دعا یاد کردم یافته ام. پس به شرافت این ماه که به نام خود منسوبش نمودی دیدگانهمگان&nbsp;را به ظهور نجات بخش دوران، مهدی صاحب الزمان روشن نما. چه آنان که ظهورش را طلب می&zwnj;کنند و چه آنها که منتظر آمدنش نیستند و چه آنها که حتی او را نمی&zwnj;شناسند!
ياذَا الْجَلالِ &rlm;وَ الْاِكْرامِ، يا ذَاالنَّعْمآءِ وَ الْجُودِ، يا ذَا الْمَنِّ وَ الطَّوْلِ
آمین یا رب العالمین


[1]. "هُوَ شَهْرٌ عَظِیمٌ ... لَا یقَارِبُهُ شَی ءٌ مِنَ الشُّهُورِ حُرْمَةً وَ فَضْلًا عِنْدَ اللَّهِ": بحارالانوار، ج 94، ص 26.


[2]. رسول خاتم فرموده&zwnj;اند: "رَجَبٌ شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَمُّ یصُبُّ اللَّهُ فِیهِ الرَّحْمَةَ عَلَی عِبَادِه" یعنی: رجب، ماه خداست (شهر الله است) که بسیار با حرمت است و در آن، رحمت الهی بر بندگان می&zwnj;بارد: بحارالانوار، ج 93، ص 366.


[3]. امیر مومنان فرموده اند: "مَنْ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فِی رَجَبٍ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ أَكْرَمَهُ اللَّهُ یوْمَ الْقِیامَةِ فِی الْجَنَّةِ مِنَ الثَّوَابِ بِمَا لَا عَینٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر"ُ: بحارالانوار، ج 94، ص 33.


[4]. رسول خاتم فرموده اند: "وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیاً مَا مِنْ مُسْلِمٍ وَ لَا مُسْلِمَةٍ یصُومُ یوْماً مِنْ رَجَبٍ&rlm; وَ قَامَ لَیلَةً یرِیدُ بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ تَعَالَى إِلَّا ... آمَنَهُ اللَّهُ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَ هَوْلِ مُنْكَرٍ وَ نَكِیر" یعنی: سوگند به آنکه مرا به حق فرستاد هیچ مرد و زن مسلمانی نیست که یک روز از رجب را روزه بدارد و یک شب آن را به عبادت برخیزد و جز رضای خدا نظری نداشته باشد مگر آنکه خداوند او را از عذاب قبر و هول نکیر و منکر در امان می&zwnj;دارد: بحارالانوار، ج 94، ص 49.


[5]. امام رضا علیه السلام فرموده اند: "مَنْ صَامَ أَوَّلَ یوْمٍ مِنْ رَجَبٍ رَغْبَةً فِی ثَوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ صَامَ یوْماً فِی وَسَطِهِ شُفِّعَ فِی مِثْلِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ مَنْ صَامَ یوْماً فِی آخِرِهِ جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مُلُوكِ الْجَنَّةِ وَ شَفَّعَهُ فِی أَبِیهِ وَ أُمِّهِ وَ ابْنِهِ وَ ابْنَتِهِ وَ أَخِیهِ وَ أُخْتِهِ وَ عَمِّهِ وَ عَمَّتِهِ وَ خَالِهِ وَ خَالَتِهِ وَ مَعَارِفِهِ وَ جِیرَانِهِ وَ إِنْ كَانَ فِیهِمْ مُسْتَوْجِبٌ لِلنَّار" یعنی: هر كه به اشتیاق ثواب، روز اول ماه رجب را روزه بدارد، خدای عزوجل، بهشت را بر او واجب گرداند؛ هر كه روز وسط رجب را روزه بدارد،&zwnj; می&zwnj;تواند دو قبیله [پرجمعیت] مانند ربیعه و مضر را شفاعت كند؛ و هر كه روز آخرش را روزه بدارد، خدای عزوجل او را از پادشاهان بهشت گرداند و شفاعتش را درباره&zwnj;ی پدر، مادر و همه&zwnj;ی بستگان و آشنایان و همسایگان بپذیرد، گرچه در میان آنها مستحقان دوزخ باشند: امالی صدوق، ص 10.


[6]. "الشّهرُ شَهری وَالْعبدُ عبْدی وَالرَّحمَةُ رَحْمَتی، فَمَن دَعانی فی هَذاَالشَّهر اَجِبْتُهُ وَ مَن سَأَ لَنی اَعطَیتُهُ وَمَن اسْتَهْدانی هَدَیتُهُ وَجعَلْتُ هَذَاالشَّهرَ حَبْلاً بَینی وَ بَینَ عِبادی فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ إِلَی": بحارالانوار، ج 95، ص 377.


[7]. بحارالانوار، ج 95، ص 390. متن این دعا در کتاب مفاتیح الجنان موجود است.


[8]. قرآن کریم، سوره هود، آیه 86.
&nbsp;

]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قطره ای از دریا؛ پژوهشی در زندگانی پیامبر اکرم</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/قطره-ای-از-دریا-پژوهشی-در-زندگانی-پیامبر-اکرم</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/قطره-ای-از-دریا-پژوهشی-در-زندگانی-پیامبر-اکرم</guid>

<description><![CDATA[
از همان قرن&zwnj;های ابتدایی اسلام تاکنون، محدثان و سیره&zwnj;نویسان شیعه و سنی، تاریخ زندگانی پیامبر اسلام را کتابت کرده&zwnj;اند. حاصل کار این گروه، آثار فراوانی در باب سیره و تاریخ حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بوده که البته در پاره&zwnj;ای موارد، اختلافاتی بین نوشته&zwnj;های موجود دیده می&zwnj;شود. تلاش ما در این نوشتار این است که خلاصه&zwnj;ای از حوادث مهم زندگی آخرین پیامبر خدا، - پیام&zwnj;آور رحمت و مهربانی - را بر اساس منابع معتبر، عرضه نماییم.
&nbsp;
نویسنده: هادی عسگری&nbsp;(کارشناس ارشد مهندسی مواد&nbsp;؛&nbsp;info@mohammadivu.org)
استاد راهنما: مسعود بسیطی&nbsp;&nbsp;(کارشناس علوم تربیتی و ادیان و فرق؛&nbsp;&nbsp;m.basiti@mohammadivu.org)
&nbsp;
1- مقدمه
از همان قرن&zwnj;های ابتدایی اسلام تاکنون، محدثان و سیره&zwnj;نویسان شیعه و سنی، تاریخ زندگانی پیامبر اسلام را کتابت کرده&zwnj;اند. حاصل کار این گروه، آثار فراوانی در باب سیره و تاریخ حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بوده که البته در پاره&zwnj;ای موارد، اختلافاتی بین نوشته&zwnj;های موجود دیده می&zwnj;شود. تلاش ما در این نوشتار این است که خلاصه&zwnj;ای از حوادث مهم زندگی آخرین پیامبر خدا، - پیام&zwnj;آور رحمت و مهربانی - را بر اساس منابع معتبر، عرضه نماییم.
&nbsp;
2- تولد و نسب
بیش از هزار و چهارصد سال پیش در روز جمعه، 17 ربیع الاول سال عام الفیل (برابر 570 میلادى[1]&nbsp;) رسول رحمت، محمد بن عبدالله، در شهر مكّه چشم به جهان گشود.[2]
در هنگام تولد ایشان شگفتی&zwnj;های عجیبی در نقاط مختلف جهان دیده شد: "... تمامی بت&lrm;ها در کعبه بر زمین افتاد، ایوان کسری شکست و چهارده کنگره&zwnj;ی آن سقوط کرد ... سرزمین خشک سماوه، آب پیدا کرد، آتش&zwnj;کده فارس پس از هزار سال خاموش شد، نوری از سرزمین حجاز بر آمد تا به مشرق رسید،کاهنان عرب، علوم خود را فراموش کردند، سحر ساحران باطل شد، استحیائیل (یکی از فرشتگان بزرگ خدا) در شب تولد حضرت محمد بر کوه ابوقبیس ایستاد و با صدایی بلند گفت: ای مردم مکه! به خدا و فرستاده او و نوری که با او فرو فرستاده&zwnj;ایم ایمان بیاورید ... ."[3]
نَسَب محمد به اسماعیل فرزند ابراهیم خلیل الله، و بعد از چند واسطه به پیامبر اولوالعزم خدا، نوح و در نهایت به آدم ابوالبشر، ختم می&zwnj;شود.[4]&nbsp;&nbsp;محمد، وارث پاک سیرتانی است که همگی یکتاپرست و صدیق بودند و از برگزیدگان خدای متعال محسوب می&zwnj;شدند.[5]
پدرش، عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم[6]، جوانی نیکو خصلت و خوش سیما بود که در میان قریش به پاکی و تقوا شهرت داشت. او پیش از آنکه به دیدار پسرش نایل شود، در بازگشت از سفر تجارتی شام، در شهر یثرب (مدینه) چشم از جهان فروبست.[7]&nbsp;مادر محمّد، آمنه، دختر وهب بن عبد مناف، زنی پاک دامن و یکتاپرست بود.[8]
با وجود آنکه اکثر مردمان در آرزوی به دنیا آمدن پیامبر وعده داده شده در کتب آسمانی پیشین بودند، اما عده&zwnj;ای ترجیح می&zwnj;دادند این اتفاق هرگز رُخ ندهد؛ چراکه ظهور پیامبر آخر الزمان تهدیدی برای موقعیت اجتماعی و جایگاه مذهبی ایشان در میان پیروان&zwnj;شان بود. این عده که بر اساس پیش&zwnj;گویی&zwnj;های انبیای گذشته و بشارت&zwnj;های موجود در تورات و انجیل، اجداد پیامبر را شناسایی کرده بودند، در صدد بودند تا حتی&zwnj;الامکان از تولد این هدایتگر الهی جلوگیری کنند. از این رو بارها و به طرق مختلف نقشه قتل عبدالله را کشیدند تا نسلی از او به جا نماند. به گونه&zwnj;ای که بنا به نظر تاریخ&zwnj;نویسان مشهور، مرگ ناگهانی عبدالله، بسیار مشکوک به نظر می رسد.&nbsp;[9]
توطئه&zwnj;های این عده با به دنیا آمدن محمّد (ص)، فزونی گرفت تا آنجا که آمنه &ndash;مادر محمّد- تصمیم گرفت برای حفظ جان فرزندش او را به مکانی دور از شهر و به دایه&zwnj;ای به&zwnj;نام حلیمه بسپارد. حضور محمد در قبیله حلیمه، مایه خیر و بركت شد و همگان از حضور این کودکِ مبارک خشنود بودند.[10]&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;اما کسی از ایشان نمى&zwnj;دانست این كودك یتیم، همان پیامبر رحمتی است که تمامی انبیا و فرستادگان الهی بشارت آمدنش را داده بودند.
&nbsp;
3- قبل از بعثت
3-1- کودکی و نوجوانی
دنیا پرستانی که به دنبال محمد بودند تا او را از بین ببرند، بالاخره مکان او را یافتند. حلیمه که متوجه رفت و آمدهای مشکوک آنها در حوالی خانه&zwnj;اش شده بود، از بیم جان کودک، محمد را در سن پنج سالگی به مكه و نزد خانواده&zwnj;اش بازگرداند. آمنه که تمامی این سال&zwnj;ها رنج دوری از کودکش را تحمل کرده بود، برای دیدن و بوییدن فرزند، بی تاب بود. محمد به آغوش آمنه بازگشت اما این وصال، خیلی زود به فراق و حزن تبدیل شد؛ چراکه یک سال بعد، آمنه نیز در اثر بیماری درگذشت.[11]&nbsp;
پس از آن، محمد در دامان پدر بزرگش عبدالمطلب، پرورش یافت. اما، دو سال بعد، عبدالمطلب نیز فوت کرد و ابوطالب، عموی پیامبر، سرپرستی او را در سن هشت سالگى به عهده گرفت.[12]&nbsp;ابوطالب تا زمانی که در قید حیات بود، تمامی توان خود را در حمایت از محمد به کار برد و در این راه از چیزی مضایقه نکرد.
محمد در سن 12 سالگى، همراه عمویش ابوطالب، برای تجارت به شام رفت. در همین سفر در محلى به نام بصرى[13]&nbsp;، كه از نواحى سوریه فعلى بود، راهبى مسیحى به &zwnj;نام بحیرا، ایشان را دید و هنگام ملاقات محمّد، از روى نشانه هایى كه در كتاب&zwnj;هاى مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت كه این پسر، همان پیامبری است که کتب آسمانی بشارت آمدنش را داده&zwnj;اند.[14]&nbsp;&nbsp;لذا به ابوطالب سفارش کرد که از این گنج عظیم به شدت مراقبت کند؛ چراکه برخی کمر به قتل پیامبر آخرالزمان بسته&zwnj;اند.
عربستان در آن روزگار مركز بت پرستى بود. محیط زندگى محمّد، به فحشا، مِی&zwnj; خوارى و جنگ و ستیز، آلوده بود. بستر آلودگی و انحراف مهیا بود، اما محمّد هرگز به هیچ گناه و ناپاكى آلوده نشد. او دوران نوجوانی و جوانی را با پاکی، راستى و امانت&zwnj;داری گذراند. از انحراف&zwnj;های اخلاقی محیط مكه بركنار، و روحش از بت&zwnj;پرستى پاك بود. همواره صادق و امانت&zwnj;دار بود و در بین مردمی که از فرط نیرنگ و دروغ به یکدیگر اعتماد نداشتند به محمّد امین، شُهره شد.[15]
3-2- جوانی
3-2-1- پیمان جوان&zwnj;مردان (حلف الفضول)
محمد، از همان جوانی تمام تلاش خود را برای احقاق حق و دفاع از مظلومان به کار می&zwnj;بست. او در سن بیست سالگی، به همراه جمعی از جوانان مکه، گروهی به نام "جوان&zwnj;مردان" تشکیل داد تا با توان بیشتری به محرومان رسیدگی کند.[16]
3-2-2- ازدواج
&nbsp;امانت داری محمد چنان زبانزد شد که خدیجه، بانوی ثروتمند مکه را متوجه او ساخت. خدیجه از محمد خواست تا کاروان تجارتی او را که عازم شام بود، سرپرستی کند. محمّد این پیشنهاد را پذیرفت. وقتى از سفر پرسود شام برگشتند، میسره، غلام خدیجه، گزارش سفر را جزء به جزء به خدیجه منتقل کرد و از امانت و درستى محمّد حكایت&zwnj;ها گفت؛ همچنین، براى خدیجه تعریف كرد: وقتى به بصرى[17]&nbsp;رسیدیم، محمد براى استراحت زیر سایه درختى نشست. در این موقع، چشم راهبى به محمد افتاد. نزدم آمد و نام او را پرسید و سپس چنین گفت: این مرد، همان پیامبرى است كه در تورات و انجیل درباره او بشارت داده&zwnj;اند.
خدیجه، شیفته امانت و صداقت محمّد شد تا آنجا که پس از مدتی خواستار ازدواج با او گردید. محمّد نیز چون خدیجه را زنی پاکدامن و خداپرست با خصایل اخلاقی نیکو یافته بود، این پیشنهاد را پذیرفت. او در سن 25 سالگی با خدیجه که دوشیزه&zwnj;ای 25 ساله بود، ازدواج کرد[18]&nbsp;و تا زمانی که خدیجه زنده بود، همسر دیگری اختیار نکرد.[19]
&nbsp;
4- بعثت و اتفاقات پس از آن
4-1-&nbsp;مبعوث شدن آخرین پیامبر خدا
شرایط مردم در آن زمان، شرایط نامساعدی بود. فقر، فحشا، جهل و بی&zwnj;خدایی بیداد می&zwnj;کرد. امیر مومنان - علی بن ابیطالب- آن دوران را چنین توصیف می&zwnj;کند: "خداوند محمّد صلّى اللّه علیه و آله را به عنوان بیم دهنده جهانیان، و امین بر قرآن برانگیخت، و شما ملّت عرب در آن وقت داراى بدترین دین، و در بدترین خانه بودید، اقامتگاه&zwnj;تان در میان سنگ&zwnj;هاى سخت، و در بین مارهاى زهردار بود، آب تیره مى&rlm;نوشیدید، غذاى خشن مى&rlm;خوردید، خون یكدیگر را مى&rlm;ریختید، قطع رحم مى&rlm;كردید، بتان در میان شما نصب شده بود، و گناهان به شما بسته بود."[20]&nbsp;"خداوند پیامبر را هنگامى فرستاد كه مردم در وادى گمراهى حیران بودند، و كوركورانه در فتنه مى&rlm;رفتند، هواهاى نفسانى عقل و خرد را از آنان ربوده، كبر و خودپسندى آنان را دچار لغزش كرده، و جاهلیت تاریك، سبكسر و بى&rlm;اعتبارشان نموده بود. در كارها ناآرام و سرگردان، و ملّتى گرفتار نادانى بودند. رسول حق صلّى اللّه علیه و آله خیرخواهى را نسبت به آنها به نهایت رساند، به راه حق حركت كرد، و آنان را به حكمت و موعظه حسنه دعوت فرمود."[21]
در چنین شرایطی&nbsp;&nbsp;زمان تحقق وعدة آسمانی رسید. در شب 27 رجب، فرشته الهی فرود آمد و بهانه خلقت؛ محمد امین به نجات آدمیان مامور شد.
تمامی فرستادگان الهی، بشارت آمدن پیام&zwnj;آوری دلسوز و مهربان را به امت خویش داده بودند. پیامبری که حبیب خدا بود و برای عالمیان، رحمت و برکت محسوب می&zwnj;شد. زمان تحقق وعده آسمانی رسید. در شب 27 رجب، فرشته وحی بر بهانه خلقت فرود آمد[22]&nbsp;و گفت:
"بخوان به نام پروردگارت كه آفرید. او انسان را از خون بسته آفرید. بخوان به نام پروردگارت كه گرامی&zwnj;تر و بزرگ&zwnj;تر است. خدایى كه نوشتن با قلم را به بندگان آموخت. به انسان آموخت آنچه را كه نمی&zwnj; دانست."[23]
و این&zwnj;گونه محمد در سن چهل سالگی به پیامبری مبعوث شد و رسالت این پیام&zwnj;آورِ رحمت و مهربانی آغاز گردید.
4-2- نخستین مسلمانان
رسول خدا، دعوت به اسلام را از خانه&zwnj;اش آغاز كرد. ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش على، به او ایمان آوردند. سپس كسانی دیگر نیز به دین اسلام گرویدند. فضای مکه، آن روزها پر از شرک و بت&zwnj;پرستی بود. سران قریش که سردمداران بت&zwnj;کده&zwnj;ها بودند، از نادانی مردم سوء استفاده می&zwnj;کردند. مردم برای زیارت بت&zwnj;ها مرتب به مکه می&zwnj;آمدند و برای خدایان سنگی و چوبی، هدایای زیادی می&zwnj;آوردند. تمام هدایا مستقیما به سران بت&zwnj;پرست مکه می&zwnj;رسید. مسلماً، دین خداپرستی برای آنان، خوشایند نبود. چراکه منافع&zwnj;شان را به خطر می&zwnj;انداخت. نبی خدا، این مطلب را به خوبی می&zwnj;دانست. لذا، دعوت&zwnj;های نخستین بسیار مخفیانه بود. محمّد و چند نفر از یاران خود، دور از چشم مردم، در گوشه و كنار به عبادت خدای یکتا می&zwnj;پرداختند.
پس از سه سال دعوت مخفیانه[24]، فرمان الهى مبنی بر دعوت همگانی مردم به دین اسلام، فرود آمد: "آنچه را كه بدان امر شده&zwnj;ای آشكار كن و از مشركان روى بگردان"[25]
به دستور خداوند، ابتدا، پیامبر از خویشان و نزدیكان خود آغاز نمود: "نزدیكانت را انذار کن"[26]&nbsp;وقتى این دستور آمد، پیامبر &nbsp;خاندان عبدالمطلب را به منزل خویش دعوت نمود تا دعوت خود را به آنها ابلاغ فرماید. در این مجلس، حمزه، ابوطالب و پسرش علی، ابولهب و سایر خویشان، که&nbsp;حدود 40 نفر بودند، حضور داشتند. امّا از آنجا که ابولهب با سخنان یاوه و مسخره آمیز خود، جلسه را بر هم زد، پیامبر مصلحت دید كه این دعوت، فردا تكرار شود. روز بعد، وقتى حاضران از غذایی که پیامبر و علی بن ابیطالب تدارک دیده بودند، خوردند و سیر شدند، پیامبر اكرم سخنان خود را با نام خدا و ستایش او و اقرار به یگانگى&zwnj;اش آغاز كرد و فرمود:
"... به&zwnj;راستى هیچ&nbsp;راهنماى جمعیتى به كسان خود دروغ نمی&zwnj;گوید، به خدایى كه جز او خدایى نیست، من فرستاده او به سوى شما و همه جهانیان هستم. اى خویشان من، شما همچنان&zwnj;كه به خواب می&zwnj;روید، می&zwnj;میرید و همچنان&zwnj;كه بیدار می&zwnj;گردید، در قیامت زنده می&zwnj;شوید، شما نتیجه كردار و اعمال خود را می&zwnj;بینید. براى نیكوكاران بهشت ابدى خدا و براى بدكاران دوزخ ابدى خدا آماده است. هیچ&zwnj;كس بهتر از آنچه من براى شما آورده&zwnj;ام، براى شما نیاورده، من خیر دنیا و آخرت را براى شما آورده&zwnj;ام. من از جانب خدا مامورم شما را به جانب او بخوانم. هر یك از شما پشتیبان من باشد، برادر و وصى و جانشین من نیز خواهد بود."
وقتى سخنان پیامبر پایان گرفت، سكوت كامل بر جلسه حكم&zwnj;فرما شد. همه در فكر فرو رفته بودند. عاقبت، على بن ابیطالب كه نوجوانى 15 ساله بود برخاست و گفت: "اى پیامبر خدا من آماده پشتیبانى از شما هستم."رسول خدا باز هم كلمات خود را تا سه بار تكرار كرد و هر بار على بلند مى&zwnj;شد. سپس پیامبر رو به خویشان خود كرد و گفت:"این جوان (على) برادر و وصى و جانشین من است میان شما. به سخنان او گوش دهید و از او پیروى كنید."
وقتى جلسه تمام شد، ابولهب و برخى دیگر به ابوطالب پدر على گفتند: "دیدى، محمّد دستور داد كه از پسرت پیروى كنى! دیدى او را بزرگ تو قرار داد!"[27]&nbsp;اما ابوطالب بی اعتنا به طعنه&zwnj;های خویشانش، مانند همیشه به دفاع و پشتیبانی از محمد برخاست و معترضان را وادار به سکوت نمود.
4-3- دعوت عمومی&zwnj;
پیامبر، پس از ابلاغ پیامبری خود به خویشاوندان، سراغ عموم مردم رفت و به امر خدا دعوت خویش را آشکارا اعلام کرد. روزى بر بلندای كوه صفا[28]&nbsp;&nbsp;رفت و با صداى بلند گفت:"اى مردم! اگر من به شما بگویم كه پشت این كوه دشمنان شما كمین كرده&zwnj;اند و قصد مال و جان شما را دارند، آیا حرف مرا قبول مى&zwnj;كنید؟" همگى گفتند: ما تاكنون از تو دروغى نشنیده&zwnj;ایم. سپس فرمود: "اى مردم! (حال که مرا راستگو می&zwnj;شناسید و هشدار مرا جدی می گیرید) خود را از آتش دوزخ نجات دهید. من شما را از عذاب دردناك الهى مى&zwnj;ترسانم. مانند دیده&zwnj;بانى كه دشمن را از نطقه دورى مى&zwnj;بیند و قوم خود را از خطر آگاه مى&zwnj;كند، من هم شما را از خطر عذاب قیامت آگاه مى&zwnj;سازم."[29]
و این&zwnj;گونه، دعوت همگانی به کامل&zwnj;ترین دین آسمانی-اسلام- آغاز شد.
4-4- آزار مخالفان
صف&zwnj;ها از هم جدا شد. اسلام آورندگان سعى مى&zwnj;كردند بت&zwnj;پرستان را به خداى یگانه دعوت كنند؛ بت پرستان نیز كه منافع خود را در خطر مى&zwnj;دیدند، مى&zwnj;كوشیدند مسلمانان را آزار دهند و به هر طریقی آنها را از آیین&zwnj;شان برگردانند.
مسلمانان و بیش از همه شخص پیامبر از بت پرستان، آزارِ بسیار مى&zwnj;دیدند. وقتی پیامبر، صبح زود از منزل خارج مى&zwnj;شد تا برای عبادت به مکانی خارج از هیاهوی شهر برود، برخی از مردم شاخه&zwnj;هاى خار در راهش مى&zwnj;ریختند تا خارها در تاریكى در پاهایش فرو رود. و یا گاهى خاك، سنگ و زباله به سوی پیامبر پرتاب مى&zwnj;كردند.[30]
هر چه اسلام بیشتر در بین مردم گسترش مى&zwnj;یافت، بت پرستان نیز بر آزارها و توطئه&zwnj;هاى خود مى&zwnj;افزودند.
4-5-&nbsp;تهدید و تطمیع
وقتی مشركان قریش دیدند آزارها و شکنجه&zwnj;ها مانع فعالیت محمد و یارانش نمی&zwnj;شود و برعکس، سخنان پیامبر و آیات قرآن، روز به روز عده بیشتری را تحت تاثیر قرار مى&zwnj;دهد، بیش از پیش احساس خطر كردند. لذا براى جلوگیرى از این خطر، با ابوطالب - بزرگ قریش و عمو و حامیِ وفادار پیامبر - &nbsp;ملاقات كردند و به او گفتند: "تو از نظرشرافت و سن بر ما برترى دارى. برادرزاده تو - محمّد - مردم را از بت&zwnj;پرستی متفرق ساخته و عبادت بت&zwnj;ها را پست و بی&zwnj;ارزش معرفی می&zwnj;کند. به او بگو دست از كارهاى خود بردارد یا او را در اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او بردار."
ابوطالب در جواب گفت: "شما بی&zwnj;انصاف هستید. از من می&zwnj;خواهید که برادرزاده&zwnj;ام را که به دین یکتاپرستی فرا می&zwnj;خواند، در اختیار شما قرار دهم تا او را بکشید؟!"[31]&nbsp;&nbsp;
هنگامی که مشرکان، حمایت ابوطالب را دیدند، از در تطمیع وارد شدند و گفتند ما حاضریم هر چه محمّد بخواهد از ثروت و سلطنت و زن&zwnj;هاى زیبا روى در اختیارش قرار دهیم، به&zwnj;شرط این&zwnj;كه از تبلیغ این آیین جدید و نهی مردم از بت&zwnj;پرستی دست بردارد. پیغام ما را به برادرزاده&zwnj;ات برسان.
پیامبر اسلام در پاسخ، چنین فرمود: "عموجان! به خدا قسم&nbsp;هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه دست از دین&nbsp;خدا و تبلیغ آن بردارم حاضر نمى&zwnj;شوم ..."
ابوطالب نیز به برادرزاده&zwnj;اش گفت: "به خدا قسم دست از حمایت تو برنمى&zwnj;دارم. ماموریت خود را به پایان برسان." و همواره بر عهد خود وفادار ماند. ابوطالب، حتى در سخت&zwnj;ترین پیشامدها كه همه اشراف قریش، براى نابودى محمّد، هم&zwnj;پیمان شدند، جان خود را سپر بلا كرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامت&zwnj;گران را نشنیده گرفت.
4-6- مهاجرت به حبشه
در سال پنجم بعثت یك&zwnj;دسته از مسلمانان كه عده آنها به 80 نفر مى&zwnj;رسید و تحت آزار و اذیت مشركان بودند، با موافقت پیامبر به حبشه رفتند.
حبشه، جاى امن و آرامی&zwnj; بود و نجاشى حاکم آنجا، مردى مسیحی و مهربان بود. مسلمانان مى&zwnj;خواستند به دور از آزار مشرکان، به عبادت خدای یگانه بپردازند و به زندگانی خود در آرامش و امنیت ادامه دهند. امّا در آنجا نیز از آزار مشرکان مكه در امان نبودند. مکّی&zwnj;ها از نجاشى خواستند مسلمانان را به مكه برگرداند و براى اینكه نظر وی را جلب كنند، هدیه&zwnj;هایى براى او فرستادند. پادشاه حبشه دستور داد مسلمانان در دربار حاضر شوند و درباره علت مهاجرت خود توضیح دهند و پیامبر و دین تازه خود را معرفى كنند.
جعفر بن ابیطالب - پسر عموی پیامبر - به نمایندگى مهاجران برخاست و چنین گفت:"ما مردانى نادان بودیم. بت مى&zwnj;پرستیدیم. از گوشت مردار تغذیه مى&zwnj;كردیم. كارهاى زشت مرتكب می&zwnj;شدیم. حق همسایگان را رعایت نمى&zwnj;كردیم. زورمندان، (حق) ناتوانان را پایمال مى&zwnj;كردند. تا آنگاه كه خداوند از بین ما پیامبرى برانگیخت که او را به راست&zwnj;گویى وامانت&zwnj;داری مى&zwnj;شناختیم. وى ما را به پرستش خداى یگانه دعوت كرد. از ما خواست كه از&nbsp; پرستش بت&zwnj;هاى سنگى و چوبى دست برداریم. و راست&zwnj;گو، امانت&zwnj;دار، خوش&zwnj;رفتار و پرهیزگار باشیم. كار زشت نكنیم. مال یتیمان را نخوریم. زنا را ترك گوییم. نماز بخوانیم. روزه بگیریم، زكات بدهیم، ما هم به این پیامبر ایمان آوردیم و پیرو او شدیم. اما قوم ما به این دلیل که چنین دینى را پذیرفتیم به ما بسیار ستم كردند تا از این دین دست برداریم و بت پرست شویم و كارهاى زشت رادوباره شروع كنیم. وقتى كار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت، به كشور تو پناه آوردیم و از پادشاهان، تو را برگزیدیم. امیدواریم در پناه تو بر ما ستم نشود."
نجاشى گفت: "از آیاتى كه پیامبر بر شما خوانده است براى ما هم اندكى بخوانید."
جعفر آیات اول سوره مریم را &ndash; که درباره حضرت عیسی و مادر پاکش توضیح می&zwnj;داد - خواند. نجاشى و اطرافیانش سخت تحت تاثیر قرار گرفتند و گریه كردند. نجاشى گفت: "به خدا قسم این سخنان از همان جایى آمده است كه سخنان حضرت عیسى سرچشمه گرفته."
سپس خطاب به مشركان مكه گفت: "من هرگز اینها را به شما تسلیم نخواهم كرد."
كفار قریش از این شكست بى&zwnj;اندازه خشمگین شدند و به مكه باز گشتند.[32]
4-7- محاصره اقتصادى
مشركان قریش براى اینكه پیامبر و مسلمانانِ باقیمانده در مکه را در تنگنا قرار دهند، عهدنامه&zwnj;اى نوشتند و متعهد شدند: ارتباط خود را با محمّد و طرفدارانش قطع كنند. با آنها زناشویى و معامله نكنند. در همه پیش آمدها با دشمنان اسلام هم&zwnj;دست شوند.
آنها این عهدنامه را در داخل كعبه آویختند و سوگند خوردند بر متن آن وفادار بمانند. ابوطالب که از بزرگان قریش بود و همواره از محمد حمایت می&zwnj;کرد، از مشرکان خواست تا به ایشان اجازه دهند در دره&zwnj;ای به نام شِعب ابوطالب و به دور از بت&zwnj;پرستان ساکن شوند. آنها نیز این پیشنهاد را پذیرفتند؛ چراکه بدین ترتیب دیگر فرد جدیدی تحت تاثیر تبلیغات اسلام قرار نمی&zwnj;گرفت.
مسلمانان در آن سال&zwnj;ها سختی بسیاری متحمل شدند. این محاصره سخت، سه سال طول کشید. تنها در ماه&zwnj;هاى حرام (رجب - محرم - ذیقعده - ذیحجه)، که اعراب در این ایام، جنگ و خون&zwnj;ریزی را حرام می&zwnj;دانستند، مسلمانان براى تبلیغ دین و خرید اندكى آذوقه، از شِعب، خارج می&zwnj;شدند. ولى كفار &ndash; به خصوص ابولهب &ndash; همه اجناس را مى&zwnj;خریدند و یا دستور مى&zwnj;دادند كه آنها را گران كنند تا مسلمانان نتوانند چیزى خریدارى نمایند. گرسنگى و سختى به حد نهایت رسید. امّا مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. تا آنکه از طریق وحى به پیامبر خبر رسید عهدنامه توسط موریانه&zwnj;ها خورده شده و جز كلمه "بسم الله" چیزى از آن، باقى نمانده است. ابوطالب، این خبر را به مشركان رساند. وقتى تحقیق كردند، به صدق گفتار پیامبر پى بردند و به اجبار از محاصره دست كشیدند. بدین ترتیب مسلمانان از آن محاصره سخت رهایی یافتند. امّا پس از چند ماه، ابوطالب بزرگ&zwnj;ترین حامی&zwnj; پیامبر و سپس خدیجه، همسر با وفای محمد، دار دنیا را وداع گفتند و این امر بر پیامبر بسیار گران آمد؛ طوری که آن سال را عام الحزن &ndash; یعنی سال اندوه - نامید.[33]
4-8- انتشار اسلام در یثرب (مدینه)
بنا بر رسم قبایل عرب هر ساله در موسم حج، از گوشه و کنار شبه جزیره عربستان، مردم به زیارت کعبه و بت&zwnj;های آن می&zwnj;آمدند. در یکی از این مراسم&zwnj;ها، چند نفر از مردم یثرب با پیامبر ملاقات كردند و از آیین اسلام آگاه شدند. آنها مشتاقانه سخنان پیامبر اسلام را شنیدند و در حالی که اسلام آورده بودند، به شهر خود بازگشتند تا سایرین را هم از این آیین نجات بخش باخبر سازند.
در مراسم حج سال بعد، عده بیشتری از اهل یثرب با پیامبر و آیین مقدس اسلام آشنا شدند. رسول اکرم یكى از یاران خود را براى تعلیم قرآن و احكام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال دیگر نیز در محلى به نام عقبه عده&zwnj;ای از یثرب با پیامبر بیعت كردند و تصمیم گرفتند از محمّد و یارانش مانند خویشان نزدیك خود حمایت كنند. بدین ترتیب، زمینه براى هجرت مسلمانان به یثرب كه بعدها مدینه نامیده شد، فراهم گردید و پیامبر برای رهایی مسلمانان از فشار مشرکین و دعوت عده بیشتری به یکتاپرستی، دستور مهاجرت به مدینه را صادر فرمود.[34]
4-9- هجرت به مدینه
مسلمانان با اجازه پیامبر به مدینه رفتند و در مكه جز پیامبر و على و چند تن كه یا بیمار و یا در زندان مشركان بودند، كسى باقى نماند.
وقتى بت پرستان از هجرت پیامبر با خبر شدند، تصمیم به قتل پیامبر گرفتند. برای جلوگیری از خون&zwnj;خواهی و انتقام بنی&zwnj;هاشم، چهل نفر از قبیله&zwnj;های مختلف را تعیین کردند، تا شبانه به خانه پیامبر بریزند و آن حضرت را به قتل برسانند. در این صورت دیگر بنی&zwnj;هاشم نمی&zwnj;توانست برای خون&zwnj;خواهی محمد، با چندین قبیله به مقابله بپردازد.
امّا فرشته وحى، رسول اکرم را از نقشه شوم آنها با خبر كرد. پیامبر به علی بن ابیطالب فرمود حاضری جانت را در راه من به خطر اندازی و امشب به جای من در بسترم بخوابی؟ علی بن ابیطالب که نخستین ایمان آورنده به پیامبر خدا و یار و پشتیبان همیشگی رسول اکرم بود، با اشتیاق، پیشنهاد پیامبر را پذیرفت و برای آنکه جان پیامبر در امان بماند، جان خود را به خطر انداخت. پیامبر مخفیانه منزل را ترک کرد و علی بن ابیطالب نیز جامه پیامبر را بر سر کشید و در جای او خوابید.
هنگامی که مشرکان به خانه رسول خدا حمله کردند و به سوی بستر پیامبر شتافتند، ناگهان علی بن ابیطالب از جای خود برخاست و فرمود: چه می&zwnj;خواهید؟ گفتند: پسر عمویت كجاست؟
على علیه السّلام پاسخ داد: مگر مرا محافظ او قرار داده بودید؟! شما به او پیشنهاد دادید از مكه بیرون رود، او نیز خارج شد. اكنون از من چه می&zwnj;خواهید؟![35]
بدین ترتیب این نقشه مشرکان نیز ناکام ماند و پیامبر خدا به ماموریت الهیِ خود ادامه داد.
4-9-1- ورود به مدینه
ورود پیامبر و مسلمانان به مدینه، فصل تازه&zwnj;اى در زندگى پیامبر اكرم و اسلام گشود. هجرت مسلمانان از مكه (محیط اختناق و آلودگى و كینه) به سوى مدینه (شهر صفا و نصرت و برادرى) و به سوى پى&zwnj;ریزى زندگى اجتماعى اسلامى، نخستین گام بلند در پیروزى و گسترش اسلام و جهانى شدن آن بود. نظر به اهمیت هجرت بود كه بعدها به پیشنهاد على بن ابیطالب، این سال مبداء تاریخ اسلام (یعنى هجرى) شد.
پیامبر بین دو قبیله اوس و خزرج كه سال&zwnj;ها جنگ بود، صلح و آشتى برقرار كرد. سپس میان مهاجران و انصار ( یعنی مردم مدینه که به مهاجران پناه داده بودند) پیمان برادرى جاری نمود. آنگاه به طوایف یهود كه در داخل و خارج مدینه به سر می&zwnj;بردند، امان داد.[36]
پیامبر از مردمی&zwnj; كینه توز، گمراه و بى خبر از نظام اجتماعى، جامعه&zwnj;اى متحد، برادر، بلند نظر و فداكار به&zwnj;وجود آورد و پیوند اعتقادى و برادرى را جایگزین روابط قبیلگى نمود. اما عده&zwnj;ای نمی&zwnj;توانستند موفقیت&zwnj;های رسول خدا و نفوذ پیام&zwnj;های نجات بخش او را در قلب&zwnj;های مردمان تاب بیاورند. از این رو شروع به مبارزه، مخالفت، ایجاد تفرقه و حتی حملات رزمی نمودند. لذا از سال دوم هجری مسلمانان مجبور شدند در برابرجنگ&zwnj;هایی که کفار و منافقان به راه می&zwnj;انداختند، به دفاع از جان و ناموس خود بپردازند.
4-9-2- غزوه&zwnj;هاى پیامبر
پیامبری که خداوند او را رحمة للعالمین می&zwnj;خوانَد، در راه هدایت و سعادت مردم مرارت&zwnj;ها کشید؛ و همواره در طول تاریخ، مظلوم واقع گردید. او که به کذب، خونریز و جنگجو معرفی می&zwnj;شود، هرگز آغازگر نبرد و پیکاری نبود. اما ندای روح بخش &laquo;بشتابید به سوی رستگاری&raquo; به مذاق دنیا طلبان ظالم، خوش نیامد. از این رو مخالفان حق و حقیقت، کینه&zwnj;های خویش را در قالب سنگ و شکمبه اشتران و گوسفندان نثار سر و روی مردی کردند که هرگز از او بدی و ظلم ندیده و دروغی نشنیده بودند. با این حال بی&zwnj;حرمتی&zwnj;ها و تهدیدهای شب و روز کفار، سبب نشد که او دمی از فکر نجات و رستگاری بشریت دست بردارد و لحظه&zwnj;ای رسالت خویش را که همانا هدایت خلایق بود، به تأخیر بیاندازد.
اما شکنجه&zwnj;های جانکاه و کشتار مردم بی&zwnj;گناهی که در راه یکتاپرستی و حق&zwnj;پذیری استقامت می&zwnj;ورزیدند، رسول رئوف را&nbsp; بر آن می&zwnj;داشت که در مقام سرپرستی و هدایت مظلومان، از آنان دفاع نماید.
تاریخ، گواه آن است که جنگ&zwnj;های صدر اسلام، همگی در پی دسیسه&zwnj;ها و حملات دشمنانش، به مسلمانان تحمیل شد و آنها تنها به حکم عقل به دفاع از جان خود می&zwnj;پرداختند. در تمام این جنگ&zwnj;ها و توطئه&zwnj;ها، رسول رحمت، به یارانش تنها دستور آمادگی برای دفاع صادر فرمود و هرگز آغازگر نبردی نبود. هرکجا هم که لازم بود، جان خویش را در طبق اخلاص می&zwnj;گذاشت و همراه سایر مسلمانان در برابر شرک و ظلم می&zwnj;ایستاد. در غزوه بدر، احد، خندق، حدیبیه و خیبر، شخصا حضور داشت و در راه دفاع از حق، جان خویش را دریغ نفرمود.
با آنکه همه این جنگ&zwnj;ها بر مسلمانان تحمیل شده بود، اما هنگام پیروزی، با دشمنان خود، به عدالت و عطوفت رفتار می&zwnj;کرد. حتی پس از فتح مکه - که در سال هشتم هجرت و در پیِ پیمان شکنی مشرکان مکه رخ داد- ، از مشرکانی که سال&zwnj;ها به شکنجه و آزار او و یارانش مشغول بودند، انتقام نگرفت. فتح مکه، زمان مناسبی برای انقام از دشمنانی بود که حبیب خداوند را از دیارش رانده و مصائب سنگینی را به ایشان تحمیل نموده بودند؛ اما انتقام با خلق و خوی رحیم او سازگار نبود، پس همه را مورد عفو و رحمت قرار داد.[37]&nbsp;و این روز را &nbsp;روز مرحمت نامید که تا ابد نشانه مرحمت او در تاریخ بماند.[38]
رسول الله، به تمام جهان ثابت كرد كه هدف اسلام، گسستن بندهای اسارت و بندگى از دست و پاى افراد بشر و فرا خواندن آنها به سوى اللّه و نیكى و پاكى و درستى است.
4-9- سال&zwnj;های پایانی عمر پیامبر
4-9-1- حجة الوداع (آخرین سفر پیامبر به مكه)
سال دهم هجرت بود. چند ماه بیشتر از عمر پربار پیامبر اسلام باقى نمانده بود. رسول خدا به همه مسلمانان اعلام کرد تا براى انجام مراسم حج آماده شوند. بیش از صد هزار نفر گرد آمدند.
رحمت عالمیان، در سرزمین عرفات، هزاران نفر از مسلمانان را مخاطب قرار داد و فرمود: "اى مردم! سخنان مرابشنوید. شاید پس از این شما را در این نقطه ملاقات نكنم. اى مردم خون&zwnj;ها و اموال شما بر یكدیگر تا روزى كه خدا را ملاقات نمائید مانند امروز و این ماه، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها حرام است." سپس مردم را به برابرى و برادرى فرا خواند؛ به رعایت حقوق بانوان سفارش كرد؛ از شكستن حدود الهى بیم داد؛ از ستمكارى و تجاوز به حقوق یكدیگر بر حذر داشت و به تقوى توصیه كرد.[39]
4-9-2- غدیر خم
پس از اتمام مراسم حج، وقتى پیامبر و ده&zwnj;ها هزار نفر در بازگشت به شهرهای خود، به محلى به نام غدیر خم رسیدند، جبرئیل بر پیامبر وارد شد و پیام الهى را بدین صورت ابلاغ كرد:
"اى پیامبر، آنچه ازسوى خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پیام الهى را به مردم نرسانى رسالت خود را تكمیل نكرده&zwnj;اى، خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مى&zwnj;كند."
بدین ترتیب پیامبر باید به امر خدا، راه هدایت و سعادت بشریت را پس از خود معرفی می&zwnj;فرمود. باید به همگان می&zwnj;گفت پس از او چه کسی هدایت مردمان را به عهده خواهد داشت و عِلم الهی از سینه چه کسی برای خلق جاری خواهد شد. لذا در همان مکان، خطبه مفصلى قرائت کرد. او حمد و ثناى پروردگار را به جا آورد و مردم را موعظه و پند داد. سپس خبر رحلت خود را به گوش مردم رسانیده و فرمود:
"من به سوى پروردگار دعوت شده&rlm;ام و به زودی از میان شما خواهم رفت و ستاره زندگى من در آینده غروب خواهد كرد، من در میان شما دو گوهر گران&zwnj;بها به امانت خواهم گذاشت كه اگر از آنها دست بر ندارید گمراه &rlm;نخواهید شد. یكى از آن دو كتاب خداوند و دومی، عترت و اهل بیت من است، این دو از هم جدا نمی&zwnj;شوند تا در قیامت، كنار حوض كوثر بر من وارد شوند." آنگاه با صدایی رسا مردم را خطاب قرار داد و فرمود: "آیا من نسبت به شما از نفس خودتان اولى و احق نیستم؟" همگان گفتند: "آرى به خداوند سوگند چنین است."
در این هنگام بازوى علی بن ابى طالب علیه السّلام را گرفت و بالا برد و فرمود: "هر کس که من ولی و سرپرست او هستم، پس از من، علی سرپرست اوست". سپس یازده جانشین بعدی را نیز که همگی از فرزندان علی بن ابیطالب بودند، معرفی کرد و فرمود هر عصری هدایتگری زنده دارد و هرکس هدایت و سعادت را طالب است، باید به هدایتگر زمان خود &ndash; یکی از این دوازده هدایتگر - مراجعه کند.
پس از این پیام، مسلمانان، امیر مومنان - علی&zwnj;بن ابیطالب - را به خلافت و امامت، تبریك و تهنیت گفتند و با او در آن روز - هجدهم ذیحجه - &nbsp;بیعت كردند.[40]
دو ماه و چند روز بعد، در 28 صفر سال یازدهم هجرى، پیامبر رحمت، در مدینه چشم از جهان فرو بست. پیکر ایشان در همان شهر و در جوار مسجدى كه خود ساخته بود، به خاک سپرده شد.
سلام و درود خدا بر او باد و بر جانشینان بعد از او&nbsp;که چونان پدری دلسوز از هیچ تلاشی برای هدایت آدمیان دریغ نکردند

&nbsp;



&nbsp;


[1]&nbsp;Britanica,


[2]- راوندی، قصص الانبیاء، ص 316، باب صدم، فی أحوال محمد (ص)، ح 393: "رُوِیَ&rlm; أَنَّهُ ص وُلِدَ فِی السَّابِعِ عَشَرَ مِنْ شَهْرِ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ عَامٍ الْفِیلِ یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ وَ قِیلَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ" / سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ج 2، باب 4، ص 603: "... أن ولادته المقدسة ص و على الحافظین لأمره أشرقت أنوارها یوم الجمعة السابع عشر من شهر ربیع الأول فی عام الفیل عند طلوع فجره&rlm; ..." / طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; رکن اول، باب اول، ص 5: "ولد ص یوم الجمعة عند طلوع الشمس السابع عشر من شهر ربیع الأول عام الفیل ..." / مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 248، باب سوم: " اعلم أنه اتفقت الإمامیة إلا من شذ منهم على أن ولادته ص فی سابع عشر شهر ربیع الأول&rlm; ... و مدلول أخبارنا أنه كان یوم الجمعة ... ثم الأشهر بیننا و بینهم أنه ص ولد بعد طلوع الفجر... كان فی عام الفیل&rlm;... " / مفید، المقنعه، ص 456: " ولد بمكة یوم الجمعة السابع عشر من ربیع الأول فی عام الفیل&rlm;" / کراجکی، کنزالفوائد، ج 1، ص 167: "و كانت ولادته ص یوم الجمعة عند طلوع الفجر فی الیوم السابع عشر من ربیع الأول عام الفیل&rlm; بمكة" / ابن بابویه (صدوق)، محمدبن علی، الامالی، ص 285، مجلس 48، ح 1


[3]- ابن بابویه (صدوق)، محمدبن علی، الامالی، ص 285، مجلس 48، ح 1: به نقل از امام صادق علیه السلام.


[4]- مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 36


[5]- مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 117: " اعتقادنا فی آباء النبی ص أنهم مسلمون من آدم إلى أبیه عبد الله و أن أبا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف أم رسول الله ص كانت مسلمة... بیان: اتفقت الإمامیة رضوان الله علیهم على أن والدی الرسول و كل أجداده إلى آدم ع كانوا مسلمین بل كانوا من الصدیقین إما أنبیاء مرسلین أو أوصیاء معصومین و لعل بعضهم لم یظهر الإسلام لتقیة أو لمصلحة دینیة"


[6]- ابن شاذان قمی، فضائل، ص 41: "...أنا عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن كلاب بن مرة بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان&rlm; حتى بلغ آدم&rlm; ..." / طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; رکن اول، باب اول، ص 5 و 6 و مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 280، ح 25:&nbsp; "... نَسَبُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ اسْمُهُ شَیْبَةُ الْحَمْدِ بْنُ هَاشِمٍ وَ اسْمُهُ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ مَنَافٍ وَ اسْمُهُ الْمُغِیرَةُ بْنُ قُصَیٍّ وَ اسْمُهُ زَیْدُ بْنُ كِلَابِ بْنِ مُرَّةَ بْنِ كَعْبِ بْنِ لُوَیِّ بْنِ غَالِبِ بْنِ فِهْرِ بْنِ مَالِكِ بْنِ النَّضْرِ وَ هُوَ قُرَیْشُ بْنُ كِنَانَةَ بْنِ خُزَیْمَةَ بْنِ مُدْرِكَةَ بْنِ إِلْیَاسَ بْنِ مُضَرَ بْنِ نِزَارِ بْنِ مَعَدِّ بْنِ عَدْنَان ... ُروِیَ عَنْهُ ص أَنَّهُ قَالَ: إِذَا بَلَغَ نَسَبِی عَدْنَانَ فَأَمْسِكُوا..."


[7]- کلینی، الکافی، ج 1، ص 439، ابواب التاریخ، باب مولد النبی و وفاته / ابن حیون، نعمان بن محمد مغربى&rlm;، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام&rlm;، ج 1، ص 181


[8]- طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; رکن اول، باب اول، ص 7 و مجلسی، بحارالانوار، ج 15، ص 281: "... و امه آمنه بِنْتُ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ مَنَافِ بْنِ زُهْرَةَ بْنِ كِلَابِ بْنِ مُرَّةَ بْنِ كَعْبِ بْنِ لُوَیِّ بْنِ غَالِب&rlm; ..." / خصیبی، الهدایه الکبری، ص 38: " وَ أُمُّهُ آمِنَةُ ابْنَةُ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ مَنَافِ بْنِ قُصَیِّ بْنِ&rlm; كِلَابِ بْنِ مُرَّة"


[9]- مجلسی، بحارالانوار، ج 15، ص 91 &ndash; 93 به نقل از سیره ابن هشام، ج 1، ص 164-168 و تاریخ طبری، ج 1، ص 5


[10]- کلینی، الکافی، ج 1، ابواب التاریخ، باب مولد النبی و وفاته،ص 448، ح 27 / کراجکی، کنزالفوائد، ج 1، ص 167


[11]- کلینی، الکافی، ج 1، ص 439، ابواب التاریخ، باب مولد النبی و وفاته / صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج 1، ص 171، ح 28


[12]- کلینی، الکافی، ج 1، ص 440، ابواب التاریخ، باب مولد النبی و وفاته / ابن حیون، نعمان بن محمد مغربى&rlm;، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام&rlm;، ج 1، ص 181 / صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج 1، ص 171، ح 28


[13]- ناحیه&zwnj;ای در سوریه&zwnj;ی فعلی


[14]- خصیبی، الهدایه الکبری، ص 48، ح 6 / طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; رکن اول، باب اول، ص 17 / قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1084، ح 17 / مجلسی، بحارالانوار، ج 15، ص 193، ح 14


[15]- ابن حیون، نعمان بن محمد مغربى&rlm;، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام&rlm;، ج 1، ص 182


[16]- راغب اصفهانی، ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، ج 4، ص 68، پاورقی


[17]- نام شهری در سوریه&zwnj;ی فعلی و در 180 کیلومتری دمشق در مرز بین سوریه و اردن
[18]-&nbsp;الطبقات الکبری، ج1، ص 132؛ أسد الغابة ، ج7، ص90؛السیره النبویه ابن کثیر ج1، ص 264


[19]- مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 8 &ndash; 13 به نقل از کتب سیره / خصیبی، الهدایه الکبری، ص 51، ح 7


[20]- نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، ص 24، خطبه 26


[21]- نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، ص 79، خطبه 93


[22]- مفید، المقنعه، ص 456: "و صدع بالرسالة فی الیوم&rlm;[22]&nbsp;السابع و العشرین من رجب و له ع أربعون سنة" / مجلسی، بحار الانوار، ج 18، ص 189، ح 22 به نقل از فروع کافی، ج 1، ص 203: "بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً ص رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ فِی سَبْعٍ وَ عِشْرِینَ مِنْ رَجَبٍ الْخَبَر" و ح 23 به نقل از امالی طوسی، ص 28: " فِی الْیَوْمِ السَّابِعِ وَ الْعِشْرِینَ مِنْ رَجَبٍ نَزَلَتِ النُّبُوَّةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص الْخَبَرَ"


[23]- قرآن کریم، سوره علق، آیات 1 تا 5:&nbsp;"اقراء باسم ربك الذى خلق. خلق الانسان من علق. اقراء و ربك الا كرم. الذى علم بالقلم. علم الانسان ما لم یعلم"


[24]- مجلسی، بحار الانوار، ج 18، ص 177، ح 4، به نقل از کمال الدین و تمام النعمه صدوق، ص 117: "مَكَثَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِمَكَّةَ بَعْدَ مَا جَاءَهُ الْوَحْیُ عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً مِنْهَا ثَلَاثُ سِنِینَ مُخْتَفِیاً خَائِفاً لَا یُظْهِرُ حَتَّى أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ یَصْدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ فَأَظْهَرَ حِینَئِذٍ الدَّعْوَةَ"


[25]- قرآن کریم،&nbsp;سوره حجر آیه 94،"&nbsp;فاصدع بما تؤ مر..."


[26]-&nbsp;&nbsp;قرآن کریم،سوره شعرا آیه 214،"و انذر عشیرتك الا قربین"&nbsp;


[27]- مجلسی، بحار الانوار، ج 18، ص 178، ح 7، به نقل از علل الشرایع صدوق، ص&nbsp; 68 و ص 185، ح 15، به نقل از قصص الانبیاء / خصیبی، الهدایه الکبری، ص 46، ح 5


[28]- کوه کم ارتفاعی در مکه و جانب شرقی مسجدالحرام


[29]- طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; ج 1، ص 106 و 107 / مجلسی، ج 18، ص 185، ح 15، به نقل از قصص الانبیاء


[30]- مجلسی، بحارالانوار، ج 18، ص 187، ح 17، به نقل از قصص الانبیاء


[31]- طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; ج 1، ص 107 و 108 / قصص الانبیاء راوندی، ص 318، ح 396


[32]- طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; ج 1، ص 115 &ndash; 117 / قصص الانبیاء راوندی، ص 322، ح 402


[33]- کلینی، الکافی، ج 1، ص 440، ابواب التاریخ، باب مولد النبی و وفاته / طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; ج1، ص 125 &ndash; 129 / مجلسی، بحارالانوار، ج 19، ص 14، ح 7، به نقل از المناقب ابن شهرآشوب و ص 16، ح 8، به نقل از الخرائج و الجرائح
[34]- مجلسی، بحارالانوار، ج 19، ص 29-31، به نقل از اعلام الوری


[35]- طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى،&rlm; ج 1، ص 145 &ndash; 150 / مجلسی، بحارالانوار، ج 19، ص 48 / تفسیر قمی، ج 1، ص 273 &ndash; 276 / قصص الانبیاء راوندی، ص 335، فصل 9، ش 414 / سیره النبویه ابن هشام، ج 2، ص 331 / ابن الاثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 101


[36]- مجلسی، بحارالانوار، ج 19، ص 104، باب 7، به نقل از اعلام الوری


[37]- بحارالانوار، ج 21، باب 26، ص 91 / راوندی، قصص الانبیاء، ص 348، ش 424


[38]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 17، ص 272: " ... فوقف رسول الله ص و ناداه یا أبا سفیان بل الیوم یوم&nbsp;المرحمة&nbsp;..."


[39]- بحارالانوار، ج 21، ص 383، ح 10: نقل از اعلام الوری و ص 390، ح 13، نقل از فروع کافی


[40]- بحارالانوار، ج 21، ص 383، ح 10: نقل از اعلام الوری / قصص الانبیاء راوندی، ص 355، ش 431 / مستدرک حاکم نیشابوری، ج 3، ص 109 و 110 / سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 116
&nbsp;

]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دوره تبيين قرآن</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/دوره-تبيين-قرآن</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/دوره-تبيين-قرآن</guid>

<description><![CDATA[
خداوند مهربان برای هدایت آدمیان به ایشان نعمت عقل عطا فرمود تا بتوانند حق را از باطل و نیکی را از بدی تشخیص دهند. سپس از میان بندگان خود، پاک&zwnj;ترین، خالص&zwnj;ترین و برترین&zwnj;شان را برگزید و ایشان را به عنوان هدایتگر و جانشین خویش به مردم معرفی کرد. رسولان صادقی که پیام آفریدگار را به بندگانش ابلاغ می کردند. فرستادگانی که نه تنها&nbsp;پیام آور&nbsp;پروردگار، بلکه&nbsp;مبیّن&nbsp;وحی الهی نیز بوده اند.
خداوند مهربان برای هدایت آدمیان به ایشان نعمت عقل عطا فرمود تا بتوانند حق را از باطل و نیکی را از بدی تشخیص دهند. سپس از میان بندگان خود، پاک&zwnj;ترین، خالص&zwnj;ترین و برترین&zwnj;شان را برگزید و ایشان را به عنوان هدایتگر و جانشین خویش به مردم معرفی کرد. رسولان صادقی که پیام آفریدگار را به بندگانش ابلاغ می کردند. فرستادگانی که نه تنها&nbsp;پیام آور&nbsp;پروردگار، بلکه&nbsp;مبیّن&nbsp;وحی الهی نیز بوده اند.
دستیابی به هدایت، در گرو مراجعه به مبیّن و مفسّر حقیقی کلام وحی است. بدون مراجعه به مبیّن، نه تنها هدایتی در کار نخواهد بود، بلکه ضلالت نیز گریبان&zwnj;مان را خواهد گرفت[1]. اگر بیان فرستنده ی وحی از مبیّن جدا شود، مقصود گوینده از کلامش ادراک نمی&zwnj;شود.
چنین نیست که هر کس بتواند ادعای فهم، تبیین و تفسیر کلام خدا را داشته باشد. روشن است که مردم در نیل به معارف و درک حقایق قرآن با هم تفاوت دارند و اگر بنا بر این بود که هرکس به میزان فهم و درک و سلیقه ی خود از کلام وحی برداشت کند و طبق آن عمل نماید، لزوم انتخاب هدایتگران و معلمان الهی چه بود؟ اگر دانستن ترجمه و معنای لغات به کار برده شده در آیات قرآن، برای فهم آن کفایت می&zwnj;کرد، خداوند به پیامبرش نمی&zwnj;فرمود قرآن را برای مردمی که زبان مادری شان عربی بود، تبیین کند[2]. از همین روست که آنان که خود عرب زبان بودند و معنای لغات آیات قرآن را متوجه می شدند، باز هم به مبیّن قرآن یعنی رسول خدا و جانشینانش مراجعه می کردند و مقصود خدا را از کلامش می پرسیدند[3].
عقل چنین حکم می&zwnj;کند که مبیّن کلام وحی باید از سوی نازل کننده&zwnj;ی آن انتخاب و تایید شده باشد. تنها آنان که خدا ایشان را به عنوان جانشین و پیام آور خود برگزیده می توانند به یقین بگویند مقصود خدا از کلامش چه بوده است. فهم تورات در گرو تبیین موسی کلیم الله است؛ مقصود حقیقی آیات انجیل را باید در آنچه عیسی روح الله تبیین می کند جُست؛ هدایت قرآن را باید با مراجعه به مبیّن حقیقی آن یعنی محمد مصطفی و جانشینان پاکش به دست آورد[4].
در این دوره، علاوه بر شرح مطالب مذکور، به تفصیل موارد زیر را بررسی خواهیم کرد:
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آیا قرآن، کتاب هدایت است؟
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چگونه منظور خدا را از جملاتی که بر پیامبرش نازل فرموده بفهمیم؟
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آیا از نظر عقل، هر کسی اجازه و صلاحیت تفسیر و تبیین قرآن را دارد؟
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مبیّن حقیقی قرآن کیست؟
&nbsp;
درس های دوره تبیین قرآن را در پایگاه علمی فرهنگی محمد (ص) مشاهده نمایید.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کلیپ</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/کلیپ</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/کلیپ</guid>

<description><![CDATA[
جانشین خدا بود بر روی زمین؛ اما خاکی و بی ادعا محمد (ص) دوست داشتنی بود و مهربان ... کسی که رحمت است برای عالمیان ...
&nbsp;
&nbsp;لینک دانلود کلیپ دوست داشتنی بود و مهربان (حجم 11.9 مگابایت)&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>كتاب پيامبر امي</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/كتاب-پيامبر-امي</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/كتاب-پيامبر-امي</guid>

<description><![CDATA[
پيامبر امي
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
چاپ نهم ، 12 ارديبهشت 1373
&nbsp;
فهرست مطالب
مقدمه
رسول درس ناخوانده
اعترافات ديگران
دوره ما قبل رسالت
پيدايش خط در حجاز
دوره رسالت و مخصوصا دوره مدينه
دبيران پيغمبر
جريان حديبيه
ادعاي عجيب
آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگي پيغمبر تفسير كلمه " امي " بوده است ؟
مفهوم كلمه امي
آيا از قرآن استفاده مي&rlm;شود كه رسول اكرم مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته است ؟
تواريخ و احاديث
اتهام مخالفان
نتيجه
مقدمه
كتاب حاضر در اصل مقاله&rlm;اي بوده است به قلم متفكر شهيد استاد مرتضي&rlm; مطهري كه در سال 1347 هجري شمسي برابر با 1387 هجري قمري در كتاب " محمد ( ص ) خاتم پيامبران " - كه به مناسبت آغاز پانزدهمين قرن بعثت&rlm; از سوي مؤسسه حسينيه ارشاد منتشر شد - به چاپ رسيد و پس از آن و در زمان حيات استاد شهيد نيز به صورت رساله&rlm;اي كوچك به زينت طبع مزين&rlm; گرديد و اكنون با حروفچيني جديد و اعراب گذاري جملات عربي و با فهرستهاي&rlm; مختلف به چاپ مي&rlm;رسد ، باشد كه توصيه امام راحل عزيزمان مبني بر زنده&rlm; نگاه داشتن آثار آن متفكر گرانقدر عملي گردد و همچنين با رفع شبهات&rlm; القاء شده در اطراف زندگاني رسول اكرم ( ص ) و با بينشي هر چه روشن&rlm;تر نسبت به مكتب اسلام در راه اهداف مقدس اين آخرين پيام الهي گام&rlm; برداريم . يازدهم ارديبهشت 1369 شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهري
&nbsp;
رسول درس ناخوانده
يكي از نكات روشن زندگي رسول اكرم ( ص ) اين است كه درس ناخوانده و مكتب ناديده بوده است نزد هيچ معلمي نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابي آشنا نبوده است . احدي از مورخان ، مسلمان يا غير مسلمان ، مدعي نشده است كه آن حضرت&rlm; در دوران كودكي يا جواني ، چه رسد به دوران كهولت و پيري كه دوره رسالت&rlm; است ، نزد كسي خواندن يا نوشتن آموخته است ، و همچنين احدي ادعا نكرده&rlm; و موردي را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يك سطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است . مردم عرب ، بالاخص عرب حجاز ، در آن عصر و عهد به طور كلي مردمي بي&rlm; سواد بودند . افرادي از آنها كه مي&rlm;توانستند بخوانند و بنويسند انگشت&rlm; شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصي در آن محيط ، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفت معروف&rlm; نشود . چنانكه مي&rlm;دانيم - و بعدا درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد - مخالفان&rlm; پيغمبر اكرم در آن تاريخ او را به اخذ مطالب از افواه ديگران متهم كردند ، ولي به اين جهت متهم نكردند كه چون با سواد است و خواندن و نوشتن&rlm; مي&rlm;داند كتابهايي نزد خود دارد و مطالبي كه مي&rlm;آورد از آن كتابها استفاده&rlm; كرده است . اگر پيغمبر كوچكترين آشنايي با خواندن و نوشتن مي&rlm;داشت قطعا مورد اين اتهام واقع مي&rlm;شد .
&nbsp;
اعترافات ديگران
خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامي مي&rlm;نگرند كوچكترين&rlm; نشانه&rlm;اي بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته ، اعتراف كرده&rlm;اند كه&rlm; او مردي درس ناخوانده بود و از ميان ملتي درس ناخوانده برخاست . كارلايل در كتاب معروف الابطال مي&rlm;گويد : " يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسي از هيچ&rlm; استادي نياموخته است ، صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود . به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود ، جز زندگي صحرا چيزي نياموخته بود " .
ويل دورانت&nbsp;در تاريخ تمدن مي&rlm;گويد : " ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وي ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتي&rlm; نداشت&rlm;ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمي&rlm;دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزي&rlm; نوشته باشد . از پس پيمبري كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف&rlm;ترين و بليغ&rlm;ترين كتاب زبان عربي به زبان وي جاري شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت " (ترجمه فارسي&rlm;ج / 11 ص . 14) .
جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مي&rlm;گويد : " درباره تحصيل و آموزش ، آنطوري كه در جهان معمول است ، همه&rlm; معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله&rlm;اش رايج و معمول&rlm; بوده چيزي نياموخته است " (چاپ سوم ، ص 17 و . 18) .
كونستان ورژيل گيورگيو در كتاب محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت&rlm; مي&rlm;گويد : " با اينكه امي بود ، در اولين آيات كه بر وي نازل شده صحبت از قلم&rlm; و علم ، يعني نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است . در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براي معرفت قائل به اهميت نشده&rlm;اند و هيچ ديني را نمي&rlm;توان يافت كه در مبدا آن ، علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد . اگر محمد يك دانشمند بود ، نزول اين آيات در غار ( حرا ) توليد حيرت نمي&rlm;كرد ، چون دانشمند قدر علم را مي&rlm;داند ، ولي او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگاري درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنيت&rlm; مي&rlm;گويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقي شده"( چاپ اول ، ص . 45).
گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب مي&rlm;گويد : " اين طور معروف است كه پيغمبر امي بوده است ، و آن مقرون به قياس&rlm; هم هست ، زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به&rlm; هم بهتر مي&rlm;شد ، بعلاوه آن هم قرين قياس است كه اگر پيغمبر امي نبود نمي&rlm;توانست مذهب جديدي شايع و منتشر سازد ، براي اينكه شخص امي به&rlm; احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناست و بهتر مي&rlm;تواند آنها را به راه&rlm; راست بياورد . به هر حال ، پيغمبر امي باشد يا غير امي ، جاي هيچ ترديدي&rlm; نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است " (چاپ چهارم ، ص . 20) . گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآني ، و هم به خاطر افكار مادي كه داشته است سخن ياوه&rlm;اي درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از درك احتياجات جاهل مي&rlm;بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت&rlm; مي&rlm;كند ، در عين حال اعتراف دارد كه هيچ گونه سندي و نشانه&rlm;اي بر سابقه&rlm; آشنايي پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد . غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براي اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق ، خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته&rlm;ترند . نقل سخن اينان براي اين است كه كساني كه خود شخصا مطالعه&rlm;اي&rlm; ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه&rlm;اي در اين زمينه وجود مي&rlm;داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمي&rlm;ماند . رسول اكرم در خلال سفري كه همراه ابو طالب به شام رفت ، ضمن استراحت&rlm; در يكي از منازل بين راه ، برخورد كوتاهي با يك راهب به نام بحيرا (پروفسور ماسينيون ، اسلام شناس و خاورشناس معروف ، در كتاب&rlm; سلمان پاك ، در اصل وجود چنين شخصي ، تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او ، تشكيك مي&rlm;كند و او را شخصيت افسانه&rlm;اي تلقي مي&rlm;نمايد ، مي&rlm;گويد : " بحيرا سرجيوس و تميم داري و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع&rlm; كرده&rlm;اند اشباحي مشكوك و نايافتني&rlm;اند " .) داشته است . اين برخورد ، توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزي آموخته است ؟ وقتي كه چنين حادثه كوچكي توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد ، به طريق اولي اگر كوچكترين سندي براي سابقه آشنايي رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مي&rlm;داشت ، از نظر آنان مخفي نمي&rlm;ماند و در زير ذره&rlm;بينهاي قوي&rlm; اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مي&rlm;شد . براي اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود : . 1 دوره قبل از رسالت . . 2 دوره رسالت .
در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلب مورد مطالعه قرار گيرد : . 1 نوشتن . . 2 خواندن . بعدا خواهيم گفت آنچه قطعي و مسلم است و مورد اتفاق علماي مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايي با خواندن&rlm; و نوشتن نداشته&rlm;اند . اما دوره رسالت آن اندازه قطعي نيست . در دوره&rlm; رسالت نيز آنچه مسلم&rlm;تر است ننوشتن ايشان است ، ولي نخواندنشان آن&rlm; اندازه مسلم نيست . از برخي روايات شيعه ظاهر مي&rlm;شود كه ايشان در دوره&rlm; رسالت مي&rlm;خوانده&rlm;اند ولي نمي&rlm;نوشته&rlm;اند ، هر چند روايات شيعه نيز در اين&rlm; جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مي&rlm;شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده&rlm;اند و نه نوشته&rlm;اند . براي اينكه دوره ما قبل رسالت را رسيدگي كنيم لازم است درباره وضع&rlm; عمومي عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم . از تواريخ چنين استفاده مي&rlm;شود كه مقارن ظهور اسلام ، افرادي در آن محيط كه خواندن و نوشتن مي&rlm;دانسته&rlm;اند بسيار معدود بوده&rlm;اند .
&nbsp;
دوره ما قبل رسالت
پيدايش خط در حجاز
بلاذري در آخر فتوح البلدان آغاز پيدايش خط را در ميان اعراب حجاز چنين ذكر مي&rlm;كند : اولين بار سه نفر از قبيله&nbsp; طي " ( كه در مجاورت شام بودند ) خط ( خط عربي ) را وضع كردند و هجاء عربي را به هجاء سرياني قياس كردند . بعد عده&rlm;اي از اهل انبار اين خط را از آن سه نفر آموختند و اهل حيره از اهل انبار فرا گرفتند . بشر بن عبدالملك كندي برادر اكيدر بن عبدالملك&rlm; كندي امير دومه الجندل كه نصراني بود ، در رفت و آمدهاي خود به حيره خط عربي را از اهل حيره ياد گرفت . همين بشر براي كاري به مكه رفت و سفيان&rlm; بن اميه ( عموي ابو سفيان ) و ابوقيس بن عبدمناف بن زهره او را ديدند كه مي&rlm;نوشت ، از او خواستند كه نوشتن را به آنها تعليم كند و او به آنها تعليم كرد . بعد خود بشر با اين دو نفر در يك سفر تجارتي به طائف رفتند ، غيلان بن سلمه ثقفي در طائف خط نوشتن را از آنها آموخت . بعد بشر از آن دو نفر جدا شد و به ديار مصر رفت . عمرو بن زراره كه بعد به عمرو كاتب معروف شد نوشتن را از او آموخت . سپس بشر به شام رفت و در آنجا عده زيادي از او فرا گرفتند " . ابن النديم در الفهرست ، فن اول از مقاله اولي ، به قسمتي از گفته&rlm;هاي&rlm; بلاذري اشاره مي&rlm;كند (الفهرست ( چاپ مطبعة الاستقامة قاهره ) ، ص . 13) . ابن النديم از ابن عباس روايت مي&rlm;كند كه اول&rlm; كسي كه خط عربي نوشت سه نفر از مردان قبيله بولان بودند كه قبيله&rlm;اي است&rlm; در انبار ، و اهل حيره از مردم انبار فرا گرفتند . ابن خلدون نيز در مقدمه خويش فصل " في ان الخط والكتابه من عداد الصنائع الانسانيه " قسمتي از گفته&rlm;هاي بلاذري را ذكر و تاييد مي&rlm;كند (مقدمه ابن خلدون ( چاپ ابراهيم حلمي ) ، ص . 492).
بلاذري با سند روايت مي&rlm;كند كه هنگام ظهور اسلام در همه مكه چند نفر با سواد بودند . مي&rlm;گويد : " اسلام ظهور كرد و در قريش فقط هفده نفر صنعت نوشتن را مي&rlm;دانستند : عمر بن الخطاب ، علي بن ابي طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، ابو عبيده&rlm; جراح ، طلحه ، يزيد بن ابي سفيان ، ابو حذيفه بن ربيعه ، حاطب بن عمرو عامري ، ابوسلمه مخزومي ، ابان بن سعيد اموي ، خالد بن سعيد اموي ، عبدالله بن سعد بن ابي سرح ، حويطب بن عبدالعزي ، ابوسفيان بن حرب ، معاوية بن ابي سفيان ، جهيم بن الصلت ، علاء بن الحضرمي كه از هم پيمانان&rlm; قريش بودند نه از خود قريش " . بلاذري فقط يك زن قرشي را نام مي&rlm;برد كه در دوره جاهليت مقارن ظهور اسلام ، خواندن و نوشتن مي&rlm;دانست و او شفاء دختر عبدالله عدوي بود . اين&rlm; زن مسلمان شد و از مهاجران اوليه به شمار مي&rlm;رود . بلاذري مي&rlm;گويد : " اين زن همان است كه حفصه همسر پيغمبر را نوشتن&rlm; آموخت و روزي پيغمبر اكرم به او فرمود : " " الا تعلمين حفصة رقية النملة كما علمتها الكتابة " " يعني همچنانكه نوشتن را به حفصه&rlm; آموزانيدي خوب است " رقية النملة " (در فتوح البلدان ( مطبوع در مطبعة السعادش مصر در سال 1959 ) اين&rlm; كلمه را " رقنه النملة " ضبط كرده كه البته اشتباه نسخه است و صحيح آن&rlm; همان طور كه در النهاية ابن اثير ماده " نمل " ضبط شده است " رقية النملة " است . " رقية " جمله&rlm;هايي بوده ورد مانند كه مي&rlm;خوانده&rlm;اند و آن را براي دفع&rlm; بلا يا بيماري مفيد مي&rlm;دانسته&rlm;اند . ابن اثير در ماده " رقي " مي&rlm;گويد بعضي&rlm; از اخبار منقول از پيغمبر اكرم " رقي " را منع و بعضي تجويز كرده است ، و خود مدعي مي&rlm;شود كه&rlm; احاديث منع، ناظر است به تعويذ به غير نام خدا و به اينكه انسان توكلش&rlm; را از خدا بر گيرد و به اين تعويذها اعتماد كند ، و احاديث تجويز ناظر به اين است كه كسي متوسل به اسماء الهي شود و از خداوند اثر بخواهد . ابن اثير در ماده " نمل " مي&rlm;گويد : آنچه به نام " رقية النملة " معروف است ، در واقع از نوع " رقي " نبوده است ، جمله&rlm;هايي بوده معروف و همه مي&rlm;دانستند نفع و ضرري نمي&rlm;رساند . رسول خدا به صورت شوخي و ضمنا نوعي كنايه به همسرش حفصه آن سخن را به&rlm; شفاء فرمود . جمله&rlm;ها اين بوده است : " العروس تحتفل ، و تختضب ، و تكتحل ، و كل&rlm; شي&rlm;ء تفتعل غير أن لا تعصي الرجل " يعني عروس در ميان جمع مي&rlm;نشستند ، رنگ مي&rlm;بندد ، سرمه مي&rlm;كشد ، عروس همه كار مي&rlm;كند جز اينكه شوهرش را نافرماني نمي&rlm;كند . اين جمله&rlm;ها را " رقية النملة " مي&rlm;ناميدند و ظاهرا در اين نامگذاري نيز نوعي شوخي و طنز به كار رفته است . ابن اثير مي&rlm;گويد : رسول اكرم از روي شوخي و طنز به شفاء فرمود همان طوري كه نوشتن را به&rlm; حفصه ياد دادي خوب بود " رقية النملة " را نيز ياد مي&rlm;دادي . اشاره به&rlm; اينكه اين خانم فرمان مرا اطاعت نكرد و رازي كه به او گفته بودم ( در تاريخ معروف است و آيه اول سوره تحريم ناظر به آن است ) را افشا نمود.) را نيز به وي بياموزاني ".
بلاذري آنگاه چند زن از زنان مسلمان را نام مي&rlm;برد كه در دوره اسلام ، هم&rlm; مي&rlm;خواندند و هم مي&rlm;نوشتند ، و يا تنها مي&rlm;خواندند . مي&rlm;گويد : " حفصه همسر پيغمبر مي&rlm;نوشت . ام كلثوم دختر عقبة بن ابي معيط ( از زنان مهاجر اوليه ) نيز مي&rlm;نوشت . عايشه دختر سعد گفت پدرم به من نوشتن&rlm; آموخت . كريمه دختر مقداد نيز مي&rlm;نوشت . عايشه ( همسر پيغمبر ) مي&rlm;خواند ولي نمي&rlm;نوشت ، همچنين ام سلمه&rlm; " . بلاذري سپس نام كساني را كه در مدينه سمت دبيري رسول خدا را داشتند ذكر مي&rlm;كند ، آنگاه مي&rlm;گويد مقارن ظهور اسلام فقط يازده نفر از مردم اوس و خزرج ( دو قبيله معروف ساكن مدينه ) صنعت خط را مي&rlm;دانستند ، و نام آنها را هم ذكر مي&rlm;كند . معلوم مي&rlm;شود صنعت خط ، تازه وارد محيط حجاز شده بوده است و اوضاع و احوال محيط آن روز حجاز چنان بوده كه اگر كسي خواندن يا نوشتن مي&rlm;دانست&rlm; معروف خاص و عام مي&rlm;شد . افرادي كه مقارن ظهور اسلام اين صنعت را مي&rlm;دانستند ، چه در مكه و چه در مدينه ، معروف و انگشت&rlm;نما ، و معدود و انگشت شمار بودند ، لهذا نامشان در تاريخ ثبت شد ، و اگر رسول خدا در زمره آنان مي&rlm;بود قطعا به اين صنعت شناخته مي&rlm;شد و نامش در زمره آنان&rlm; برده مي&rlm;شد ، و چون اسمي از آن حضرت در زمره آنان نيست معلوم مي&rlm;شود به&rlm; طور قطع او با خواندن و نوشتن سر و كار نداشته است .
&nbsp;
دوره رسالت و مخصوصا دوره مدينه
از مجموع قرائن به دست مي&rlm;آيد كه رسول اكرم در دوره رسالت نيز نه&rlm; خواند و نه نوشت ، ولي علماي اسلامي چه شيعه و چه سني در اين جهت وحدت&rlm; نظر ندارند ، بعضي استبعاد كرده&rlm;اند كه چگونه ممكن است وحي - كه همه چيز را مي&rlm;آموخته است - خواندن و نوشتن را به او نياموخته باشد (بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص . 134) ؟ در چندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت در دوران رسالت&rlm; مي&rlm;خوانده ولي نمي&rlm;نوشته است (بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص . 132) از آن جمله روايتي است كه صدوق در علل&rlm; الشرايع آورده است : " از منتهاي خدا بر پيامبرش اين بود كه مي&rlm;خواند ولي نمي&rlm;نوشت . هنگامي كه ابوسفيان متوجه احد شد ، عباس عموي پيغمبر نامه&rlm;اي به آن حضرت&rlm; نوشت . وقتي نامه رسيد كه او در يكي از باغهاي اطراف مدينه بود . پيغمبر نامه را خواند ولي اصحابش را به مضمون نامه آگاه نكرد ، امر كرد همه به شهر بروند . همينكه به شهر رفتند موضوع را به اطلاع آنها رسانيد " (بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص . 133) . ولي در سيره زيني دحلان جريان نامه عباس را بر خلاف روايت علل الشرايع&rlm; نقل مي&rlm;كند ، مي&rlm;گويد : " همين كه نامه عباس به رسول خدا رسيد ، مهرش را باز كرد ، به ابي&rlm; بن كعب داد بخواند ، كعب خواند و پيغمبر دستور داد كتمان كند . پس از آن رسول خدا بر سعد بن الربيع صحابي معروف وارد شد و موضوع نامه عباس&rlm; را با او در ميان گذاشت و از او نيز خواست فعلا موضوع را پنهان نگهدارد " (سيره زيني دحلان ، در حاشيه سيره حلبيه ، ج / 2 ص . 24) . بعضي معتقدند كه آن حضرت در دوره رسالت ، هم مي&rlm;خوانده و هم مي&rlm;نوشته&rlm; است . سيد مرتضي - به نقل بحار الانوار - مي&rlm;گويد :
عقيده شعبي و جماعتي از اهل علم اين است كه رسول اكرم از دنيا نرفت مگر اينكه هم خواند و هم نوشت&nbsp; (بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135 ايضا مجمع البيان ذيل آيه 48 از سوره عنكبوت) . سيد مرتضي خود به حديث معروف دوات و قلم ( يا دوات و شانه ) استناد مي&rlm;كند ، مي&rlm;گويد : " در اخبار معتبر و در تواريخ وارد شده كه آن حضرت در حين وفات&rlm; فرمود دوات و شانه بياوريد تا براي شما دستوري بنويسم كه بعد از من&rlm; گمراه نشويد " (بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135) . استناد به حديث دوات و قلم استناد صحيحي نيست . اين حديث صراحت&rlm; ندارد كه رسول خدا مي&rlm;خواسته است با دست خود بنويسد . اگر فرض كنيم&rlm; مي&rlm;خواسته است در حضور جمع فرمان بدهد بنويسند و آنها را شاهد بگيرد و به&rlm; عنوان شهادت از آنها امضاء بگيرد باز تعبير اينكه " مي&rlm;خواهم براي شما چيزي بنويسم كه گمراه نشويد " صحيح است . به اصطلاح ادبي ، اين گونه&rlm; تعبيرات " اسناد مجازي " است . اسناد مجازي از وجوه فصاحت است و در زبان عربي و غير عربي شايع است .
&nbsp;
دبيران پيغمبر
از نصوص تواريخ معتبر و قديمي اسلامي به دست مي&rlm;آيد كه رسول خدا در مدينه گروهي " دبير " داشته است . اين دبيران وحي خدا ، سخنان پيغمبر ، عقود و معاملات مردم ، عهدها و پيمان نامه&rlm;هاي رسول خدا با مشركين و اهل&rlm; كتاب ، دفاتر صدقات و مالياتها ، دفاتر غنائم و اخماس و نامه&rlm;هاي&rlm; فراوان آن حضرت را به اطراف و اكناف مي&rlm;نوشته&rlm;اند . علاوه بر وحي خدا و سخنان شفاهي آن حضرت كه نوشته شده و باقي است ، عهدنامه&rlm;ها و بسياري از نامه&rlm;هاي رسول خدا نيز در متن تاريخ ثبت شده است&rlm; . محمد بن سعد در الطبقات الكبير (ج / 2 ص 10 - . 38) در حدود صد نامه از آن حضرت كه&rlm; متن اكثر آنها را آورده است نقل مي&rlm;كند . برخي از اين نامه&rlm;ها به سلاطين و حكمرانان جهان و رؤساي قبايل و حكام&rlm; دست نشانده رومي يا ايراني خليج فارس و ساير شخصيتهاست و مشتمل بر دعوت به اسلام است ، برخي ديگر حكم بخشنامه و دستورالعمل دارد و جزء مدارك فقهي اسلام به شمار مي&rlm;رود ، برخي ديگر به منظور كارهاي ديگر است . بسياري از آن نامه&rlm;ها معلوم است كه به خط چه كسي است ، كاتب نام خود را در آخر نامه قيد كرده است . گويند اول كسي كه اين سنت را در آنجا رايج&rlm; كرد كه نام كاتب در آخر نامه قيد شود ، ابي بن كعب صحابي معروف است . هيچيك از اين نامه&rlm;ها و پيمان&rlm;نامه&rlm;ها و دفاتر را رسول خدا به خط خود ننوشته است ، يعني يك جا نمي&rlm;بينيم كه گفته باشند فلان نامه را رسول خدا به خط خود نوشت . بالاتر اينكه هيچ جا ديده نمي&rlm;شود كه رسول خدا يك آيه&rlm; قرآن را به خط خود نوشته باشد ، در صورتي كه كتاب وحي هر كدام به خط خود قرآني نوشته&rlm;اند . آيا ممكن است رسول اكرم خط بنويسد و آنگاه به خط خود قرآني يا سوره&rlm;اي از قرآن و لااقل آيه&rlm;اي از قرآن ننويسد ؟ ! در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبي در جلد دوم&rlm; تاريخ خويش مي&rlm;گويد : " دبيران رسول خدا كه وحي ، نامه&rlm;ها و پيمان&rlm;نامه&rlm;ها را مي&rlm;نوشتند اينان&rlm;اند : علي بن ابي طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، عمرو بن العاص ، معاوية بن ابي سفيان ، شرحبيل بن حسنه ، عبدالله بن سعد بن ابي سرح ، مغيره بن شعبه ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت ، حنظلة بن الربيع ، ابي بن&rlm; كعب ، جهيم بن الصلت ،
حصين النميري " (تاريخ يعقوبي ، ج / 2 ص . 69 ) مسعودي در التنبيه والاشراف تا اندازه&rlm;اي تفصيل مي&rlm;دهد كه اين دبيران ، هر كدام چه نوع كاري را به عهده داشته&rlm;اند و نشان مي&rlm;دهد كه اين دبيران&rlm; بيش از اين توسعه كار داشته و نوعي نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان&rlm; بوده است . مي&rlm;گويد : " خالد ابن سعيد بن العاص پيش دست رسول خدا بود ، حاجتهاي متفرقه&rlm;اي&rlm; كه پيش مي&rlm;آمد مي&rlm;نوشت ، همچنين مغيرش بن شعبه و حصين بن نمير . عبدالله&rlm; بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاي مردم و عقود و معاملات آنها را مي&rlm;نوشتند . زبير بن العوام و جهيم بن الصلت صورت ماليات و صدقات را ضبط مي&rlm;كردند . حذيفة بن اليمان عهده&rlm;دار نوشتن " حرازي " حجاز بود . معيقيب بن ابي&rlm; فاطمه دوسي غنائم را وارد مي&rlm;كرد . زيد بن ثابت انصاري نامه به حكام و پادشاهان مي&rlm;نوشت و ضمنا سمت مترجمي رسول خدا را داشت . او زبانهاي&rlm; فارسي و رومي و قبطي و حبشي را ترجمه مي&rlm;كرد و همه اينها را در مدينه از اهل اين زبانها آموخته بود (در جامع ترمذي از زيد بن ثابت نقل مي&rlm;كند : " پيغمبر اكرم مرا فرمان داد كه زبان سرياني را ياد بگيرم " . و هم جامع ترمذي از زيد بن&rlm; ثابت نقل مي&rlm;كند : " رسول خدا به من فرمود لغت يهود را ياد بگير و گفت&rlm; به خدا قسم كه نمي&rlm;توانم در نامه&rlm;هاي خود به يهود اعتماد كنم . من در حدود نصف يك ماه ياد گرفتم . بعد از آن هر وقت مي&rlm;خواست به يهود نامه&rlm; بنويسد من مي&rlm;نوشتم و هر گاه نامه&rlm;اي از يهود برايش مي&rlm;رسيد من برايش مي&rlm;خواندم " . در فتوح البلدان بلاذري صفحه 460 مي&rlm;گويد : " زيد بن ثابت گفت رسول خدا مرا فرمان داد كه كتاب يهود را ( به زبان&rlm; سرياني ) ياد بگيرم ، و به من فرمود كه من از يهود بر كتاب خود نگرانم ، نيمي ( از ماه يا سال ) نگذشت كه فرا گرفتم . از آن پس من نامه&rlm;هاي او را به يهود مي&rlm;نوشتم و نامه&rlm;هايي كه يهود به پيغمبر مي&rlm;نوشتند من برايش&rlm; قرائت مي&rlm;كردم "). حنظلة بن الربيع ذخيره بود و هر وقت&rlm; يكي از آنها كه نام برديم نبود او كارش را انجام مي&rlm;داد و به " حنظله&rlm; كاتب " معروف شده بود . حنظله در زمان خلافت عمر كه فتوحات اسلامي رخ داد به " رها " رفت و در همانجا فوت كرد . عبدالله&rlm; بن سعد بن ابي سرح مدتي سمت نويسندگي داشت ولي بعد مرتد شد و به مشركان&rlm; پيوست . شرحبيل بن حسنه طابخي نيز برايش نوشته است . ابان بن سعيد و علاء بن الحضرمي نيز گاهي برايش مي&rlm;نوشتند . معاويه فقط چند ماهي قبل از وفات رسول خدا برايش نويسندگي كرد . اينها كساني هستند كه رسما مدتي&rlm; عهده&rlm;دار سمت " دبيري " بودند . و اما افرادي كه احيانا يك يا دو نامه&rlm; برايش نوشته&rlm;اند و جزء دبيران پيغمبر به شمار نمي&rlm;روند ما از آنها ياد نمي&rlm;كنيم " (التنبيه والاشراف ، ص 245 و . 246) . مسعودي در اينجا از كتاب وحي و همچنين نويسندگان پيمان نامه&rlm;هاي رسمي&rlm; مانند علي ( عليه السلام ) و عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب و غير اينها نام نبرده است ، مثل اينكه خواسته است كساني را نام ببرد كه سمت ديگري&rlm; غير از سمت كتابت وحي عهده&rlm;دار بوده&rlm;اند . در تواريخ و احاديث اسلامي به قضاياي زيادي برمي&rlm;خوريم مبني بر اينكه&rlm; متقاضياني از دور يا نزديك به حضور رسول اكرم مي&rlm;آمده&rlm;اند و از ايشان&rlm; تقاضاي نصيحت و موعظه&rlm;اي مي&rlm;كرده&rlm;اند و آن حضرت با سخنان حكيمانه و پر مغز خود به پرسش آنها با پاسخ داده است . اين سخنان في المجلس يا بعدها نوشته شده است . باز هم در يك جا نمي&rlm;بينيم كه رسول خدا خودش در جواب متقاضيان يك&rlm; سطر نوشته باشد . قطعا اگر يك سطر نوشته از پيغمبر اكرم باقي مي&rlm;ماند ، مسلمانان به عنوان تيمن و تبرك و بزرگترين افتخار براي خود و خاندان خود آن را نگهداري مي&rlm;كردند ، همچنانكه درباره حضرت امير ( عليه السلام ) و ساير ائمه چنين جريانها زياد مي&rlm;بينيم ، كه قسمتي از خطوط آن بزرگواران&rlm; سالها بلكه قرنها در خاندان خودشان يا در خاندان شيعيان محفوظ مانده است&rlm; . همين الان قرآنهايي موجود است كه منسوب به آن بزرگواران است . جريان معروف زيد بن علي بن الحسين ( ع ) و يحيي بن زيد و كيفيت&rlm; نگهداري آنها از صحيفه سجاديه شاهد اين مدعاست . ابن النديم در فن اول از مقاله دوم الفهرست جريان جالبي نقل مي&rlm;كند ، مي&rlm;گويد : " با يكي از شيعيان كوفي كه نامش محمد بن الحسين و معروف به ابن ابي&rlm; بعره بود آشنا شدم . كتابخانه&rlm;اي داشت كه مثل آن را نديده&rlm;ام . او آن&rlm; كتابخانه را از يك مرد شيعي كوفي دريافت كرده بود و عجيب اين است كه&rlm; در هر كتاب يا ورقه اي ثبت بود كه به خط كي است ؟ جماعتي از علما شهادت خود را بر اينكه خط ، خط كي است نوشته بودند . در آن كتابخانه&rlm; خطوطي از امامين همامين حسن بن علي و حسين بن علي ( عليهما السلام ) موجود بود و نگهداري مي&rlm;شد ، و همچنين اسناد و عهدنامه&rlm;هايي به خط علي ( عليه&rlm; السلام ) و ساير دبيران رسول خدا موجود بود و از آنها مراقبت مي&rlm;شد " (الفهرست ( چاپ مطبعة الاستقامة قاهره ) ، ص . 67) .
آري ، تا اين حد اين آثار متبركه كه حفظ و نگهداري مي&rlm;شده است . چگونه&rlm; ممكن است كه رسول خدا حداقل يك سطر نوشته باشد و با آن عنايت عجيب&rlm; مسلمين به حفظ آثار خصوصا آثار متبركه - باقي نمانده باشد ؟ ! مسأله نوشتن آن حضرت حتي در دوره رسالت ، طبق قرائن و امارات منتفي&rlm; است ، اما مسأله خواندن آن حضرت را در دوره رسالت نمي&rlm;توان به طور قطع&rlm; منتفي دانست ، هر چند دليل كافي بر خواندن آن حضرت حتي در اين دوره&rlm; نداريم بلكه بيشتر قرائن از نخواندن آن حضرت حتي در اين دوره حكايت&rlm; مي&rlm;كند .
&nbsp;
جريان حديبيه
در تاريخ زندگي رسول اكرم جريانهايي پيش آمده كه روشن مي&rlm;كند آن حضرت&rlm; حتي در دوره مدينه نه مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته است . در ميان همه آنها حادثه حديبيه به علت حساسيت خاص تاريخي از همه معروفتر است و با آنكه&rlm; نقلهاي تاريخي و حديثي اختلافاتي با يكديگر دارند ، باز هم تا حدود زيادي&rlm; به روشن شدن مطلب كمك مي&rlm;كند . در ماه ذي القعده سال ششم هجري ، رسول خدا ( ص ) به قصد انجام عمره و حج ، مدينه را به سوي مكه ترك كرد ، دستور داد شترهاي قرباني را با علائم&rlm; قرباني همراهشان سوق دهند . اما همينكه به حديبيه - تقريبا در دو فرسخي&rlm; مكه - رسيدند قريش جبهه گرفتند و مانع ورود مسلمين شدند . با اينكه ماه&rlm; حرام بود و طبق قانون جاهليت نيز قريش حق نداشتند مانع شوند و رسول&rlm; اكرم توضيح داد جز زيارت كعبه قصدي ندارم و پس از انجام اعمال برمي&rlm;گردم ، قريش&rlm; موافقت نكردند . مسلمانان اصرار داشتند كه به عنف وارد مكه شوند ولي&rlm; رسول اكرم حاضر نشد و نخواست احترام كعبه بريزد . موافقت شد پيمان صلحي&rlm; ميان قريش و مسلمانان منعقد گردد . صورت پيمان صلح را پيغمبر اكرم املا مي&rlm;كرد و علي ( ع ) مي&rlm;نوشت . پيغمبر اكرم فرمود بنويس : " " بسم الله الرحمن الرحيم " " . سهيل بن عمرو نماينده قريش اعتراض كرد و گفت اين شعار شماست و ما با آن آشنايي نداريم ، بنويسيد " بسمك اللهم " . رسول اكرم موافقت&rlm; كرد و به علي فرمود اين طور بنويس . بعد فرمود بنويس اين قراردادي است&rlm; كه ميان محمد رسول الله و قريش منعقد مي&rlm;گردد . نماينده قريش اعتراض&rlm; كرد و گفت ما تو را رسول الله نمي&rlm;دانيم ، فقط پيروان تو تو را رسول الله&rlm; مي&rlm;دانند ، ما اگر تو را رسول الله مي&rlm;دانستيم با تو نمي&rlm;جنگيديم و مانع&rlm; ورود تو به مكه هم نمي&rlm;شديم ، اسم خود و اسم پدرت را بنويس . رسول اكرم&rlm; فرمود شما مرا چه رسول الله بدانيد و چه ندانيد من رسول الله&rlm;ام . سپس به&rlm; علي فرمان داد كه بنويس : " اين پيماني است كه ميان محمد بن عبدالله و مردم قريش منعقد مي&rlm;شود " . اينجا بود كه مسلمانان سخت برآشفتند ، و هم از اين به بعد است كه&rlm; نقلهاي تاريخي در بعضي خصوصيات با هم اختلاف دارد . از سيره ابن هشام و صحيح بخاري " باب الشروط في الجهاد والمصالحة مع&rlm; اهل الحرب " (ج / 3 ص . 242) برمي&rlm;آيد كه اين اعتراض قبل از نوشتن كلمه " رسول&rlm; الله " صورت گرفت و همان وقت رسول اكرم موافقت فرمود كه به جاي " " محمد رسول الله " ، " محمد بن عبدالله " " نوشته&rlm; شود . ولي از بيشتر نقلها برمي&rlm;آيد كه اين اعتراض وقتي صورت گرفت كه&rlm; علي ( ع ) اين كلمه را نوشته بود و پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه اين&rlm; كلمه را محو كند و علي از اينكه با دست خود آن كلمه مبارك را محو كند معذرت خواست . در اينجا باز نقلها مختلف مي&rlm;شود : روايات شيعه اتفاق دارند كه پس از امتناع علي ( ع ) از اينكه به دست خود اين كلمه مبارك را محو كند ، پيغمبر خود محو كرد و سپس علي ( ع ) نوشت " " محمد بن عبدالله " " . در بعضي از اين روايات و همچنين در بعضي از روايات اهل سنت تصريح دارد كه پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه كلمه را نشان دهد و گفت دست مرا روي&rlm; كلمه بگذار تا خودم محو كنم . علي ( ع ) چنين كرد . پيغمبر خودش با دست&rlm; خود كلمه " " رسول الله " " را محو كرد و آنگاه علي ( ع ) به جاي آن&rlm; نوشت " " بن عبدالله " " . پس نويسنده علي ( ع ) بوده نه پيغمبر ، بلكه طبق اين نقلها كه هم از طريق شيعه است و هم از طريق اهل سنت ، پيغمبر اكرم نه مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته است . در كتاب قصص قرآن ابوبكر عتيق نيشابوري سورآبادي كه برگرفته&rlm;اي است&rlm; از تفسير وي بر قرآن و در قرن پنجم تأليف يافته و به زبان پارسي است ، جريان حديبيه را نقل مي&rlm;كند تا آنجا كه سهيل بن عمرو نماينده قريش به&rlm; كلمه " " رسول الله " " اعتراض كرد . مي&rlm;گويد : " گفت ( سهيل بن عمرو ) چنين نبيس : " هذا ما صالح عليه محمد بن&rlm; عبدالله سهيل بن عمرو " . رسول صلي الله عليه گفت مر علي را كه رسول&rlm; الله بمحاي . علي را از دل بر نيامد كه رسول الله بمحودي . هر چند كه رسول مي&rlm;گفت ، علي مي&rlm;پيچيد . رسول صلي الله عليه گفت&rlm; : انگشت من بر آن نه تا من بمحايم ، زانكه رسول صلي الله عليه امي بود نبشته ندانستي . علي انگشت رسول بر آن نهاد . رسول الله صلي الله عليه&rlm; بمحود ، تا چنانكه مراد سهيل بود نبشت " . يعقوبي نيز در تاريخ خود مي&rlm;نويسد : پيغمبر به علي امر كرد كه به جاي " " رسول الله " " بن عبدالله " " بنويسد . در صحيح مسلم نيز پس از آنكه مي&rlm;نويسد علي از محو كردن امتناع كرد ، مي&rlm;نويسد : " پيغمبر اكرم فرمود ) " " فارني مكانها " فاراه مكانها فمحاها و كتب ابن عبدالله " . به علي گفت جاي كلمه را به من نشان بده ، علي نشان&rlm; داد . پيامبر محو كرد و نوشت " محمد بن عبدالله " " (صحيح مسلم ، ج / 5 ص . 174) . در اين روايت از طرفي مي&rlm;نويسد پيغمبر در محو كردن از علي كمك خواست&rlm; ، از طرف ديگر مي&rlm;نويسد پيغمبر محو كرد و نوشت . ممكن است در ابتدا به&rlm; نظر برسد كه پس از محو ، خود پيغمبر اكرم نوشت ، ولي مسلما مقصود ناقل&rlm; حديث اين است كه علي نوشت ، زيرا در متن خود حديث آمده است كه&rlm; پيغمبر براي محو از علي كمك خواست . از تاريخ طبري و كامل ابن اثير و از روايت ديگر بخاري در باب الشروط تقريبا به صراحت استفاده مي&rlm;شود كه كلمه دوم را خود پيغمبر به خط خود نوشت ، زيرا نوشته&rlm;اند " فاخذه رسول الله و كتب " يعني پيغمبر از علي گرفت و خود نوشت . در عبارت طبري و ابن اثير يك&rlm; جمله اضافه دارد به اين ترتيب : " " فأخذه رسول الله و ليس يحسن ان يكتب فكتب " . رسول خدا از علي&rlm; گرفت و در حالي كه نوشتن را نمي&rlm;دانست ، نوشت " . روايت طبري و ابن اثير تأييد مي&rlm;كند كه رسول خدا نمي&rlm;نوشته است و در حديبيه به طور استثنائي نوشته است . اين روايت شايد نظر كساني را تأييد كند كه مي&rlm;گويند پيغمبر به تعليم&rlm; الهي اگر مي&rlm;خواست بنويسد مي&rlm;توانست بنويسد ولي نمي&rlm;نوشت ، همچنانكه&rlm; پيغمبر هرگز شعر نسرود و حتي شعر ديگري را نيز قرائت نكرد . احيانا اگر تك بيتي از ديگري مي&rlm;خواست بخواند ، آن را " حل " مي&rlm;كرد ، يعني كلمات&rlm; را مقدم و مؤخر و يا در الفاظ شعر كم و زياد مي&rlm;كرد كه از صورت شعري خارج&rlm; شود ، زيرا خداوند شعر را شايسته مقام او نمي&rlm;دانست : " و ما علمناه&rlm; الشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قرآن مبين "( يس / . 69) . به طوري كه ملاحظه مي&rlm;شود نقلها در جريان حديبيه يكنواخت نيست ، و هر چند از بعضي نقلها استفاده مي&rlm;شود كه در آن جريان ، كلمه " بن عبدالله " را كه به منزله جزئي از امضاي آن حضرت شمرده مي&rlm;شود به دست خود نوشته&rlm; است ، ولي همان نقلها تأييد مي&rlm;كند كه جنبه استثنائي داشته است . در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفي داستاني از او نقل مي&rlm;كند كه به صراحت مي&rlm;فهماند پيغمبر اكرم حتي در دوره رسالت نه&rlm; مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته است ، مي&rlm;گويد : " من و گروهي از ثقيف بر پيغمبر وارد شديم و اسلام اختيار كرديم . از او خواستيم قراردادي با ما امضا كند و شروط ما را بپذيرد . پيغمبر اكرم&rlm; فرمود هر چه مي&rlm;خواهيد بنويسيد ، بياوريد ببينم . ما مي&rlm;خواستيم شرط كنيم&rlm; كه ربا و زنا را به ما اجازه دهد . چون خودمان نمي&rlm;توانستيم بنويسيم به&rlm; علي بن ابي طالب مراجعه كرديم . علي چون ديد ما چنين شرطي داريم از نوشتن امتناع كرد . از خالد بن سعيد بن العاص تقاضا كرديم . علي به او گفت مي&rlm;داني از تو مي&rlm;خواهند كه چه بنويسي ؟ او گفت من چكار دارم ؟ هر چه&rlm; آنها گفتند من مي&rlm;نويسم ، بعد كه نزد پيغمبر بردند خودش مي&rlm;داند چه كند . خالد آن را نوشت و نزد پيغمبر برديم . پيغمبر به يك نفر دستور داد آن&rlm; را بخواند . همينكه به " ربا " رسيد گفت دست مرا روي كلمه ربا بگذار . او دست پيغمبر را روي آن كلمه گذاشت و پيغمبر با دست خود آن را محو كرد و اين آيه قرآن را خواند : " " يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقي من الربا " " (بقره / . 278) . شنيدن اين آيه به روح ما ايمان و اطمينان بخشيد . قبول كرديم ربا نخوريم . آن شخص كه نامه را مي&rlm;خواند ادامه داد ، به موضوع " زنا " رسيد . باز پيغمبر دست خويش را روي آن&rlm; كلمه گذاشت و خواند " " و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة ". . . " (اسراء / . 32) (اسد الغابة ، ج / 1 ص . 216) .
&nbsp;
ادعاي عجيب
عجيب اين است كه طبق آنچه چهار سال پيش بعضي از مجلات و نشريات&rlm; ايران نوشتند (مجله روشنفكر شماره هشتم مهرماه و شماره پانزدهم مهرماه 1344 و نشريه كانون سر دفتران شماره آبان ماه ، 1344 نقل از نشريه آموزش و پرورش شماره شهريور . 1344) يكي از دانشمندان مسلمان هند به نام دكتر سيد عبداللطيف كه اهل حيدر آباد هند است و رياست انستيتوي مطالعات فرهنگي&rlm; درباره هند و شرق نزديك ، و همچنين رياست آكادمي مطالعات اسلامي&rlm; حيدرآباد را به عهده دارد ، در يكي از كنفرانسهاي اسلامي هند سخنراني&rlm; مبسوطي در اين زمينه كرده و به زبان انگليسي منتشر كرده و مدعي شده كه&rlm; رسول خدا حتي قبل از دوره رسالت مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته است ! انتشار گفته&rlm;هاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف هيجان خاصي در ميان خوانندگان&rlm; ايراني ايجاد كرد و مراجعات و پرسشهاي زيادي همان وقت از مقامات&rlm; مربوطه در اين باره مي&rlm;شد.
اينجانب همان وقت يك سخنراني كوتاهي براي دانش آموزان در اين زمينه ايراد كرد . از نظر علاقه&rlm;اي كه همان وقت در عموم احساس مي&rlm;شد و هم از نظر اينكه در سخنان آقاي دكتر سيد عبداللطيف چيزهايي هست كه از يك محقق بعيد است ، ما سخنان ايشان را نقل و نقد مي&rlm;كنيم . ايشان مدعي شده&rlm;اند كه : . 1 علت اينكه گفته شده رسول اكرم نه مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته است ، فقط اشتباهي است كه مفسران در تفسير كلمه " امي " كرده&rlm;اند . اين كلمه&rlm; در سوره اعراف در آيه 156 و 157 در وصف رسول اكرم آمده است . در آيه&rlm; 156 مي&rlm;فرمايد : " الذين يتبعون الرسول النبي الامي ". آناني كه فرستاده&rlm;اي را كه پيامبري امي است ، پيروي مي&rlm;كنند . در آيه 157 مي&rlm;فرمايد : " فامنوا بالله و رسوله النبي الامي ". به خدا و فرستاده&rlm;اش پيامبر امي ايمان بياوريد . ايشان مي&rlm;گويند مفسران پنداشته&rlm;اند كه معني " امي " درس ناخوانده است&rlm; ، در صورتي كه معني " امي " اين نيست . . 2 در قرآن آيات ديگري هست كه به صراحت مي&rlm;فهماند رسول خدا ، هم&rlm; مي&rlm;خوانده و هم مي&rlm;نوشته است . . 3 برخي از احاديث معتبر و نقلهاي تاريخي به صراحت خواندن و نوشتن&rlm; رسول خدا را ثبت كرده است . اينهاست خلاصه ادعاي مشار اليه . ما به ترتيب اين سه قسمت را بحث و انتقاد مي&rlm;كنيم .
&nbsp;
آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگي پيغمبر تفسير كلمه " امي " بوده است ؟
ادعاي اين دانشمند كه مي&rlm;گويد منشأ اعتقاد مسلمانان به درس ناخواندگي&rlm; پيغمبر فقط تفسير كلمه " امي " بوده است بي اساس است ، زيرا : اولا ، تاريخ عرب و مكه مقارن ظهور اسلام گواه قاطع بر درس ناخواندگي&rlm; پيغمبر است . قبلا توضيح داده&rlm;ايم كه وضع خواندن و نوشتن در محيط حجاز ، مقارن ظهور اسلام ، آنچنان محدود بوده است كه نام فرد فرد كساني كه با اين صنعت آشنا بودند به واسطه كثرت اشتهار در متون تواريخ ثبت شده&rlm; است و احدي پيغمبر را جزء آنان به شمار نياورده است . فرضا در قرآن&rlm; اشاره و يا تصريحي به اين مطلب نمي&rlm;بود ، مسلمين مجبور بودند به حكم&rlm; تاريخ قطعي قبول كنند كه پيغمبرشان درس ناخوانده بوده است . ثانيا ، در خود قرآن آيه ديگري هست كه از آيات سوره اعراف كه در آنها كلمه " امي " به كار رفته است صراحت كمتري ندارد . مفسران اسلامي&rlm; در مفهوم كلمه امي كه در آيات سوره اعراف هست كم و بيش اختلاف نظر دارند ، ولي در مفهوم اين آيه از نظر دلالت بر درس ناخواندگي پيغمبر اكرم هيچ گونه اختلاف نظر ندارند . آن آيه اين است : وما كنت تتلوا من قبله من كتاب ولا تخطه بيمينك اذا لارتاب&rlm; المبطلون (عنكبوت / . 48) . تو پيش از نزول قرآن هيچ نوشته&rlm;اي را نمي&rlm;خواندي و با دست راست خود ( كه وسيله نوشتن است ) نمي&rlm;نوشتي . و اگر قبلا مي&rlm;خواندي و مي&rlm;نوشتي ، ياوه&rlm; گويان شك و تهمت به وجود مي&rlm;آوردند .
اين آيه صراحت دارد كه پيغمبر قبل از رسالت نه مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته&rlm; است . مفسران اسلامي عموما اين آيه را همين طور تفسير كرده&rlm;اند . اما مشاراليه مدعي است كه در تفسير اين آيه نيز اشتباه شده است ، مدعي است&rlm; كلمه " كتاب " در اين آيه اشاره به كتابهاي مقدس است از قبيل تورات&rlm; و انجيل ، مدعي است اين آيه مي&rlm;گويد تو قبل از نزول قرآن با هيچ كتاب&rlm; مقدسي آشنا نبودي ، زيرا اين كتابها به زبان عربي نبود ، و اگر آن كتابها را كه به زبان غير عربي است خوانده بودي مورد شك و تهمت ياوه گويان&rlm; واقع مي&rlm;شدي . اين ادعا صحيح نيست . " كتاب " در لغت عربي ، بر خلاف مفهوم رايج&rlm; امروز اين كلمه در زبان فارسي ، به معني مطلق نوشته است ، خواه نامه&rlm; باشد يا دفتر ، مقدس و آسماني باشد يا غير مقدس و غير آسماني . در قرآن&rlm; كريم اين كلمه مكرر استعمال شده است : گاهي در مورد نامه&rlm;اي كه ميان دو نفر مبادله مي&rlm;شود به كار رفته است ، مانند آنچه درباره ملكه سبا آمده است : يا ايها الملاء اني القي الي كتاب كريم انه من سليمان&nbsp; (نمل / . 29) . اي بزرگان ! نامه&rlm;اي گرامي به من رسيده است . نامه از سليمان است . و گاهي در مورد قراردادي كه به عنوان سند ميان دو نفر مبادله مي&rlm;شود استعمال شده است : " والذين يبتغون الكتاب مما ملكت ايمانكم فكاتبوهم " (نور / . 33) . بردگاني كه مايل&rlm;اند طبق يك قرارداد ، خود را آزاد كنند ، تقاضاي آنان&rlm; را بپذيريد و با آنها قرارداد مبادله كنيد . و گاهي در مورد الواح غيبي و حقايق ملكوتي كه حكايت علمي از حوادث&rlm; جهان دارند به كار رفته است : " و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين "( انعام / . 59) . هيچ تر و يا خشكي نيست مگر آنكه در نوشته&rlm;اي روشن مضبوط است . در قرآن كريم تنها در مواردي كه كلمه " اهل " به اين كلمه اضافه شده&rlm; و " اهل الكتاب " گفته شده است ، اصطلاح خاصي منظور شده است . اهل كتاب يعني پيروان يكي از كتب آسماني . در سوره نساء آيه 153 چنين مي&rlm;فرمايد : " يسلك اهل الكتاب أن تنزل عليهم كتابا من السماء ". پيروان كتاب آسماني ، از تو مي&rlm;خواهند كه از آسمان نامه&rlm;اي بر آنها فرود آوري . در اين آيه اين كلمه دو نوبت ذكر شده است : يك نوبت با كلمه اهل و يك نوبت تنها . آنجا كه كلمه اهل به اين كلمه اضافه شده است مقصود كتاب آسماني است ، و آنجا كه تنها ذكر شده يك نامه ساده است . بعلاوه ، جمله " " و لا تخطه بيمينك "" خود قرينه است كه مقصود اين&rlm; است : " تو نه مي&rlm;خواندي و نه مي&rlm;نوشتي ، و اگر خواندن و نوشتن مي&rlm;دانستي&rlm; تو را متهم مي&rlm;كردند كه از جاي ديگر گرفته و نوشته&rlm;اي اما چون تو نه خواندن&rlm; مي&rlm;دانستي و نه نوشتن ، پس جايي براي اين تهمت نيست " . اما اگر مقصود اين باشد كه تو كتابهاي مقدس را چون به زبان ديگر است&rlm; نخوانده&rlm;اي ، معني آيه اين خواهد بود : " تو قبلا به زبانهاي ديگر نمي&rlm;خواندي و به آن زبانها نمي&rlm;نوشتي " و البته معني درستي نيست ، زيرا تنها خواندن آن كتابها با آن زبانها كافي بود براي تهمت . لازم نبود كه&rlm; حتما با آن زبانها بتواند بنويسد ، همين قدر كه با آن زبانها مي&rlm;خواند ، ولو با زبان خودش مي&rlm;نوشت ، كافي بود كه مورد تهمت قرار گيرد . آري ، در اينجا نكته&rlm;اي هست كه ممكن است مؤيد نظر آقاي دكتر سيد عبداللطيف باشد ، هر چند خود وي متذكر اين نكته نشده است ، هيچيك از مفسران نيز به آن توجه نكرده&rlm;اند .
در اين آيه كريمه كلمه " " تتلوا "" به كار رفته است كه از ماده " تلاوت " است . تلاوت همچنانكه راغب در مفردات گفته ، اختصاص دارد به&rlm; قرائت آيات مقدس ، بر خلاف كلمه " قرائت " كه اعم است . پس هر چند كلمه " كتاب " اعم است از كتاب مقدس و غير مقدس ، اما كلمه " " تتلوا "" اختصاص دارد به قرائت آيات مقدس . ولي ظاهرا علت اينكه در اينجا كلمه " " تتلوا "" به كار رفته است&rlm; اين است كه مورد بحث ، قرآن است و از لحاظ " مشاكله " كه جزء صنايع&rlm; بديعيه است در مورد قرائت ساير چيزها نيز اين كلمه به كار رفته است ، مثل اين است كه چنين گفته باشد : " تو اكنون قرآن تلاوت مي&rlm;كني ، ولي&rlm; قبل از قرآن هيچ نوشته&rlm;اي را تلاوت نمي&rlm;كردي " . آيه ديگري كه مشعر بر درس ناخواندگي رسول اكرم است آيه 52 از سوره&rlm; شوري است : " وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان ". ما قرآن را كه روح و حيات است ، از " امر " خود بر تو وحي كرديم . تو قبلا نمي&rlm;دانستي نوشته چيست ، ايمان چيست . اين آيه مي&rlm;گويد تو قبل از نزول وحي با كتاب و نوشته آشنا نبودي . آقاي&rlm; دكتر سيد عبداللطيف از اين آيه ذكري به ميان نياورده است . ممكن است&rlm; بگويد مقصود از كلمه " كتاب " در اين آيه نيز متون مقدس است كه به&rlm; زبان غير عربي بوده است . جواب همان است كه در آيه پيش گفتيم .
مفسران اسلامي به دليلي كه بر ما روشن نيست گفته&rlm;اند مقصود از كتاب ، خصوص قرآن است . بنابراين تفسير اين آيه از مورد استدلال خارج است . ثالثا ، مفسران اسلامي هرگز در مفهوم كلمه امي وحدت نظر نداشته&rlm;اند ، در صورتي كه درباره درس ناخواندگي و آشنا نبودن رسول اكرم قبل از رسالت با خواندن و نوشتن ، همواره وحدت نظر ميان همه مفسران بلكه ميان جميع علماي&rlm; اسلام وجود داشته است ، و اين خود دليل قاطعي است كه منشأ اعتقاد مسلمين&rlm; به درس ناخواندگي رسول اكرم تفسير كلمه " امي " نبوده است . اما مفهوم كلمه " امي " :
&nbsp;
مفهوم كلمه امي
مفسران اسلامي كلمه امي را سه جور تفسير كرده&rlm;اند : . 1 درس ناخوانده و ناآشنا به خط و نوشته اكثريت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح مي&rlm;دهند . طرفداران اين نظر گفته&rlm;اند اين كلمه منسوب به " ام " است كه به معني&rlm; مادر است . امي يعني كسي كه به حالت مادرزادي از لحاظ اطلاع بر خطوط و نوشته&rlm;ها و معلومات بشري باقي مانده است ، و يا منسوب به " امت " است ، يعني كسي كه به عادت اكثريت مردم است ، زيرا اكثريت توده ، خط و نوشتن نمي&rlm;دانستند و عده كمي مي&rlm;دانستند ، همچنانكه " عامي " نيز يعني&rlm; كسي كه مانند عامه مردم است و جاهل است (مفردات راغب ، ذيل كلمه " ام " و مجمع البيان ، ذيل آيه 78 بقره .) . بعضي گفته&rlm;اند يكي از معاني كلمه " امت " خلقت است و " امي " يعني كسي كه بر خلقت و حالت اوليه كه بي&rlm;سوادي&rlm; است باقي است و به شعري از " اعشي " استناد شده است (مجمع البيان ، ذيل آيه 78 بقره) ، و به هر حال ، چه مشتق از " ام " باشد و چه از ( امت " ، و " امت " به هر معني باشد ، معني اين كلمه درس ناخوانده است . . 2 اهل ام القري طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به " ام القري " يعني مكه&rlm; دانسته&rlm;اند . در سوره انعام آيه 93 از مكه به " " ام القري "" تعبير شده است : " و لتنذر ام القري و من حولها ". براي اينكه تو به مكه و آنان كه در اطراف مكه هستند اعلام خطر كني . اين احتمال نيز از قديم الايام در كتب تفسير آمده است (مجمع البيان ، ذيل آيه 75 آل عمران و آيه 156 اعراف ، و تفسير امام فخر رازي ، ذيل آيه 75 از سوره اعراف) و در چندين حديث از احاديث شيعه اين احتمال تأييد شده است ، هر چند خود اين&rlm; حديثها معتبر شناخته نشده است و گفته شده و ريشه اسرائيلي دارد (مجله آستان قدس ، شماره . 2) . اين احتمال به ادله&rlm;اي رد شده است (مجله آستان قدس ، شماره . 2) : يكي اينكه كلمه " ام القري " اسم خاص نيست و بر مكه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است . ام القري يعني&rlm; مركز قريه&rlm;ها . هر نقطه&rlm;اي كه مركز قريه&rlm;هايي باشد ام القري خوانده مي&rlm;شود . از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه 59 آمده است معلوم مي&rlm;شود كه&rlm; اين كلمه عنوان وصفي دارد نه اسمي : " و ما كان ربك مهلك القري حتي يبعث في امها رسولا . " پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريه&rlm;هايي را هلاك كند مگر آنكه قبلا پيامبري در مركز آن قريه&rlm;ها بفرستد و حجت را بر آنها تمام كند . معلوم مي&rlm;شود در زبان قرآن هر نقطه&rlm;اي كه مركز يك منطقه باشد ام القراي&rlm; آن منطقه است (در يكي از رواياتي كه وارد شده كلمه " امي " منسوب به ام القري&rlm; يعني مكه است تأييد شده كه اين كلمه وصف عام است نه اسم خاص ، زيرا مي&rlm;گويد : " و انما سمي الامي لانه كان من اهل مكة و مكة من امهات القري&rlm;&nbsp; يعني پيغمبر از آن جهت امي خوانده شده است كه از اهل مكه است و مكه&rlm; يكي از ام القري&rlm;هاست .) . ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كساني اطلاق شده است كه مكي نبوده&rlm;اند . در سوره آل عمران آيه 20 مي&rlm;فرمايد : " و قل للذين اوتوا الكتاب و الاميين&rlm;ء اسلمتم . " بگو به اهل كتاب و به اميين ( اعراب غير يهودي و نصراني ) آيا تسليم&rlm; خدا شديد ؟ پس معلوم مي&rlm;شود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همه اعرابي كه پيرو يك كتاب آسماني نبودند ،&nbsp; اميين " گفته مي&rlm;شده است . بالاتر اينكه اين كلمه حتي به عوام يهود كه سواد و معلوماتي نداشتند با اينكه اهل كتاب شمرده مي&rlm;شدند نيز اطلاق شده است ، چنانكه در سوره بقره&rlm; آيه 78 مي&rlm;فرمايد : " و منهم أميون لا يعلمون الكتاب الا أماني ". بعضي از فرزندان اسرائيل امي هستند ، از كتاب خود اطلاعي ندارند مگر يك سلسله خيالات و اوهام . بديهي است يهودياني كه قرآن آنان را " امي " خوانده است ، اهل مكه&rlm; نبوده&rlm;اند ، غالبا ساكن مدينه و اطراف مدينه بوده&rlm;اند . سوم اينكه اگر كلمه&rlm;اي منسوب به ام القري باشد طبق قاعده ادبي بايد به&rlm; جاي " امي " ، " قروي " گفته شود ، زيرا طبق قاعده باب نسبت در علم&rlm; صرف ، در نسبت به مضاف و مضاف اليه ، خاصه آنجا كه مضاف ، كلمه " اب " يا " ام " يا " ابن " يا " بنت " باشد به مضاف اليه نسبت&rlm; داده مي&rlm;شود نه به مضاف . چنانكه در نسبت به ابوطالب ، ابوحنيفه ، بني&rlm; تميم طالبي ، حنفي ، تميمي گفته مي&rlm;شود . . 3 مشركين عرب كه تابع كتاب آسماني نبودند اين نظريه نيز از قديم الايام ميان مفسران وجود داشته است . در مجمع&rlm; البيان ذيل آيه 21 سوره آل عمران كه " " اميين "" در مقابل اهل كتاب&rlm; قرار گرفته است ( " و قل للذين اوتوا الكتاب والاميين ") ، اين نظر را به صحابي و مفسر بزرگ عبدالله بن عباس نسبت مي&rlm;دهد و در ذيل آيه 78 از سوره بقره از ابوعبيده نقل مي&rlm;كند ، و از ذيل آيه 75 آل عمران بر مي&rlm;آيد كه&rlm; خود طبرسي همين معني را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است .
زمخشري در كشاف نيز اين آيه و آيه 75 آل عمران را همين طور تفسير كرده است . فخر رازي اين احتمال را در ذيل آيه 78 بقره و آيه 20 آل عمران نقل مي&rlm;كند . ولي حقيقت اين است كه اين معني ، يك معني جداگانه غير از معني اول&rlm; نيست ، يعني چنين نيست كه هر مردمي كه پيرو يك كتاب آسماني نباشند به&rlm; آنها " امي " گفته شود هر چند آن مردم تحصيل كرده و با سواد باشند . اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمي بي سواد بوده&rlm;اند . آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشنايي&rlm; آنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروي نكردن آنها از يكي از كتب آسماني&rlm; . لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده&rlm; است اين احتمال ذكر شده ، اما آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرم&rlm; اطلاق شده است احدي از مفسران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرو يكي از كتابهاي آسماني نبوده است . در آنجا بيش از دو احتمال به ميان&rlm; نيامده است : يكي نا آشنا بودن آن حضرت با خط ، ديگر اهل مكه بودن ، و چون احتمال دوم به ادله قاطعي كه گفتيم مردود است، پس قطعا آن حضرت از آن جهت امي خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است . در اينجا احتمال چهارم در مفهوم اين كلمه داده مي&rlm;شود و آن اين است كه&rlm; اين كلمه به معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال به&rlm; معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال همان است كه&rlm; آقاي دكتر سيد عبداللطيف از پيش خود اختراع كرده و احيانا آن را با معني سومي كه ذكر كرديم و از مفسران قديم نقل كرديم ، خلط كرده است . مشاراليه مي&rlm;گويد : كلمات&nbsp; امي " و " اميون " در قرآن در چند جاي مختلف به كار رفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكي معني از آن مستفاد مي&rlm;شود . كلمه&rlm; امي در لغت اصلا به معني كودك نوزادي است كه از بطن مادر متولد مي&rlm;شود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگي است كه كلمه امي را با معني ضمن&rlm; آن به معني كسي كه نمي&rlm;تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده&rlm;اند . كلمه امي&rlm; همچنين به معني كسي است كه در " ام القري " زندگي مي&rlm;كرده است . ام&rlm; القري يعني مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتي بود كه اعراب&rlm; زمان پيغمبر براي شهر مكه قائل بودند . بنابراين كسي كه اهل مكه بود امي&rlm; نيز ناميده مي&rlm;شد . يك مورد استعمال ديگر كلمه امي براي كسي است كه با متنهاي قديم سامي&rlm; آشنايي نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به&rlm; عنوان " " اهل "الكتاب " ناميده شده&rlm;اند ، نبوده است . در قرآن كلمه&rlm; " " اميون "" براي اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسي نداشته&rlm;اند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده&rlm;اند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه " " اهل الكتاب "" قرار مي&rlm;گرفته است . در حالي كه براي كلمه امي اينهمه معاني مختلف وجود دارد معلوم نيست&rlm; چرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معني&rlm; ابتدايي يعني نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته&rlm;اند و آن را به بي سواد و جاهل تعبير كرده&rlm;اند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا گروهي بي سواد معرفي كرده&rlm;اند ؟ ! " (نشريه كانون سر دفتران ، شماره آبان ماه 1344 ، نقل از نشريه&rlm; آموزش و پرورش شماره شهريور . 1344)
اولا ، از قديمترين ايام ، مفسران اسلامي كلمه امي و اميون را سه جور تفسير كرده&rlm;اند و لااقل احتمالات سه گانه&rlm;اي درباره آن ذكر كرده&rlm;اند . مفسران&rlm; اسلامي بر خلاف ادعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف فقط به يك معني نچسبيده&rlm;اند . ثانيا ، هيچ كس نگفته است كه كلمه امي به معني نوزاد چشم و گوش بسته&rlm; است كه معني ضمني آن كسي باشد كه نمي&rlm;تواند بخواند و بنويسد . اين كلمه&rlm; اساسا در مورد نوزاد به كار نمي&rlm;رود ، در مورد بزرگسالي به كار مي&rlm;رود كه&rlm; از لحاظ فن خواندن و نوشتن به حالتي است كه از مادر زاده شده است ، به&rlm; اصطلاح علماي منطق مفهوم " عدم و ملكه " دارد . منطقيين اسلامي همواره&rlm; اين كلمه را به عنوان يكي از مثالهاي عدم و ملكه در كتب منطق ذكر مي&rlm;كرده&rlm;اند . ثالثا ، اينكه مي&rlm;گويد يكي از معاني اين كلمه اين بوده كه با متنهاي&rlm; قديم سامي آشنايي نداشته باشد ، صحيح نيست . آنچه از اقوال قدماي مفسرين&rlm; و اهل لغت استفاده مي&rlm;شود اين است كه اين كلمه در حالت جمع ( اميين ) به مشركين عرب گفته مي&rlm;شده است در مقابل اهل كتاب ، به اين علت كه&rlm; غالبا مشركين عرب بي سواد بودند ، و ظاهرا اين عنوان تحقير آميز را يهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند . ممكن نيست مردمي فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصي آشنايي&rlm; ندارند ولي به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها " اميين " گفته&rlm; شود ، زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنابراين تفسير نيز كلمه " ام " يا " امت " است و مفهوم باقي بودن به حالت اولي و مادرزادي را مي&rlm;رساند. و اما علت اينكه اين كلمه از ريشه ام القري شناخته نشده است با اينكه&rlm; به صورت احتمال همواره آن را ذكر مي&rlm;كرده&rlm;اند ، اشكالات فراواني است كه در اين معني وجود داشته است و قبلا بيان شد . پس تعجب اين دانشمند هندي بيجاست . مؤيد اين مدعا اين است كه در برخي استعمالات ديگر اين كلمه كه در روايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومي جز " درس ناخوانده " ندارد . در بحار الانوار جلد 16 چاپ جديد صفحه 119 مي&rlm;نويسد از خود پيغمبر اكرم&rlm; روايت شده است : " نحن امة امية لا نقرء و لا نكتب " . ما قومي امي هستيم كه نه مي&rlm;خوانيم و نه مي&rlm;نويسيم . ابن خلكان در جلد 4 تاريخ خود ذيل احوال محمد بن عبدالملك معروف به&rlm; " ابن الزيات " وزير معتصم و متوكل مي&rlm;نويسد : " وي قبلا جزء دبيران معتصم خليفه عباسي بود و وزارت را احمد بن شاذي&rlm; بصري به عهده داشت . روزي نامه&rlm;اي براي معتصم رسيد و وزير آن نامه را براي خليفه قرائت كرد . در آن نامه كلمه " كلاء " آمده بود . معتصم كه&rlm; از معلومات بهره&rlm;اي نداشت از وزير پرسيد : كلاء چيست ؟ وزير هم&rlm; نمي&rlm;دانست . معتصم گفت : " خليفة امي و وزير عامي " يعني خليفه&rlm;اي درس&rlm; نخوانده و وزيري جاهل . آنگاه گفت بگوييد يكي از دبيران بيايد . ابن&rlm; الزيات حاضر بود و آمد . اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعني&rlm; بودند معني كرد و تفاوت آنها را گفت . همين امر مقدمه وزارت ابن&rlm; الزيات شد " . معتصم كه به لغت عامه سخن مي&rlm;گفته است ، از كلمه " امي " ، درس&rlm; ناخوانده قصد كرده است . نظامي مي&rlm;گويد :
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
هر دو جهان بسته فتراك اوست
امي گويا به زبان فصيح
از الف آدم و ميم مسيح
همچو الف راست به عهد وفا
اول و آخر شده بر انبيا
&nbsp;
آيا از قرآن استفاده مي&rlm;شود كه رسول اكرم مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته است ؟
آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است از بعضي از آيات قرآن صراحتا مي&rlm;توان فهميد كه آن حضرت ، هم مي&rlm;خوانده و هم مي&rlm;نوشته است ، از آن جمله&rlm; آيه 163 از سوره آل عمران است : " لقد من الله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم&rlm; آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال&rlm; مبين ". خداوند بر مؤمنان منت نهاد آنگاه كه پيغمبري در ميان آنها برانگيخت&rlm; كه آيات خدا را بر آنها تلاوت مي&rlm;كند و آنها را پاكيزه مي&rlm;گرداند و به&rlm; آنها كتاب و حكمت مي&rlm;آموزد ، و همانا آنها پيش از آن در گمراهي آشكار بودند . ايشان مي&rlm;گويند : " بنا بر تصريح قرآن ، نخستين وظيفه پيغمبر آن بود كه قرآن را به&rlm; پيروانش تعليم دهد و مسلم است كه حداقل شايستگي براي كسي كه بخواهد كتاب يا محتويات كتاب و دانش يك كتاب را به ديگران تعليم دهد ، باز هم مطابق تصريح خود قرآن ، آن است كه&rlm; بتواند قلم را به كار بندد يا دست كم آنچه را با قلم نوشته شده بخواند " (نشريه كانون سر دفتران ، نقل از نشريه آموزش و پرورش) . اين استدلال ، به نظر عجيب مي&rlm;آيد : اولا ، آنچه مورد اتفاق مسلمين است و مشاراليه مي&rlm;خواهد خلاف آن را ثابت كند اين است كه رسول اكرم قبل از رسالت نه مي&rlm;خوانده و نه مي&rlm;نوشته&rlm; است . حداكثر اين استدلال اين است كه ايشان در دوره رسالت مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته&rlm;اند چنانكه عقيده سيد مرتضي و شعبي و جماعتي ديگر بر اين است . پس مدعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف اثبات نمي&rlm;شود . ثانيا ، از نظر دوران رسالت نيز اين استدلال ناتمام است . توضيح اينكه&rlm; در برخي از تعليمات مانند تعليماتي كه به نوآموز مي&rlm;دهند كه خواندن و نوشتن به او بياموزند ، يا در تعليم رياضيات و امثال آن ، احتياج به قلم&rlm; و كاغذ و رسم و تخته سياه و غيره هست و خود معلم بايد عمل كند تا دانش&rlm; آموز يا دانشجو ياد بگيرد ، اما تعليم حكمت و اخلاق و حلال و حرام كه كار پيغمبران است نيازي به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه ندارد . مشائين از حكما را از آن جهت " مشائين " گفته&rlm;اند كه معلم در حالي كه&rlm; راه مي&rlm;رفت و قدم مي&rlm;زد به دانشجويان تعليم مي&rlm;كرد . البته براي شاگردان كه&rlm; بخواهند ضبط كنند و فراموششان نشود لازم است بنويسند . لذا رسول خدا همواره توصيه مي&rlm;كرد كه سخنانش را ضبط كنند و بنويسند . مي&rlm;فرمود : " " قيدوا العلم " " دانش را دربند كنيد . گفتند : چگونه دربند كنيم ؟ فرمود : بنويسيد (بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 2 ص . 151) . مي&rlm;فرمود : " نضر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها " (كافي ، ج / 1 ص . 403) . خداوند خرم كند بنده&rlm;اي را كه سخن مرا بشنود و ضبط كند و به آن كه&rlm; نشنيده است ابلاغ نمايد . در حديث است كه رسول خدا سه نوبت پشت سر هم فرمود : خدايا ! جانشينان مرا رحمت كن . گفتند : يا رسول الله جانشينان شما كيانند ؟ فرمود : كساني كه بعد از من مي&rlm;آيند و گفته مرا و سنت مرا مي&rlm;گيرند و به&rlm; مردم ديگر تعليم مي&rlm;كنند (بحارالانوار ( چاپ جديد ) ، ج / 2 ص . 144) . ايضا مي&rlm;فرمود : " من حق الولد علي الوالد ان يحسن اسمه و ان يعلمه الكتابة و ان يزوجه&rlm; اذا بلغ " (وسائل الشيعه ، ج / 3 ص . 134) . از حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند ، نوشتن&rlm; به او بياموزاند ، و وقتي كه بالغ شد همسر برايش انتخاب كند . قرآن كريم در كمال صراحت مي&rlm;فرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي أجل مسمي فاكتبوه و ليكتب&rlm; بينكم كاتب بالعدل (بقره / . 282) . اي اهل ايمان ! هنگامي كه نسبت به يكديگر تعهداتي براي مدت معيني&rlm; پيدا مي&rlm;كنيد آن را بنويسيد . بايد نويسنده&rlm;اي به درستي و انصاف و عدالت&rlm; آن را بنويسد . لهذا به دستور خدا و پيامبرش لازم شد مسلمانان به خاطر حفظ آثار ديني&rlm;شان ، و هم براي اداي حقوق فرزندانشان ، و هم براي انتظام دنياشان به&rlm; صنعت شريف نوشتن و خواندن همت بگمارند . همين جهت سبب شد كه " نهضت قلم " به وجود آيد ، آنچنان نهضتي كه همان مردمي كه افراد باسوادشان انگشت شمار بودند ، آنچنان رو به علم و دانش و خواندن و نوشتن آوردند كه گروهي از آنها در مدينه چند زبان را آموختند و توانستند پيام اسلام را با زبانهاي گوناگون به سراسر جهان ابلاغ نمايند . در تواريخ مي&rlm;خوانيم كه اسراي بدر را پيغمبر با گرفتن فديه آزاد كرد . برخي از آنها كه فقير بودند بدون فديه آزاد شدند و برخي كه تعليم خط مي&rlm;دانستند با آنها قرارداد كرد كه هر كدامشان ده نفر از كودكان مدينه را خط نوشتن بياموزانند و آنگاه آزاد شوند (تاريخ الخميس ديار بكري ، ج / 1 ص 395 والسيره الحلبية ، ج 2أ ص . 204) . آري ، پيغمبر تا اين حد اصرار داشت كه اين صنعت رايج شود و مسلمانان&rlm; به دانش و آموختن رو آورند ، ولي هيچ يك از اينها ايجاب نمي&rlm;كند كه&rlm; شخص رسول اكرم نيازي داشته باشد كه براي تعليم وتبليغ مردم از خواندن ونوشتن استفاده كند . معظم له مي&rlm;گويد : " خداوند در اول سوره ، از قلم و نوشتن ياد كرده . آيا اين آيات صريح&rlm; و روشن دليل نيست كه پيغمبر اسلام خواندن و نوشتن مي&rlm;دانسته و با كتاب و قلم سر و كار داشته ؟ . . . چگونه ممكن است پيغمبر اكرم مردم را به علم&rlm; و سواد و نوشتن تشويق كند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايي نداشته باشد ، در صورتي كه هميشه در كارها پيشقدم بوده است " (مجله روشنفكر) . اين استدلال نيز عجيب است . البته اين آيات دليل بر اين است كه خداوند كه اين آيات را بر بنده&rlm;اي&rlm; براي هدايت بندگانش نازل كرده و هم پيغمبر كه اين آيات بر قلب مقدسش&rlm; فرود آمده ، ارزش خواندن و نوشتن را براي بشر مي&rlm;دانسته&rlm;اند ، اما اين&rlm; آيات نه دليل بر اين است كه خداوند با خواندن و نوشتن و قلم و كاغذ سر و كار دارد و نه پيغمبر . مي&rlm;گويد : " پيغمبر اكرم در همه دستورها كه مي&rlm;داده پيشقدم بوده ، چگونه&rlm; اين دستور را داده و خود عمل نكرده است ؟ " درست مثل اين است كه&rlm; بگوييم پزشك كه نسخه&rlm;اي به بيمار مي&rlm;دهد اول بايد خودش آن نسخه را به كار بندد . بديهي است اگر پزشك بيمار گردد و همان نيازي كه بيماران به دوا پيدا مي&rlm;كنند پيدا كند ، خودش قبل از ديگران نسخه خود را به كار مي&rlm;بندد ، اما اگر بيمار نشد و نياز پيدا نكرد چطور ؟
بايد ببينيم پيغمبر اكرم همان نيازي كه ديگران به خواندن و نوشتن دارند - كه سبب مي&rlm;شود دارا بودن اين صنعت براي آنها كمال ، و فاقد بودن آن&rlm; نقص باشد - داشت و دستور خويش را به كار نبست ، و يا پيغمبر وضع خاصي&rlm; دارد كه چنين نيازي ندارد . پيغمبر در عبادت ، فداكاري ، تقوا ، راستي ، درستي ، حسن خلق ، دموكراسي ، تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود ، زيرا همه آنها براي او كمال بود و نداشتن آنها نقص بود ، اما موضوع به&rlm; اصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست . ارزش فوق العاده سواد داشتن براي افراد بشر از آن جهت است كه وسيله&rlm; استفاده كردن افراد بشر از معلومات يكديگر است . خطوط ، علامات و رموزي&rlm; است كه افراد بشر براي تفهيم افكار و مقاصد يكديگر قرارداد كرده&rlm;اند . آشنايي با خطوط وسيله&rlm;اي است براي انتقال معلومات از فردي به فرد ديگر و از قومي به قوم ديگر و از نسلي به نسل ديگر . بشر به اين وسيله معلومات&rlm; خود را از فنا و نيستي و فراموشي حفظ مي&rlm;كند . سواد داشتن از اين نظر نظير زبان دانستن است . انسان به هر اندازه زبانهاي بيشتري بداند وسيله&rlm; بيشتري براي كسب معلومات بشرهاي ديگر در اختيار دارد . هيچيك از زبان دانستن و سواد داشتن ، " علم " به معني واقعي نيست ، اما مفتاح و كليد علم هست . علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يك&rlm; قانون كه در متن هستي واقعيت دارد آگاه گردد . علوم طبيعي ، منطق ، رياضيات علم است ، زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعي و تكويني و علي و معلولي را ميان اشياء خارجي يا ذهني كشف مي&rlm;كند ، اما دانستن لغت&rlm; ، قواعد زبان و امثال اينها علم نيست ، زيرا ما را به يك رابطه واقعي&rlm; ميان اشياء آگاه نمي&rlm;كند ، بلكه بر يك سلسله امور قراردادي و اعتباري كه از حد فرض&rlm; و قرارداد تجاوز نمي&rlm;كند آگاه مي&rlm;سازد . دانستن اين امور مفتاح و كليد علم&rlm; است نه خود علم . آري ، در زمينه همين امور قراردادي يك جريانات واقعي پيش مي&rlm;آيد از قبيل تطورات لغتها و تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يك&rlm; قانون طبيعي صورت مي&rlm;گيرد ، و البته اطلاع بر آن قوانين طبيعي جزء فلسفه و علم است ، پس ارزش سواد داشتن ، از نظر اين است كه انسان كليد دانش&rlm; ديگران را در دست مي&rlm;گيرد . اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند ؟ آيا پيغمبر بايد از دانش افراد بشر استفاده كند ؟ اگر اينچنين است پس نبوغ&rlm; و ابتكار كجا رفت ؟ اشراق و الهام كجا رفت ؟ دانش مستقيم از طبيعت&rlm; كجا رفت ؟ از قضا پست&rlm;ترين انواع دانش آموزي همان است كه از نوشته&rlm;ها و گفته&rlm;هاي&rlm; ديگران به دست آيد ، چه ، گذشته از آنكه شخصيت خود دانش&rlm;آموز در آن&rlm; دخالت ندارد ، در نوشته&rlm;هاي بشري اوهام و حقايق به هم آميخته است . دكارت حكيم معروف فرانسوي پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد ، صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه&rlm;اش مورد تحسين و اعجاب همگان&rlm; قرار گرفت . يكي از كساني كه مقالات وي را خوانده بود و بدانها اعجاب&rlm; داشت و مانند دكتر سيد عبداللطيف فكر مي&rlm;كرد ، خيال كرد كه دكارت بر گنجينه&rlm;اي از نسخه&rlm;ها و كتابها دست يافته و معلومات خويش را از آنجا به&rlm; دست آورده است . به ملاقات وي رفت و از وي تقاضا كرد كتابخانه&rlm;اش را به او ارائه دهد . دكارت او را به محوطه&rlm;اي كه در آنجا جسد گوساله&rlm;اي را تشريح كرده بود راهنمايي كرد و آن گوساله را به او نشان داد و گفت اين&rlm; است كتابخانه من ! من معلومات خود را از اين كتابها به دست مي&rlm;آورم .
مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادي مي&rlm;گفته است : " عجب است كه بعضي افراد عمري را پاي چراغ به خواندن كتابها و نوشته&rlm;هاي انسانهايي مانند خود صرف مي&rlm;كنند ، اما يك شب خود همان چراغ&rlm; را مطالعه نمي&rlm;كنند . اگر يك شب كتاب را ببندند و چراغ را مطالعه كنند ، معلومات بيشتر و وسيعتري پيدا مي&rlm;كنند " . هيچ كس عالم به دنيا نمي&rlm;آيد . همه مردم اول جاهل و بعد كم و بيش عالم&rlm; مي&rlm;گردند . و به تعبير صحيح&rlm;تر ، هر كسي جز خدا در ذات خود جاهل است و به&rlm; موجب نيروها و علل و اسباب ديگري عالم مي&rlm;شود . پس هر كسي نيازمند به&rlm; معلم ، يعني نيازمند يك قوه و نيرويي است كه الهام بخش او باشد . خداوند درباره رسول اكرم مي&rlm;فرمايد : " ا لم يجدك يتيما فاوي و وجدك ضالا فهدي و وجدك عائلا فاغني "( ضحي / . 8). آيا تو يتيمي نبودي كه خدا به تو پناه داد ؟ گمراه و بي خبر نبودي كه&rlm; خدا تو را راهنمايي كرد و با خبرت ساخت ؟ تهيدست نبودي كه خداوند تو را بي نياز ساخت ؟
اما سخن در معلم است كه لزوما چي و كي بايد باشد ؟ آيا انسان حتما بايد از بشر ديگر علم بياموزد ، پس حتما لازم است كليد دانش بشرهاي&rlm; ديگر را كه نامش " سواد داشتن " است در اختيار داشته باشد ؟ آيا انسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد ؟ آيا انسان نمي&rlm;تواند بي نياز از انسانهاي ديگر ، كتاب طبيعت و خلقت را مطالعه كند ؟ آيا انسان را آن&rlm; مقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتصال پيدا كند و خداوند مستقيما معلم و هادي او باشد ؟ قرآن كريم درباره پيغمبر مي&rlm;فرمايد : " و ما ينطق عن الهوي ، ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي "( نجم / 3 - 5) . او از هواي نفس سخن نمي&rlm;گويد ، آنچه مي&rlm;گويد جز وحي كه به او مي&rlm;رسد نيست . آن كه داراي نيروهاي زيادي است او را تعليم داده است . علي ( عليه السلام ) درباره رسول اكرم مي&rlm;فرمايد : " و لقد قرن الله به منذ كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق&rlm; المكارم و محاسن أخلاق العالم " (نهج البلاغه ، خطبه . 190) . از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده بود ، خداوند بزرگترين فرشته خويش را مأمور و مراقب او قرار داده ، آن فرشته او را در راه&rlm;هاي مكرمت مي&rlm;برد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق مي&rlm;داد .
آن طرف كه عشق مي&rlm;افزود درد
بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روي اوست
خامش&rlm;اند و نعره تكرارشان
مي&rlm;رود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و لوله
ني زيادات است و باب و سلسله ("زيادات " و " باب " و " سلسله " نام سه كتاب معروف آن&rlm; عصر است)
سلسله اين قوم جعد مشكبار
مسأله دور است اما دور يار
هر كه در خلوت به بينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه (مثنوي ، دفتر سوم)
&nbsp;
عارف از پرتو مي&rlm;راز معاني دانست گوهر هر كس از اين لعل تواني&rlm; دانست شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقي خواند معاني&rlm; دانست اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي ترسم اين نكته به تحقيق نتاني&rlm; دانست ابن خلدون در مقدمه معروف خويش فصل " في ان الخط والكتابة من عداد الصنائع الانسانية " بحثي مي&rlm;كند در اطراف اينكه خط از آن نظر كمال است&rlm; كه زندگي بشر اجتماعي است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند . بعد سير تكاملي خط را در تمدنها ذكر مي&rlm;كند ، آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره مي&rlm;كند و سپس مي&rlm;گويد : " در صدر اسلام ، خط از جنبه فني مراحل ابتدايي را طي مي&rlm;كرد و خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط ، خالي از نقص نبوده است ، ولي بعدها تابعين و اخلاف آنها همان رسم الخط را به عنوان تيمن و تبرك در كتابت&rlm; قرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضي از آن رسم الخطها خلاف قاعده بود ، لهذا بعضي كلمات قرآن با رسم الخط خاصي باقي ماند " . آنگاه مي&rlm;گويد : " كمالات فني و عملي از قبيل رسم الخط را كه بستگي دارد به اسباب و وسائل زندگي و جنبه نسبي دارد ، با كمالات مطلق كه فقدان آنها نقص در انسانيت انسان است و نقص واقعي است نبايد اشتباه كرد " . ابن خلدون آنگاه موضوع امي بودن رسول خدا را طرح مي&rlm;كند و خلاصه سخنش&rlm; اين است : " پيغمبر امي بود . امي بودن براي او كمال بود ، زيرا او علم خويش را از بالا فرا گرفته بود . اما امي بودن براي ما نقص است ، زيرا مساوي&rlm; است با جاهل بودن ما " (مقدمه ابن خلدون ( چاپ ابراهيم حلمي ) ، ص 494 و . 495) . آيه ديگري كه از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 از سوره " لم يكن " است . مي&rlm;گويد : " بسيار شگفت انگيز است كه مترجمان و مفسران قرآن به اين آيه كه&rlm; توصيف حضرت محمد ( ص ) مي&rlm;باشد توجه نكرده&rlm;اند كه در آن گفته شده : " " رسول من الله يتلوا صحفا مطهره "" (بينة / . 2) يعني محمد پيغمبر خدا كه صحيفه&rlm;هاي مقدس و مطهر را قرائت مي&rlm;كند . بايد توجه&rlm; كرد كه در اين آيات گفته نشده است كه پيغمبر صحيفه&rlm;هاي مقدس را از خاطر خود نقل مي&rlm;كند ، بلكه تصريح شده است كه اين صحيفه&rlm;ها را قرائت مي&rlm;كند و از رو مي&rlm;خواند " . پاسخ اين استدلال آنگاه روشن مي&rlm;شود كه مفهوم دو كلمه از كلمات آيه فوق&rlm; الذكر روشن شود : كلمه " صحيفه " و كلمه " " يتلوا "" . " صحيفه " به معني ورق ( برگ ) است و " صحف " جمع صحيفه است . معني آيه با جمله بعد كه مي&rlm;فرمايد : " " فيها كتب قيمة "" اين است : " پيغمبر برگهاي پاك و منزهي را كه در آنها نوشته&rlm;هايي راست و پايدار هست براي مردم مي&rlm;خواند . " مقصود از اين برگها همان چيزها بود كه آيات قرآن مجيد را بر روي آنها مي&rlm;نوشته&rlm;اند . پس مقصود اين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم مي&rlm;خواند . كلمه " " يتلوا "" از ماده تلاوت است . به هيچ مدركي بر نخورده&rlm;ايم&rlm; كه تلاوت به معني خواندن از رو باشد . آنچه مجموعا از كلمات اهل لغت و از موارد استعمال كلمه " قرائت " و كلمه " تلاوت " فهميده مي&rlm;شود اين&rlm; است كه هر سخن گفتن ، قرائت يا تلاوت نيست . قرائت و تلاوت در موردي&rlm; است كه سخني كه خوانده مي&rlm;شود مربوط به يك متن باشد ، خواه آنكه آن متن&rlm; از رو خوانده شود يا از بر ، مثلا خواندن قرآن ، قرائت و تلاوت است ، خواه از روي مصحف خوانده شود و يا از حفظ ، با يك تفاوت ميان خود اين&rlm; دو كلمه : تلاوت اختصاص دارد به خواندن متني كه مقدس باشد ، ولي قرائت&rlm; اعم است از قرائت آيات مقدس و چيز ديگر . مثلا صحيح است گفته شود " گلستان سعدي را قرائت كردم " ، اما صحيح نيست گفته شود " گلستان سعدي&rlm; را تلاوت كردم . " و در هر حال ، اينكه آن متن از بر خوانده شود يا از رو ، نه در مفهوم&rlm; قرائت دخالت دارد و نه در مفهوم تلاوت . عليهذا آيه فوق الذكر جز اين&rlm; نمي&rlm;گويد كه پيغمبر آيات قرآن را كه بر صفحاتي نوشته شده است براي مردم&rlm; تلاوت مي&rlm;كند . اساسا چه احتياجي هست كه پيغمبر هنگام تلاوت آيات قرآن ، از رو بخواند ؟ قرآن را صدها نفر از مسلمانان حفظ بودند ، آيا خود پيغمبر از حفظ نبود و نيازمند بود از رو بخواند ؟ خداوند حفظ او را خصوصا تضمين&rlm; كرده بود ( " سنقرئك فلا تنسي ") (اعلي / . 6) . مجموعا معلوم شد كه از آيات قرآن به هيچ وجه استفاده نمي&rlm;شود كه رسول&rlm; خدا مي&rlm;خوانده و يا مي&rlm;نوشته است ، عكس آن استفاده مي&rlm;شود ، و فرضا استفاده شود كه آن حضرت مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته است ، تازه مربوط به دوره&rlm; رسالت است و حال آنكه مدعاي مشاراليه اين است كه رسول خدا قبل از رسالت مي&rlm;خوانده و مي&rlm;نوشته است .
&nbsp;
تواريخ و احاديث
آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است كه از تواريخ و احاديث نيز مي&rlm;توان&rlm; استفاده كرد كه رسول خدا ، هم مي&rlm;خوانده و هم مي&rlm;نوشته است . به دو جريان&rlm; استناد مي&rlm;كند : . 1 مي&rlm;گويد : " بخاري ضمن اخبار و احاديثي كه در كتاب " العلم " ثبت كرده نقل&rlm; مي&rlm;كند كه يك&rlm;بار پيغمبر نامه&rlm;اي محرمانه به دامادش علي داد و مخصوصا به&rlm; او گفت باز نكند و نام گيرنده را به خوبي به خاطر بسپارد و نامه را به&rlm; او برساند . وقتي كه پيغمبر نامه&rlm;اي چنان محرمانه مي&rlm;فرستاد كه حتي علي&rlm; داماد و شخص مورد اعتماد پيغمبر هم نمي&rlm;بايست آن را بخواند و از آن مطلع&rlm; شود ، آيا چه كسي جز خود پيغمبر ممكن است چنين نامه&rlm;اي نوشته باشد ؟ " متأسفانه روايتي كه در صحيح بخاري هست (ج / 1 ص . 25) هيچ ذكر نمي&rlm;كند كه حامل&rlm; نامه علي ( ع ) بوده است ، در صورتي كه مشاراليه مي&rlm;خواهد از اينكه&rlm; پيغمبر مضمون نامه را حتي از علي پنهان داشته است استفاده كند كه خود پيغمبر نامه را نوشته است .
در صحيح بخاري باب " العلم " مي&rlm;گويد پيغمبر جمعي را فرستاد و به&rlm; امير آنها نامه&rlm;اي داد و گفت پيش از آنكه به فلان نقطه برسي نامه را باز نكن . هيچ نمي&rlm;گويد كه امير آنها علي بود . و از مضمون روايت معلوم است&rlm; كه كسي كه بايد نامه را باز كند خود حامل نامه بوده است نه شخص سومي كه&rlm; آقاي دكتر سيد عبداللطيف پنداشته است . آنچه بخاري در اينجا آورده مربوط است به داستان " بطن نخله " كه در كتب سير و تواريخ مضبوط است . سيره ابن هشام (ج / 1 ص . 601) تحت عنوان " سرية عبدالله بن جحش " و همچنين&rlm; بحار الانوار (ج 6 ، باب 38 ( چاپ قديم سربي تهران ) ، ص . 575) عين روايت را نقل مي&rlm;كند كه حامل نامه ، عبدالله بن&rlm; جحش بوده است . مي&rlm;گويند پيغمبر به او فرمود پس از دو روز قطع مسافت ، آن را باز كن و به آنچه نوشته شده است عمل كن . عبدالله بن جحش بعد از دو روز قطع مسافت نامه را باز كرد و فرمان رسول خدا را اجرا كرد . مغازي واقدي تصريح مي&rlm;كند كه نويسنده نامه ابي بن كعب بوده است نه خود پيغمبر اكرم . مي&rlm;گويد : " عبدالله بن جحش گفت يك شب بعد از نماز عشاء ، پيغمبر به من&rlm; فرمود صبح زود آماده و مسلح بيا كه مأموريتي داري . پس از نماز صبح كه&rlm; جمعيت در مسجد با پيغمبر خواندند ، من قبل از پيغمبر آماده و مسلح در خانه&rlm;اش ايستاده بودم . عده ديگري نيز مانند من آمده بودند . پيغمبر ابي&rlm; بن كعب را احضار كرد و دستور داد نامه&rlm;اي بنويسد . پيغمبر آن نامه سربسته را به من داد و گفت تو را امير اين جمع قرار دادم و پس از دو شب كه از فلان راه مي&rlm;روي&rlm; نامه مرا بگشا و هر چه در آنجا هست عمل كن . من پس از دو روز طي مسافت&rlm; ، نامه را باز كردم و ديدم فرمان داده است به " بطن نخله " ( نقطه&rlm;اي&rlm; است ميان مكه و طائف ) براي كسب اطلاعات لازم از كاروان قريش بروم . ضمنا توصيه كرده كه هيچكدام از ياران خويش را مجبور به همراهي نكن ، هر كه خواست ، با تو بيايد و هر كه نخواست ، برگردد . البته مأموريت&rlm; خطرناكي بود . به ياران خود گفتم هر كه آماده شهادت است با من بيايد ، هر كس آماده نيست مختار است كه برگردد . همه يك كلام گفتند : نحن&rlm; سامعون و مطيعون لله و رسوله و لك . . . " (مغازي واقدي ، ج / 1 ص 13 و 14) . پس آنچه آقاي دكتر سيد عبداللطيف به آن استناد كرده به كلي بي اساس&rlm; است . . 2 جريان دومي كه در مورد استناد مشاراليه واقع شده جريان حديبيه است&rlm; . ايشان مي&rlm;گويند : " به طوري كه بخاري و ابن هشام نقل كرده&rlm;اند . . . پيغمبر عهدنامه را گرفت و با دست خود نوشت " . اولا بخاري در يك روايت چنين نوشته و در روايت ديگر مخالف آن را نوشته است . علماي اهل تسنن تقريبا اجماع كرده&rlm;اند كه هر چند ظاهر عبارت&rlm; بخاري موهم اين است كه خود رسول اكرم نوشته است ولي منظور راوي اين&rlm; نبوده است . سيره حلبي پس از آنكه طبق معمول جريان را نقل مي&rlm;كند و حتي مي&rlm;نويسد : " پيغمبر اكرم براي محو كلمه رسول الله از علي كمك گرفت " ، روايت بخاري را نقل مي&rlm;كند و مي&rlm;گويد برخي مدعي شده&rlm;اند كه اين يك معجزه بود كه از آن حضرت ظهور كرد . ولي بعد مي&rlm;گويد : " بعضي گفته&rlm;اند اين روايت را به اين شكل اهل علم معتبر نمي&rlm;دانند . مقصود اين است كه پيغمبر امر كرد به كتابت نه اينكه خود نوشت " . مي&rlm;گويد : " ابوالوليد باجي مالكي اندلسي كه خواست ظاهر عبارت بخاري را بگيرد ، مورد انكار شديد علماي اندلس واقع شد " (السيره الحلبية ، ج / 3 ص . 24) . و اما سيره ابن هشام اصلا چنين چيزي ندارد و معلوم نيست چرا آقاي دكتر سيد عبداللطيف چنين نسبتي به ابن هشام مي&rlm;دهد . ما قبلا گفتيم كه از جنبه تاريخي ، آنچه از اكثر نقلها استفاده مي&rlm;شود اين است كه هر چه نوشته شد به وسيله علي ( ع ) بود ، تنها از عبارت&rlm; طبري و ابن اثير بر مي&rlm;آيد كه پيغمبر با اينكه نوشتن نمي&rlm;دانست ، برداشت&rlm; و خودش نوشت . تازه حداكثر اين است كه پيغمبر در دوران رسالت ، يك نوبت يا بيشتر نوشته است و حال آنكه محل بحث ، دوران قبل از رسالت است .
&nbsp;
اتهام مخالفان
در آغاز اين مقاله گفتيم مخالفان پيغمبر و اسلام در آن تاريخ ، آن حضرت&rlm; را به اخذ مطلب از افواه ديگران متهم كردند ( در آياتي از قرآن اين&rlm; اتهام منعكس است ) ، ولي به اين جهت متهم نكردند كه چون باسواد است و خواندن و نوشتن مي&rlm;داند ، شايد كتابهايي نزد خود دارد و مطالبي كه مي&rlm;آورد از آن كتابها استفاده كرده است . ممكن است كسي بگويد رسول خدا را به اين جهت نيز متهم كرده&rlm;اند و اين&rlm; اتهام نيز در قرآن منعكس است . در سوره فرقان آيه 5 مي&rlm;فرمايد : " و قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهي تملي عليه بكرش و اصيلا " . گفتند : اينها كه اين مي&rlm;گويد افسانه&rlm;هاي پيشينيان است كه آنها را نوشته&rlm; پس هر صبح و شام بر او املاء و القاء مي&rlm;شود .
جواب اين است كه گذشته از اينكه اتهامات دشمنان پيغمبر آنچنان تعصب&rlm; آميز و ناشي از عقده و احساسات بود كه به تعبير قرآن جز " ظلم و زور " نامي بر آن نتوان نهاد ، اين آيه صراحت ندارد كه آنها مدعي بوده&rlm;اند پيغمبر خودش مي&rlm;نوشته است . كلمه " اكتتاب " ، هم به معني نوشتن آمده&rlm; است و هم به معني " استكتاب " كه عبارت است از اينكه شخصي از ديگري&rlm; بخواهد كه براي او بنويسد . ذيل آيه قرينه است كه مقصود معني دوم است ، زيرا مضمون آيه اين است&rlm; : " آنها گفتند افسانه&rlm;هاي پيشينيان را نوشته ( يا ديگران برايش&rlm; نوشته&rlm;اند ) پس هر بامداد و پسين بر او قرائت مي&rlm;شود " . " اكتتاب " را به صورت ماضي و " املاء " را به صورت جاري و مستمر ذكر كرده است ، يعني چيزهايي كه قبلا آنها را نويسانيده است ، ديگران كه سواد خواندن&rlm; دارند هر صبح و شام مي&rlm;آيند و بر او مي&rlm;خوانند و او از آنها ياد مي&rlm;گيرد و حفظ مي&rlm;كند . اگر خود پيغمبر خواندن مي&rlm;دانست لزومي نداشت بگويند ديگران&rlm; هر صبح و شام بر او املاء كنند ، كافي بود بگويند خودش مراجعه مي&rlm;كند و به&rlm; ذهن مي&rlm;سپارد . پس حتي كافران زورگو و تهمت ساز زمان پيغمبر نيز كه همه گونه تهمت&rlm; به او مي&rlm;زدند : ديوانه&rlm;اش مي&rlm;خواندند ، ساحر و جادوگرش مي&rlm;ناميدند ، كذابش لقب دادند ، به تعلم شفاهي از افواه ديگران متهمش كردند نتوانستند ادعا كنند چون خواندن و نوشتن مي&rlm;داند محتويات كتابهاي ديگر را به نام خودش براي ما مي&rlm;خواند .
&nbsp;
نتيجه
از مجموع آنچه گذشت معلوم شد كه رسول اكرم به حكم تاريخ قطعي و به&rlm; شهادت قرآن و به حكم قرائن فراواني كه از تاريخ اسلام استنباط مي&rlm;شود ، لوح ضميرش از تعلم از بشر پاك بوده است . او انساني است كه جز مكتب&rlm; تعليم الهي مكتبي نديده و جز از حق دانشي نياموخته است . او گلي است كه&rlm; جز دست باغبان ازل دست ديگري در پرورشش دخالت نداشته است . او با آنكه با قلم و كاغذ و مركب و خواندن و نوشتن آشنا نبود ، در كتاب مقدس خويش به قلم و آثار قلم به عنوان يك امر مقدس سوگند ياد كرد (ن و القلم و ما يسطرون "" ( قلم / 1 )) و در اولين پيام آسماني خود فرمان خواندن دادعلم و دانش و صنعت به كار بردن قلم را ، پس از نعمت آفرينش ، بزرگترين نعمت ارزاني شده به بشر معرفي كرد (اقرء باسم ربك الذي خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرء و ربك&rlm; الاكرم ، الذي علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم "" ( علق / 1 - 5 )) . آن كس كه خود قلم&rlm; به دست نگرفته بود بلافاصله پس از ورود به مدينه و ايجاد امكانات ساده&rlm; ، " نهضت قلم " ايجاد كرد و با آنكه خود معلمي از بشر نديده بود و دارالعلم و دانشگاهي طي نكرده بود ، خود معلم بشر و پديد آورنده&rlm; دارالعلمها و دانشگاهها شد.
ستاره&rlm;اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس&rlm; شد
كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
حضرت رضا ( ع ) در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به رأس&rlm; الجالوت فرمود : " از جمله دلائل صدق اين پيامبر اين است كه شخصي بود يتيم ، تهيدست ، چوپان ، مزدكار ، هيچ كتابي نخوانده و نزد هيچ استادي نرفته بود . كتابي&rlm; آورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست " (عيون اخبار الرضا ( چاپ سنگي ) ، ص . 94) .
آن چيزي كه بيش از پيش عظمت و رفعت و آسماني بودن قرآن كريم را مدلل مي&rlm;سازد اين است كه اين كتاب عظيم آسماني با اينهمه معارف در باب&rlm; مبدأ ، معاد ، انسان ، اخلاق ، قانون ، قصص ، عبرتها ، مواعظ ، و با اينهمه لطف و زيبايي و فصاحت ، بر زبان كسي جاري شده كه خود امي بوده&rlm; است . نه تنها هيچ مدرسه و دانشگاه و دارالعلمي را در همه عمر نديده&rlm; است و با هيچ دانشمندي از دانشمندان جهان روبرو نشده است ، حتي يك&rlm; كتاب ساده از كتابهاي عصر خود را نخوانده است . آيت و معجزه&rlm;اي كه خداوند بر آخرين پيامبرش فرستاد از نوع كتاب و نوشته است ، از نوع سخن است ، از نوع فكر و احساس است ، با عقل و با فكر و با دل و ضمير سر و كار دارد . اين كتاب قرنهاست كه قدرت خارق&rlm; العاده معنوي خود را نشان داده و نشان مي&rlm;دهد ، روزگار نمي&rlm;تواند آن را كهنه كند ، ميليونها ميليون دل را به سوي خود كشيده و مي&rlm;كشد ، نيروي&rlm; حياتي در آن موج مي&rlm;زند ، چه عقلهاي مفكري را به انديشه و تدبر وا داشته و چه دلهايي را لبريز از ايمان و ذوق و شوق معنوي كرده و چه مرغان سحر و شب زنده داراني را غذاي روحي شده و چه اشكها را از عشق به خدا و خوف از خدا در نيمه&rlm;هاي شب بر گونه&rlm;ها جاري ساخته است و چه ملتهاي اسير و به&rlm; زنجير كشيده را از چنگال ظلم و استبداد نجات داده است .
نقش قرآن چونكه بر عالم نشست
نقشه&rlm;هاي پاپ و كاهن را شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابي نيست چيز ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
همچو حق پيدا و پنهان است اين
زنده و پاينده و گوياست اين
&nbsp;
آري ، عنايت ازلي براي اينكه آيت بودن اين كتاب و وحي بودنش بيشتر روشن شود آن را بر بنده&rlm;اي از بندگانش فرود آورد كه يتيم ، فقير ، چوپان&rlm; ، صحرا گرد و درس ناخوانده و مكتب ناديده بود . " ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم ".
&nbsp;
پايان
و السلام علي من التبع الهدي
&nbsp;
برگرفته از :&nbsp;&nbsp;سايت نبي اكرم صلوات الله عليه]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>تسلیت</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/تسلیت</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/تسلیت</guid>

<description><![CDATA[
سلام، غریب تر از هر غریب!سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!سلام، امام غریب من!]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اربعین حسینی تسلیت باد</title>
<link>https://al-amin.loxblog.com/اربعین-حسینی-تسلیت-باد</link>
<guid>https://al-amin.loxblog.com/اربعین-حسینی-تسلیت-باد</guid>

<description><![CDATA[
درسی که اربعین به مامی دهد، زنده نگه داشتن یادِحقیقت و خاطره ی شهادت درمقابل طوفان تبلیغات دشمن است
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:03:15 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

